آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


ورود هجو به ایران | یا شعر نو طنز از کجا به وجود آمد | قسمت دوم  


 

 

 

در بخش نخست چیزهایی را گفتیم که بهتر است بروید بخوانید، اما بررسی‌های ما پیش و بیش از هر چیز شامل زبان و ادب فارسی می‌شود، اول به این دلیل که تا قبل از زبان فارسی فقط دو تمدن مهم در دنیا خط داشتند که یکی تمدن فنیقی است و دوم تمدن یونان، اولی از خط فقط برای حساب و کتاب ساختن اهرام و پرداخت حقوق کارگرانی که لای دیوار گذاشته نشده بودند، استفاده می‌کرد و دومی بیشتر برای فلسفه از این زبان استفاده می‌کرد. یونانیان معمولا تمام شبانه‌روز راست راست در باغ راه می‌رفتند و حرف می‌زدند و جز یکی دو شعر که آنها هم اصلا ربطی به طنز ندارد، از شعر در ادبیات یونان خبری نیست. اگر هم باشد ما آن را برای شما نقل نمی‌کنیم.

شاید بتوان ” گیل گمش” را جزو اولین اشعاری خواند که طنز در سراسر آن دیده می‌شود. البته توجه دارید که گیل گمش افسانه‌ای است که ۲۶۰۰ سال یا ۶۲۰۰ سال قبل، یکی از این دو حالت احتمالا درست است، نوشته شده و نباید انتظار داشته باشید که طنزش مثل شعرهای نیما دهقانی شما را بخنداند یا حتی مثل گل آقا از معاون اول رئیس جمهور انتقاد کند. بیچاره نویسنده گیل گمش با چه بدبختی این نوشته‌ها را با میخ روی خشت نوشته، بعد گذاشته توی کوره پخته که امروز من و شما یک چیزی از حرف‌هایش یاد بگیریم، وگرنه مرض نداشت این همه زحمت بکشد. فکر کنید یک دنیای به آن گندگی بود و فقط همین یک شعر، نه ناشری بود، نه منتقد شعری بود، نه حتی کسی که شعر بفهمد. چون هنوز شعری وجود نداشت و طبیعی بود که چیزی که وجود نداشته باشد کسی آن را نمی‌فهمد. این آقای گیل گمش خیلی آدم جالبی بود که احتمالا شبیه جورج کلونی بود، منتهی با هیکل آرنولد شوارتزنگر.مراسم خواستگاری کردنش، که در گذشته خیلی ساده بود، در این شعر آمده.

 

گیل گمش در حال همان کارهایی که شعرش سروده شده

 

در دوران آشور معمولا خواستگاری این جوری بود که یک مرد از یک زن خوشش می‌آمد، بعد همانجا ترتیبش را می‌داد و بعد می‌گفت ” پاشو بریم، خوبه، خوشم اومد.” یا اگر خوشش نمی‌آمد می‌گفت ” ولش کن، ببخشید وقت تو گرفتم” در ” لوح ششم” افسانه گیل گمش او با یک خانم محترمی به نام ” ایشتر” حرف می‌زند که واقعا آدم از این نحوه برخورد خجالت می‌کشد.

 

” گیل گمش دهان گشوده به سخن در می‌آید
و با ایشتر بانوخدای چنین می‌گوید:
“- گرت به زنی گیرم چه خواهم‌ات داد؟
از برای تن‌ات عطری یا جامه‌ای چند؟
تو را نواله ئی خواهم داد یا خورشتی؟
خوراک تو نانی شایسته خدا آن است
و نوشاک‌ات نوشینه ئی در خور پادشاهان
…………………………………….
نه، تو را من به زنی نخواهم خواست.
تو یکی فسرده تابه‌ای بر سر یخ،
یکی در ناتمامی تو که نه باد را مانع می‌شود نه سرمای سوزان را،
یکی برکشیده کاخی تو که جنگجو آن را پاره پاره می‌کند،
یکی دستاری تو که پوشنده را خبه می‌کند،
یکی قطرانی تو که حامل خویش همی‌آلاید،
یکی چرمینه آبی تو که حامل‌اش را تر همی کند،
یکی سنگ آهکی تو که دیوار خارائی را به ویرانی همی‌کشد،
یکی منجنیقی تو که باروی دشمن و دوست همی‌شکند،
کو آن دلداده تو که تا به آخر دوست‌اش همی‌داشتی؟
کو آن دل داده تو که پای صاحب خویش می‌گزد!
کو آن ال للوی تو که از دام‌هات گریخته باشد؟….
بیا تا عاشقان خاکسترنشین‌ات را به نام بر تو شماره کنم:
………………………………………………….
آن که تم‌موز بود- دلداده جوان‌سالی‌ات-
سال از پس سال به ناله‌ها جان ریش‌اش وانهادی
به ال‌للو بسیار زرنگ دل دادی
آن گاه‌اش بزدی و بال‌ها بشکستی
از آن پس ساکن جنگل‌هاست و فریاد می‌کند: ” دریغا بالهایم، دریغا بالهایم.”
دل با شیر شرزه سپردی که به نیرو تمام بود
و آن گاه به هر سو هفت و هفت تله چال‌اش برکندی!
دل به نریان باختی که به ناوردگاه غره بود،
و او را مهمیز و تازیانه مقدر کردی……

