آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

مجله‌ی حلزون

طنز روز


ماه و موميايى


 

 

داستانی از م. عابدینی

 

دى ماه پنجاه و هفت، تهران – در يك روز سرد زمستانى، حوالى نيمه شب، زنگ خانه سه بار پياپى زده شد. در را كه باز كردم، سراسيمه وارد خانه شد. بلافاصله پرسيد:

– عكس خمينى رو تو ماه ديدى؟

دهان باز ام را كه ديد، به سرعت بازويم را گرفت و كشاند وسط حياط. با هيجان سرش را بالا كرد و با انگشت ماه را نشانه گرفت و گفت:

– مي‌بينى؟ كاملاً مشخصه!

– آها …

اين را من گفتم و با تعجب به آسمان نگاه كردم. ماتم برده بود. مى‌دانستم منتظر است چيزى بگويم. نمى‌شد. واهمه داشتم حرفى بزنم. چه مى‌توانستم بگويم؟ ادا درآورم و بگويم آره، چه جالب؟ بگويم من هم مي‌بينم؟ چه بگويم ناراحت نشود؟ افكارم را نشخوار مي‌كردم كه شروع كرد به ترسيم نيم رخ امام در ماه:

– اين عمامه، اين هم ريش.

با دهان باز نگاهش كردم. گيج و مات بودم. راستش ديدن هيجان و اشتياق برادرم، باور نكردنى‌تر از ديدن عكس آقا تو ماه بود. خبر را سر شب شنيده بودم. از شروع تاريكى و بيرون آمدن ماه، همهمه‌اى تو شهر پيچيده بود. مردم روى پشت بام و كوچه پس كوچه‌ها فرياد مي‌زدند: مردم چه وقت خوابه، عكس آقا تو ماهه. من هم كنجكاوانه ماه را كاويده بودم. اما راستش خنده‌ام گرفته بود. چيزى كه براى من تازه‌گى داشت، رفتار اخوى بود. جوان خوش تيپ دانشگاهى، كه غرق در مد غربى، سينما و موسيقى پاپ بود و در كار دلربايى از دختران سرآمد. هيچ علاقه‌اى هم به سياست و فلسفه نداشت.

 

آن روزها، البته، هيچ چيز سر جاى خودش نبود. هر روز كه از خواب بلند مى‌شديم، منتظر اتفاق تازه‌اى بوديم. يك  بار شايع كرده بودند سوره بقره را كه ورق بزنيد، تار مويى از امام زمان پيدا مى‌كنيد كه نشانه اثبات نايب الامام بودن خمينى است. يك‌راست رفتم سراغ قرآن روى تاقچه. دروغ چرا، بسيار بيشتر از يك تار مو در بين صفحه‌هاى آن  پيدا كردم. بلافاصله رفتم نزديك ترين مسجد محل و خودم را رساندم به قفسه‌اى كه پر از قرآن و كتاب دعا بود.هر قرآنى كه ورق مي‌زدم، چند تار مو پيدا مى‌كردم. بيشترين تار مو  در بين صفحه‌هاى سوره بقره بود. حدس‌ام درست بود: سوره بقره بيشتر خوانده مى‌شود، پس تار موى بيشترى هم مى‌تواند در بين صفحه‌هاى آن ريخته باشد. از طرفی سوره بقره از همه سوره‌های قرآن طولانی‌تر است و طبیعی است که صفحات بیشتر و طبعا موهای بیشتری داشته باشد.

 

يك روز بعد، رفتم سراغ دوستم سعيد. تا اين سن كه رسيده بوديم، يعنى شانزده سالگى، همبازى و همكلاسى بوديم. سرك كشيدن تو مسائل سياسى را با هم شروع كرده بوديم. كتاب‌هاى شريعتى، آل احمد، هدايت و نوار و اعلاميه‌هاى امام  را دست به دست مى‌كرديم. پايى هم در مسجد قبا و جلسات سخنراني داشتيم. با اتوبوس شركت واحد راه افتاديم به طرف ميدان بيست و چهار اسفند. آن روزها اطراف دانشگاه تهران را پاتوق كرده بوديم. طبق معمول گپ و گفتمان را با نقل خبرهاى سياسى شروع كرديم. بحث به موى لاى قرآن كه رسيد، خنده بلندى كرد و گفت:

– ديشب كه سر سفره نشسته بوديم.  يه تار مو  تو ظرف غذا ديدم. با انگشتم آروم كشيدم‌اش بالا و از جلوى چشم بقيه عبور دادم و به شوخى صلوات فرستادم و ربط‌اش دادم به حقانيت امام.

و در حالي‌كه هر هر مي‌خنديد، به عكس العمل مادرش اشاره كرد كه بلافاصله و با خجالت گفته بود:

– وا، خمينى به موى تو غذا چه مربوطه!

