آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و یکم | آخرش که چی؟

  عصر است. جبرئیل جلوی تلویزیون روی فرش ولو است و با موبایلش مشغول. میکائیل طبق عادت هر روزه، برای خودش چای ریخته و روی مبل بالای سر جبرئیل نشسته و دارد تلویزیون نگاه می‌کند. مبل از آن مبل‌های مدل ویکتوریایی است. از زشتی و […]

دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیستم | ترقه‌بازی برزخی
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |نوزدهم | و خدایان باید روزه باشند
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |هجدهم | یونس در بازار ماهی فروشان
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |هفدهم | فمینیست‌های بهشتی و غلمان‌های سن‌فرنسیسکو

    صدای یکی به دوی اسرافیل و خدا در هال بلند است. خدا یک تی‌شرت با طرح پوستر فمینیستی “We Can Do It” پوشیده و یک گل سینه هم زده، با طرح سیمون دوبووار. جبرئیل تکیه داده به مخده و خونسرد نظاره‌گر ماجراست. میکائیل […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |شانزدهم | انتخابات جهنمی و اصلاحات دوزخی

    جبرئیل این بار روی مبل تک نفره ولو شده و پاهایش را از روی دسته آویزان کرده است که عزرائیل می‌آید توی هال. عزرائیل: چطوری خیکی؟ چربی‌هات خوبن؟ بدن پر کالریه؟ چه خبر؟ جبرئیل: خوبم قابض ارواح. خبرا دست توئه والله. باز یقه […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | پانزدهم | روز میکائیل مادر و عزرائیل کارگر

  میکائیل و جراره نشسته‌اند دور میز گرد چَرَخ چَرَخ تخمه می‌شکنند.عزرائیل سر کار است. خدا در اتاقش نشسته احتمالا با تبلت مشغول است. اسرافیل در اتاقش دارد دَلَنگ‌دولونگ می‌کند. جبرئیل کجاست؟ طبق معمول روی فرش با موبایلش مشغول. جراره: میون کلومت شکر ولی عجب […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | چهاردهم | جهنمی‌ها

  عصر است. میکائیل در آشپزخانه دارد سالاد درست می‌کند. آش را هم گذاشته روی اجاق با شعله کم تا جا بیافتد. اسرافیل پشت کانتر نشسته است. از صبح که سرش را از روی بالش بلند کرده موهایش را شانه نکرده. یک دسته از موی […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | سیزدهم | خدایان کاندید می‌شوند

  جبرئیل و اسرافیل و عزرائیل و میکائیل با غاشیه آمده‌اند لب ساحل. عزرائیل و اسرافیل رسیده نرسیده یک سطل محلول خانگی روغن زیتون و آب گوجه فرنگی و قهوه و لیمو را روی خودشان خالی کرده‌اند و کنار هم زیر آفتاب طاق‌باز دراز کشیده‌اند. […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | دوازدهم | التوئیت، ماالتوئیت و ما ادریک التوئیت

    خدا در اتاقش نشسته پشت میز کارش. یک اتاق پر از خرت و پرت نمور. یک طرف تخت نامرتب خدا که رویش پتو و ملحفه و روتختی چنان در هم پیچیده‌اند انگار همین الان از دهن گاو در آمده. آن طرف روی مبل […]