آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


چگونه هجو در ایران به طنز تبدیل شد؟ | یا شعر نو طنز از کجا به وجود آمد؟ | قسمت سوم


 

 

ازقرن چهارم به بعد، در حقیقت شعر تبدیل به قدرتی شده بود که از آن برای اهداف مختلفی استفاده می‌شد. یکی از این انگیزه‌ها طبیعتا چون شاعران ایرانی بودند ” چشم و همچشمی” بود. از طرف دیگر در قرن هفتم و هشتم شرایط زمانه چنان بد شده بود و بی‌اخلاقی از یکسو و بی آینده بودن و همزمانی با حمله مغول روحیه شاعران را چنان کرده بود که از استفاده از الفاظ رکیک در اشعارشان هیچ ابایی نداشتند. یکی دیگر از موضوعات جدی که بخصوص در آثار سوزنی و انوری دیده می‌شود ” تقاضا”ی آنها برای چیزی بود. مثلا شاعر شرابش تمام شده بود، عوض اینکه مثل آقاها، تمیز و مرتب برود به میخانه سرکوچه و دو بطر شراب شیراز یا ارومیه بخرد، یک شعر می‌نوشت و تقاضای مقادیر معتنابهی شراب می‌کرد، اگر جنس می‌رسید که هیچ، اگر نمی‌رسید، یک هجویه برای آقای مربوطه می‌فرستاد و بالا و پائین‌اش را یکی می‌کرد. با این انگیزه‌ها هجو عمر خودش را در شعر ادامه داد. در عصر سلجوقیان انحطاط اخلاقی چنان شد که شعر بکلی جولانگاه الفاظ رکیک شد. در قرن هشتم دیگر هجو تبدیل به یک وسیله اخاذی رسمی شده بود. شاعری که نامش در تاریخ احتمالا گم شده یا شاید به دلیل ترس از پلیس بین‌الملل نامش را ننوشته سرود که

زبان من مگشا وزمن بترس که من
زبان به هر که گشودم، دگر نبست کمر….

 

 

البته استفاده از هجو و هزل، بخصوص هزل، از قرن هشتم تبدیل به یک وسیله جذب توجه عمومی شد. طبیعتا هزل، چه از سویه جنسی آن و چه از سویه شوخی، راه خوبی برای جلب مخاطبی بود که به‌راحتی مخاطب شعر و حتی حکایت قرار نمی‌گرفت. شاید به همین دلیل شخصیتی چون مولوی هم که در برخی حکایات منظومش مثل داستان کنیزک و کدو از هزل استفاده کرده است، در این مورد می‌گوید: ” هزل تعلیم است، آن را جد شنو/ تو مشو بر ظاهر هزلش گرو/ هر جدی، هزلی است پیش هازلان/ هزل‌ها جد است پیش عاقلان.” البته دیدگاه سایر هزالان و هجاگویان مانند مولوی نبود. کمال الدین اسماعیل در مورد هجو می‌گوید:

هر آن شاعری کاو نباشد هجاگو
چو شیری است، چنگال و دندان ندارد
خداوند امساک را هست دردی
که الا هجا، هیچ درمان ندارد
چو نفرین بود، بولهب را ز ایزد
مرا هجو گفتن، پشیمان ندارد

یا در تذکره ” روز روشن” در ایذا و آزار هجاگویان آمده است که ” ما هجو می‌کنیم و توایذا چه فایده؟/ ما کشته می‌شویم و تو بدنام می‌شوی.” انوری کمی روشن‌تر به مقصود خود از هجاگوئی می‌پردازد و می‌گوید: ” سه شعر رسم بودی شاعران طامع را/ یکی مدیح و دوم، قطعه تقاضایی/ اگر بداد، سوم شکر، ور نداد، هجا/ ازین سه، من دو بگفتم، دگر چه فرمائی؟” شاید علت حضور حجم فراوانی از هجاگویی در اشعار و نوشته‌های عبید زاکانی در قرن هشتم انعکاس شرایط زمانه است. تفاوت بزرگ عبید زاکانی با هجاگویان زمان خود و هجاگویان پیشین، در آن است که عبید بازتاب دهنده وضع زمان خود است.

