آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | یازدهم | شیطان را تحویل بگیر

  چیزی به تحویل سال نمانده. خدا بلوز مردانه شیری و جلیقه قهوه‌ای همیشگی‌اش را با شلوار سرمه‌ای پوشیده و در هال مشغول بحث کردن با میکائیل است. میکائیل یک شلوار سیاه اتو کشیده را گرفته دستش و دنبال خدا این طرف و آن طرف […]

دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | قسمت دهم | خانه تکانی در ملاء اعلی
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | قسمت نهم | اصغر در ملکوت
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | قسمت هشتم | نمرود و خدا با ماست
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | قسمت هفتم | ادبیات در بارگاه الهی

  روز تعطیل است و هر چهار فرشته مقرب خانه‌اند. دور میز نشسته‌اند و چای و قهوه می‌خورند. چانه‌شان هم لق شده، همین‌طور حرف می‌زنند. از هر دری. در مورد هر مبحثی. در همه موارد هم صاحب نظر. از دو ساعت پیش تا الان دفتر […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | قسمت ششم | بازار برزخی ها

  بازار عرش اعلا طبق معمول حسابی غلغله است. از بهشتی و برزخی و دوزخی و فرشته و حوری و غلمان و انسان و حیوان و نبات و جماد، همه دارند درهم می‌لولند. غرفه‌های مختلف به راه است؛ یکی نان می‌فروشد، یکی میوه، یکی تخم […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات‌کام | قسمت پنجم | قهوه‌خانه برزخی

    قهوه خانه برزخ حسابی شلوغ است. جهنمی٬ بهشتی٬ برزخی٬ انسان٬ فرشته و خلاصه همه جمع‌شان جمع است. باید هم باشد. تنها جایی است که وقتی بهشتی‌ها و جهنمی‌ها و ساکنان عرش اعلا دلشان تغییر می‌خواهد٬ و می‌روند و با غیر خودی‌ها اختلاط می‌کنند. […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات‌کام | قسمت چهارم |کمدی الهی هاشمی

  مار غاشیه و عقرب جراره در باغشان مهمان دارند. مارهای دوش ضحاک که قوم و خویش غاشیه‌اند، مرخصی گرفته‌اند و چند روز آمده‌اند دیدنش. غاشیه هم از این فرصت استفاده کرده و یک سری را دعوت کرده تا بازدید مهمانی‌هایی را که با جراره […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات‌کام | قسمت سوم | کمپین در بارگاه الهی

    اسرافیل طبق معمول پدر موسیقی را درآورده. از صبح که از تخت بلند شده٬ با موی شانه نکرده و صورت نشسته و پیژامه به تن ایستاده وسط اتاق و کلارینتش را گرفته دستش. دارد روی کلارینت کنسرتوی کوپلن کار می‌کند. قرار است سه […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات‌کام | قسمت دوم | گورخواب‌ها

«خب، نیت کن انگشت بزن.» میکائیل است. با مار غاشیه و عقرب جراره و جبرئیل نشسته اند دور میز گرد هال و دارد برای غاشیه فال قهوه می‌گیرد. جراره: «این که یه خط صافه. انگشتش کجا بود؟ بده من به جاش بزنم.» غاشیه فنجان را […]