البته این آقای گیل گمش که پنجمین پادشاه سومر بود، حرفهایش ادامه داشت و این زن بدبخت را کلی دست انداخته بود و چون اصولا ما زیاد تمایل نداریم که گرایشاتی ضدفمینیستی نشان بدهیم، حتی اگر خدای ناکرده داشته باشیم، بقیه شعر را ادامه ندادیم. درست است که در آن زمان نه فمینیسمی در کار بود و نه اصولا بیشترین احترامی که یک گروه به یک گروه دیگر می‌گذاشت این بود که سرشان را نبرد و جگرشان را کباب نکند، ولی بی‌احترامی هم حدی دارد. این که از گیل گمش، ولی راست و حسینی‌اش این است که قبل از ” گیل گمش” هم مالی که به درد بخور باشد دیده نشده که هم شعر و هم طنز به نحوی به آن مربوط بشود.

 

خواهر و مادر دشمن در خجویات صدراسلام نقش مهمی داشت

واردات هجاگوئی از صدر اسلام

با ورود اسلام به ایران یکی از تحفه‌های وارداتی فرهنگ اعراب، هجو بود که تا پیش از آن در شعر فارسی سابقه نداشت. اصولا ایرانی‌ها در آن زمان زیاد به هم گیر نمی‌دادند. ” در شعر پیش از اسلام ایران سابقه‌ای از هجا در دست نداریم، اما در شعر جاهلی عرب، هجا یک سنت رایج بوده است و هجا و مفاخره، در ادب عرب، رفیقان یک راهند.” اصولا بیشترین مسخره بازی یا طنزی که قبل از اسلام در ایران رایج بوده مثلا این بوده که مثلا کورش اگر گفته بود منم کورش شاه چهار گوشه جهان، مثلا یکی پیدا می‌شد و می‌گفت نخیر جهان چهار تا گوشه ندارد، و بعد همه هرهر می‌خندیدند. اصولا ایرانی‌ها در آن زمان اینقدر به فکر حقوق بشر بودند که اصلابا هیچ کس شوخی نمی‌کردند.

لابد به این فکر می‌کنید که اعراب با این طبیعت خشن‌شان چکار به شعر داشتند؟ درست برعکس آنکه فکر می‌کنید، مردم عرب که بیشتر در کویر و دشت و صحرا زندگی می‌کردند و در آن شرایط سخت بیابان نه می‌توانستند تخته نرد بازی کنند، نه شطرنج بلد بودند، نه منچ، ماهواره‌ای هم که نبود که خبرهای الجزیره را نگاه کنند یا رقص شکم ببینند یا صدای ام‌کلثوم را بشنوند و هی آه بکشند، تنها تفریح‌شان شعر بود. از طرف دیگر مهم‌ترین چیزی که به کمک بازوی‌شان می‌آمد، زبان‌شان بود. دائما هم دعوا داشتند و هر دعوایی هم که می‌کردند، یک عالمه شعر وسطش می‌خواندند.

وقتی یک گروه از اعراب می‌خواستند عده‌ای دیگر را سرکوب کنند، اول محاصره‌شان می‌کردند، بعد یک دور مفصل در مورد خودشان و جد و آبادشان شعر می‌خواندند، بعد زن و بچه و خواهر و مادر طرف را زناکار زنازاده تخم حرام می‌خواندند، بعد دوبامبی می‌زدند توی سرش، کسی هم نبود که بپرسد، خب! مرد حسابی! تو که می‌خواهی بزنی چرا فحش می‌دهی؟ یا می‌خواهی فحش بدهی برای چی شعر می‌خوانی؟ بگو بی‌ناموس خلاص کن برود، یعنی چه که می‌گویی « ای خرمافروش حرام‌زاده که مادرت هم خرمافروش حرامزاده بود.»