واقعيت هم چيزى غير از اين نبود. در هيچ تريبون، منبر، اعلاميه و يا جزوه‌اى به عكس آقا تو ماه و موی لاى قرآن اشاره نمى‌شد. شايعاتى بود كه به سرعت در سطح شهر پراكنده مى‌شد و چند روز بعد فراموش مى‌شد. كسى، در واقع، به درستى اين شايعات توجهى نداشت. مردم از هر اتفاق تحريك آميزى استقبال مى‌كردند. انگار هر اتفاقى، درست يا غلط، مانند كرم شب تابى كه نور ملايمى مى‌افشاند، بارقه‌اى از اميد بود.

 

 

ارديبهشت ماه نود و هفت، كاليفرنيا – چهل سال از آن سال‌ها مى‌گذرد. چند روز پيش كه از خواب بلند شدم، رفتم تو آشپزخانه. مريم بانو، همسرم، مثل هميشه قهوه را آماده كرده بود. ليوان‌ام را پر كردم.  وارد نشيمن شدم و لميدم روى كاناپه مقابل تلويزيون. اين روزها، قهوه با خبر، اولين كارى است كه هر صبح  با اشتياق به سمت آن مى‌روم. آيفون و آى پد را روشن مي‌كنم و پس از مرور ايميل‌ها و شبكه‌هاى اجتماعى، شروع مى‌كنم به جستجوى سيرى ناپذير تو سايت‌هاى خبرى. طبق معمول مشغول خواندن ايميل‌ها بودم كه صداى مريم در آمد:

– خبر موميايى رو ديدى؟

چندان جدى نگرفتم، و زمزمه كردم: موميايى!

… ادامه داد:

– انگار يه موميايى تو شاه عبدالعظيم پيدا شده. مي‌گن ممكنه رضا شاه باشه.

 

اين بار نگاه تند و تيزى به مريم انداختم. خبر جالبى بود. بى‌اراده، ماجراى آن روزهاى آرامگاه رضا شاه را به سرعت در ذهن‌ام مرور كردم: هشتگ انقلاب، هشتگ خلخالى، هشتگ آرامگاه، هشتگ رضا شاه، هشتگ تخريب! و گويا در اين بين پرسيده بودم:

– موميايى رضا شاه؟!

فكر كردم: موقع تخريب كجا بوده؟ زير آوار انفجار و كندوكاو لودر و بولدزر سالم مانده؟ زير آرامگاه نبوده؟ آنطرف تر دفن شده؟

مى‌خواستم احتمالات را بررسى كنم و پاسخ مناسب را بيابم. چطور ممكنه؟

شروع كردم به جستجو . خبر به سرعت تو فضاى مجازى پيچيده بود. عكسى از موميايى كه گفته مي‌شد توسط راننده لودر گرفته شده در كنار عكس جنازه رضا شاه، تو اغلب سايت‌هاى خبرى ديده مى‌شد. اخبار، مصاحبه‌ها، گزارشات و تحليل‌ها را كه مى‌خواندم، كمتر به ارزيابى صحت خبر و درصد امكان وقوع آن مى‌پرداختند. چيزى كه بيشتر به چشم مى‌آمد، اظهار شگفتى و شادمانى از بازگشت رضا شاه در روزهايى است كه او را در گوشه و كنار شهر فرا مى‌خوانند. مى‌گويند براى نجات كشور، سر از خاك برآورده!

 

چند روزى از اين ماجرا مى‌گذرد. امروز صبح كه طبق عادت خبر ها را مرور مى‌كردم، رسيدم به ويديويى با عنوان: راز بزرگ سر از خاك برآوردن رضا شاه. گشاينده راز، يك فعال تحصيلكرده سياسى است كه ظاهراً در واشنگتن دى سى، كنفدراسيون دانشجويى براى آزادى ايرانيان بپا كرده است. مى‌گفت: اين مقبره‌اى است كه آماج كلنگ‌ها و بيل‌هاى مكانيكى انقلابيون مست و خرافاتى بود. و در حالي‌كه گريه‌اش گرفته بود، ادامه داد: رضا شاه دوباره صداى فرياد آزادى‌خواهى مردم را شنيده و آنجا دوام نياورده و از زير خروارها خاك خود را بالا كشيده تا باز هم به داد مردم و تاريخ ما برسد.

 

هوا سرد است. و پنجره اطاق نيمه باز. بى اختيار، ياد خبر راه افتادن ماشين‌هاى هوشمند بدون راننده در خيابان‌هاى سن فرانسيسكو كاليفرنيا افتادم …. و آغاز عصر ماشين‌هاى پرنده …  تاكسى‌هايى كه همين روزها آسمان دبى را اشغال خواهند كرد. به گذشته برگشتم. يادش بخير, چهل سال پيش همزمان با انقلاب، هنوز  رد درشكه و گارى در خيابان‌هاى اطراف تهران پيدا بود.  بى اختيار سرم را بر گرداندم و نگاهم به بيرون پنجره كشيده شد.

 

باران مى‌باريد. نخل‌هاى سر به فلك كشيده را تا دل ابرها دنبال كردم و به آسمان ابرى خيره شدم.سردم شد. يكباره صداى مادر خدابيامرزم را شنيدم كه مي‌گفت:

  • مادر! پاشو پيت نفتو بيار. فيتيله علاء الدين داره از بى نفتى مي‌سوزه …