 

تصویری از انوری در حال سرودن هجو با خونسردی تمام

عبید در اوصاف الاشراف، ریش نامه، رساله صد پند و رساله دلگشا و تضمینات خود، به نقد زمانه خود پرداخته است. همان نقدی که به شکلی آسمانی و عمیق از همان زمانه در شعر حافظ سراغ می‌کنیم. اما از همه اینها گذشته فردوسی بزرگ بر نکته مهمی تاکید دارد که همانا ماندگاری نقش شعر بر دیوار کهنه تاریخ است. فردوسی گفته است: ” که شاعر چو رنجد، برآرد هجا/ بماند هجا تا قیامت بجا” از همین رو در عالم شعر علیرغم حضور محکم و قدرتمند عرفان و تصوف در شعر فارسی، هجاگوئی عمر خود را در قرن نهم ادامه داد. وحشی بافقی که سرآمد شاعران زمان خود بود، چند هجو بلند دارد و خود نیز گفت که ” هجو هم خوب می‌توانم گفت” از هجاگویان مهم این دوران از ” یغمای جندقی” و ” فوقی شیرازی” می‌توان نام برد که هر کدام دستی در هجو و شوخ طبعی و هزل دارند. این وضع در قرون بعد کمی کمرنگ تر شد تا زمانی که قائم مقام فراهانی ” جلایر نامه” را گفت و چندی بعد، چیزی نمانده به انقلاب مشروطه، ایرج میرزا متاثر از قائم مقام فراهانی عارفنامه را سرود که هجوی محکم و قدرتمند بود.

از مشروطه تا عصر رضاشاه

اگرچه هجو به عنوان قالب مهمی در شعر طنز همیشه در ایران وجود داشته است، اما یک تغییر مهم باعث شد از دوره مشروطه شکل شعر طنز تغییر کند. تا پیش از انقلاب مشروطه طنز و انواع مختلف آن چه در صورت شعر و نثر و یا تصویر، با مخاطبان عمومی و مردم سروکار نداشت. طنزسرایان یا برای حاکمان از باب نصیحت اشعار شیرین یا چنانکه گفتیم هجو می‌گفتند، گاه شوخ طبعی وسیله‌ای برای خنداندن صاحبان قدرت بود یا هجوی برای خواستن چیزی. از این روست که طنز تا پیش از مشروطه هم زبانی نخبه‌گرا و ناهموار و سخت داشت و هم در حوزه اجتماعی و عمومی نبود.

 

قائم مقام فراهانی یک جوری تصویر شده انگار جلایرنامه را عمه من نوشته

 

طنز فارسی از دل مشروطه بیرون آمد

اما، انقلاب مشروطه این حکایت را به یکسره کنار گذاشت. به این دلیل که انقلاب مشروطه می‌خواست در مردمان آگاهی بوجود آورد و برای این، می‌بایست رسانه داشته باشد تا عامه مردمان از این طریق در معرض پیام‌های انقلابیون و روشنفکران قرار بگیرند. و چون طنز می‌بایست در قالب رسانه‌ای عمومی مانند روزنامه دربیاید، پس می‌بایست زبانی ساده داشته باشد و به انتقاد از وضع سیاست و اجتماع بپردازد. به عبارت دیگر انقلاب مشروطه شوخ طبعی ایرانیان را به سوی طنز جهت داد، چرا که طنز آن شوخ طبعی است که هدف اجتماعی دارد و برای نقد نوشته می‌شود و در معرض افکار عمومی قرار می‌گیرد. از این رو در انقلاب مشروطه طنز در قالب شعر و نثر و کاریکاتور ساده شد و مخاطب آن عامه مردمان شدند. اگر بگویم که تا پیش از انقلاب مشروطه طنز در کشور ما معنی ندارد، پر بیراه نرفته‌ام و یاوه نگفته‌ام، چرا که طنز تنها زمانی معنی می‌یابد که به نوشته‌ای با مخاطب گسترده تبدیل شود و انقلاب مشروطه به دلیل اینکه رسانه را در کشور به وجود آورد، موفق شد تا شوخ طبعی را به طنز بدل کند.

 

ایرج میرزا هم هجوگوی عجیبی بود. واقعا

در حقیقت انقلاب مشروطه با طنز چنین کرد

اول: مشروطه باعث شد که رسانه به وجود بیاید و ایجاد رسانه، شوخ طبعی را به طنز بدل کرد.
دوم: ضرورت طنزنوشتن برای عامه مردم در انقلاب مشروطه باعث شد که طنزنویسان و طنزسرایان به سوی ساده‌گویی بروند.
سوم: انتقاد از وضع موجود و اخلاقیات مردم که یکی از مهم ترین موضوعات مشروطه بود، باعث شد طنزنویسان برخلاف گذشته به سوی موضوعات اجتماعی و سیاسی بروند.
چهارم: مشروطه باعث شد که طنز نویسان به سوی استفاده از قالب های مختلف مانند طنز مطبوعاتی، شعر و تصنیف و ترانه، نمایش و اپرت و کاریکاتور و قالب‌های دیگر طنز بروند.

ادامه دارد….