فکر کنید، مثلا دو تا پهلوان می‌خواستند با هم بجنگند، وسطش یک ساعت مشاعره می‌کردند. نامه می‌خواستند بنویسند، بصورت شعر می‌نوشتند. پیام می‌خواستند بفرستند، شعرش می‌کردند و می‌فرستادند. اگر زنی شوهرش می‌مرد، قبل از اینکه به هر چیزی فکر کند و یاد روزهای نامزدی‌شان بیافتد، اول یک سوگنامه حسابی برای شوهرش می‌سرود. و اصلا یک طوری بود که از صبح تا شب انگار همه شبه جزیره عربستان مشغول مشاعره بودند. یکی از علائق ویژه عرب‌ها که با جدیت دنبال می‌شد هجو کردن همدیگر بود. از صبح تا شب اطلاعات دقیق در مورد خواهر و مادر هم پیدا می‌کردند و همدیگر را هجو می‌کردند. قضیه هم کاملا جدی بود. همه مشکلات هم در واحد خواهران اتفاق می‌افتاد. گاهی اوقات کسی که مورد هجو قرار گرفته بود، نقشه می‌کشید و می‌رفت و هجو کننده را می‌کشت. اصلا شوخی نداشتند. ولی از آن طرف هم هجو کننده‌ها دست بردار نبودند. فکر کنید اگر روزنامه‌ای در آن زمان وجود داشت ممکن بود تیترش این باشد که ” در یک ستیز، شاعر و غلامش و فرزندش به قتل رسیدند.”

فکر نکنید کسانی که این کار را می‌کردند خیلی آدمهای پدرسوخته بی‌ادب و بی‌دینی بودند. اتفاقا اصلا اینطوری نبود. ” در روز صفین، انصار سپاه علی، معاویه را بسختی هجا گفتند و معاویه از آن بشدت رنجید و بعدها از آن واقعه، بسختی اظهار ملال می‌کرد.” یعنی کلا اسلام با هجو خواهر و مادر دشمن هیچ مشکلی نداشت. حتی خود پیغمبر اسلام هم از این که شاعران، مشرکان را هجو کنند، ناخشنود نبود، فقط گاهی اوقات می‌گفت یواش‌تر، مواظب باشید. قضیه اینقدر جدی بود که ” پیغمبر حسان بن ثابت را فرمودی که چون هجای مشرکان خواهی گفت، پیش ابوبکر رو و معایب ایشان را معلوم کن، که انساب و اخبار و ایام وقایع عرب، نیکو می‌داند.”

از این طرف انصار پیامبر برای مشرکان هی هجویه درست می‌کردند و از این شعرهای ” ای زنا زاده خرما فروش پسر زنا زاده چاه‌کن که مادرت با همه بی‌ناموسی کرده بود، می‌گفتند، از آن طرف مشرکان، پیغمبر و یارانش را به شعر، هجا می‌کردند و پیغمبر برایشان قرآن می‌خواند. یعنی یک جوری لائی در می‌کردند که خیلی هم ضایع نباشد. قضیه هجو و از این ماجراها بطور جدی در عربستان رایج بود. شاعرانی مثل ” جریر”، ” بلاذری”، ” ولید”، ” ابونواس”، ” دعبل” و حتی ” متنبی” تا راه دست‌شان می‌افتاد فورا یکی را گیر می‌آوردند و هجوش می‌کردند.

قضیه شعر گفتن در عربستان صدر اسلام هم مثل حالا نبود، نه تنها مردها، بلکه زنها هم هجو می‌کردند و شوخی شوخی شاعران در بازار بصره و عکاظ می‌ایستادند سر چارسوق و اظهار شعر و خودنمایی می‌کردند. مثل امروز ایران هم نبود که وقتی کسی را از شغلی برکنار می‌کنند، اینقدر از فرد برکنار شده تعریف می‌کنند که آدم تازه به این فکر می‌افتد که پس چرا آدمی به این خوبی را برکنار کردند. یکی از سنت‌های اعراب این بود که هر وقتی کسی از کاری برکنار می‌شد شاعران فورا دادار دودور راه می‌انداختند و هجوش را بر سر منابر می‌گفتند. قضیه هجو کردن هم حد و مرز نداشت، مثلا این آقای ابونواس زرتی زده بود یک هجویه در مورد زرین خانم زن ابوسهل گفته بود و رکاکت را از حد گذرانده بود. و بقول خودش آن زن بیچاره حالا سالهاست مرده، ولی شعری که در هجوش گفته بود ۱۲۰۰ سال است که باقی است. البته گاهی هم قضیه خیلی ناجور می‌شد، مثلا یک شاعر عربی یک هجو درست و حسابی سروده بود و می‌خواست حق السکوت بگیرد، رفیق طرف که قدرتمند بود در جا یارو را خوابانده بود و ۳۰۰ ضربه شلاق به او زده بود تا دیگر چنین اغلاطی نکند.

