آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و چهارم | آشپزخانه را خدا آزاد کرد

    ساعت حدود یک ظهر است که جبرئیل از خواب بیدار می‌شود. تا نزدیک‌های پنج صبح با اسرافیل ایکس باکس بازی کرده‌اند. بعدش هم جبرئیل دیده حال ندارد خودش را تا دم تختش بکشد، همانجا خوابیده. لای چشمش را باز می‌کند و می‌بیند خدا […]

دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و سوم | حریم خصوصی سلطان
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و سوم | اسم فامیل الهی
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و دوم | گودبای پارتی زعفر
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و یکم | آخرش که چی؟

  عصر است. جبرئیل جلوی تلویزیون روی فرش ولو است و با موبایلش مشغول. میکائیل طبق عادت هر روزه، برای خودش چای ریخته و روی مبل بالای سر جبرئیل نشسته و دارد تلویزیون نگاه می‌کند. مبل از آن مبل‌های مدل ویکتوریایی است. از زشتی و […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیستم | ترقه‌بازی برزخی

  اوضاع برزخ چند وقتی است که به هم ریخته. یک عده در اعتراض به بلاتکلیفی‌شان باز هم شورش کرده‌اند. این بار یک سری از شورشی‌ها به بهشت هم هجوم آورده‌اند و یک جاهایی کار به درگیری رسیده.   با این حال سمت خدا این‌ها٬ […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |نوزدهم | و خدایان باید روزه باشند

  روز اول ماه رمضان است و میکائیل را جو گرفته. از کله سحر فاز نصیحت برداشته و به عنوان مادر مقام، همه را ارشاد کرده. در هر حوزه‌ای که عشقش کشیده؛ رفتار، کردار، پوشش، نظافت، انواع آداب و غیره و ذلک و الخ. در […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |هجدهم | یونس در بازار ماهی فروشان

  روز تعطیل است. میکائیل و خدا دارند باهم در بازار روباز قدم می‌زنند. کیف خدا کوک است. دارند بستنی یخی می‌خورند. خدا همه بستنی را ریخته روی دست و لباسش. میکائیل: ریخت٬ ریخت. اه٬ گند زدین به لباستون. خدا: خب به جهنم که ریخت. […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |هفدهم | فمینیست‌های بهشتی و غلمان‌های سن‌فرنسیسکو

    صدای یکی به دوی اسرافیل و خدا در هال بلند است. خدا یک تی‌شرت با طرح پوستر فمینیستی “We Can Do It” پوشیده و یک گل سینه هم زده، با طرح سیمون دوبووار. جبرئیل تکیه داده به مخده و خونسرد نظاره‌گر ماجراست. میکائیل […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |شانزدهم | انتخابات جهنمی و اصلاحات دوزخی

    جبرئیل این بار روی مبل تک نفره ولو شده و پاهایش را از روی دسته آویزان کرده است که عزرائیل می‌آید توی هال. عزرائیل: چطوری خیکی؟ چربی‌هات خوبن؟ بدن پر کالریه؟ چه خبر؟ جبرئیل: خوبم قابض ارواح. خبرا دست توئه والله. باز یقه […]