آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


موسی ظفر
زاغ نامه کابل | هشتادوهشتم | زندگی‌نامه سنی لیون، نامزد انتخابات افغانستان

مردم عزیز افغانستان! من تا حال به هر کار بدی فکر کرده بودم، الا گرفتن تابعیت افغانستان. هفته قبل وقتی خبر شدم که برادران عزیز من در ولسوالی زازی آریوب ولایت لوی پکتیا برای من تذکره تابعیت گرفته‌اند از خوشحالی لباسم را پوشیدم. امیدوارم روزی […]

موسی ظفر
زاغ نامه کابل | هشتادوهفتم | هزار ماه خیلی زیاد است
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادوششم  | سیم خاردار بگیریم
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادوپنجم | تاریخ اسکندر مقدون‌زای  
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادوچهارم | افغانستان یا خراسان؟ مسئله این نیست

      در ایران وقتی انتخابات برگزار می‌شود، مردم ناچار هستند از میان بد و بدتر یکی را انتخاب کنند. خوش به حال‌شان. از دو گزینه‌ای که در اختیار دارند حداقل یکش بد است. در افغانستان آدم یک رقم حق انتخاب دارد که نداشتن‌اش […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادوسوم | یادداشت یک شیطان افغانستانی

      شش صبح: تمام حسرت من این است که مثل انسان‌ها یک شب آرام بخوابم و رفع خستگی کنم. خوش به حال آدم‌ها که فرصت استراحت دارند. منی بیچاره با این ریشِ سفید باید تمام شب را مرده‌گاوی کنم و بستر به بستر […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادودوم | موزه سیاستمداران افغانستان

        خدا معمولاً نمی‌خواهد آدم به خانه کافران برود، اما یکبار یادش رفته بود و خواست من به موزه مهاتما گاندی در هند بروم. دم در موزه یک کاکاگک هندی از من خواست بلیط بخرم. گفتم، خدا خواسته من اینجا بیایم و […]


موسی ظفر
زاغ نامه کابل | هشتادویکم | استراتیژی انتخاباتی

  در زمان‌های قدیم در یکی از قریه‌های افغانستان انتخابات برگزار شد. یک گله ریش‌سفید کمشنر‌( اعضای کمیسیون) کمیته انتخابات تعیین شدند تا پروسه کاندیداتوری، رای‌دهی و شمارش آراء را با بی‌طرفی نظارت کنند. ریش‌سفیدها تاریخ برگزاری انتخابات را روز جمعه و محل رای‌دهی را […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هشتادم| پندنامه سعدی

  در باب سرشماری هوایی کریما ببخشای بر حال ما که ما را شمرده غنی از هوا بز و گوسفند و سخیداد و من کنون می‌خرامیم در یک چمن فریبا و زهرا و سید شهاب شده در میان مواشی حساب علی خان بیچاره چون یخ […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هفتادونهم| سرشماری هوایی

      هفت سال پیش جان‌علی، همسایه ما، یک پسر داشت. پسر نبود، رسماً اسامه بن لادن بود. از هفت شام گریه می‌کرد تا چهارونیم صبح. اول‌هایش گریه کودک ما را خیلی اذیت می‌کرد. شب ده-دوازده بار بیدار می‌شدیم. هر بار هم به زور […]



1 2 3 9