 

فکر کنید وسط چنین جنگی اعراب متوقف می شدند و هجویه می خواندند

 

ورود هجو به ایران

تاق کسری لرزید، حکومت ساسانیان از بین رفت، اسلام به ایران وارد شد و هجو را هم به عنوان یکی از گونه‌های شعر و طنز به ایران آورد. قبلا توضیح دادیم که تا پیش از این خبری از هجو در شعر ایران نبود. اما هجو وارد شد و بسرعت به عکس خودش تبدیل شد. این جماعت شعوبیان که کلا ملت‌های غیرعربی بودند که مورد هجوم سپاهیان اسلام قرار گرفته بودند، بلافاصله از هجو در شعر علیه خود خلفای عرب استفاده کردند. از طرف دیگر ترجمه شعرهای فارسی به عربی و بالعکس توسط گروه بزرگی از شاعران دو زبانه شروع شد و هجو بطور رسمی از قرن چهارم و پنجم وارد ادبیات فارسی شد و بدجوری هم وارد شد.

البته اوایل بروبکس آدمهای نجیب و آرامی بودند و زیاد کارهای بدبد نمی‌کردند، ولی یواش یواش هجا گفتن وارد شعر اکثر شاعران شد. تقریبا در قرن ششم در شعر اکثر شاعران ایرانی هجو وجود داشت. شبلی نعمانی گفته است ” در آغاز شعر و شاعری، از خانواده‌های نجیب و عفیف و پاکیزه، خاصه از اهل قرا و قصبات که عموما دارای روحیات و افکار ساده و اخلاق پاکیزه می‌باشند، به این شغل می‌پرداختند، ولی وقتی که شغل مزبور به طمع صله و انعام عمومیت یافت، از هر طبقه و صنفی داخل این کار شدند، و البته خانواده‌های پست هم در میان آنها بودند و این طبقه وقتی که صله و انعام نمی‌گرفتند، زبانشان باز می‌شد و معلوم است که به واسطه نبودن اصالت و شرافت خانوادگی، چیزی که از زبان آنها خارج می‌شد، فحش و ناسزا بود و باید دانست که انوری، سوزنی و خاقانی از این قبیل بودند و به همین جهت است که در فحاشی و کلمات ناشایسته، درجه کمال را دارا می‌باشند. خاقانی، پدرش نجار بود و نسبت به سوزنی می‌گویند، معشوقش یک بچه خیاط بوده است. بدین جهت، تخلص خود را سوزنی گذاشته است.”

کم کم، البته مستحضر هستید که واحد تاریخ در ایران حداقل یک قرن و دو قرن است، مثل خارج نیست که واحد تاریخ شان یک دهه و دو دهه باشد، در ایران کار هجویه‌سرایی آنقدر توسعه یافت که به محض آن که شاعری از کسی می‌رنجید پای هجا به میان می‌آمد. شده بود مثل کار علیرضا قزوه و استکبار جهانی که هفته‌ای سه تا شعر علیه‌شان صادر می‌کند. در قرن ششم کار هجا چنان رونق یافت که شاعران، ضمن مدح سعی می‌کردند حتما سه چهار کلمه زشت در شعرشان استفاده کنند. بتدریج هجو، از این مرحله هم گذشت و شاعران، حیوانات را نیز هجا گفتند. یواش یواش بدترین دشنام‌ها را در حق خویشان و خواهر و مادر خودشان هم می‌گفتند، از آن جمله است اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و از این دو که بگذریم، کسی چون ظهیر فاریابی که به خوشنامی شهرت داشت نیز از هجو در اشعارش استفاده کرد. او در یک قطعه، در باب زن خویش سخنانی آنچنانی گفته است.

هجو و هزل در قرن ششم و هفتم و هشتم نیز گسترده شد. حتی اشخاص شایسته نیز از بکار بردن واژه‌های رکیک ابا نداشتند، در گلستان سعدی، در قصیده‌ای از ابن یمین و حتی در آثار صوفیان نیز هجو و هزل راه یافت. سنایی غزنوی که نامش همواره به نیکی می‌رفت در کارنامه بلخ، در هزار بیت افراد مختلفی را با زشت‌ترین هجویه‌ها نواخت.

…. ادامه دارد