آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | دویست و نود و دوم | رضا جلالی


 

 

به سیاق کهن

( تضمین)

تا شکست آیینه؛ دل  آکنده از زنگار شد

روزگارم تیره؛ بختم خواب؛ چشمم تار شد

سنگ اندازی به راهم جا به جا تکرار  شد

” پله‌ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد”

 

تن رها کردم؛ رها؛ تا بر نتابم پیرهن

رفتم از اقصای بودن تا رسیدن تا شدن

معجزم بود آن‌چه باطل کرد سِحرِ ما و من

” خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن

تا به گِرد گردنم پیچد؛ عصایم مار شد”

 

غافل از هر چیز اما با دلی امیدوار

تکیه گاهی داشتم موهن؛ تهی؛ بی‌اعتبار

ایستادم راست روی عرصه‌ای ناپایدار

” اژدهای خفته‌ای بود آن زمین استوار

زیر پایم ناگه از خواب قرون بیدارشد”

 

راستی بی‌رنگ شد ؛ نیرنگ گردید آشکار

بخت روگردان شد و بر گشت از ما روزگار

رشته‌ها شد پنبه و وارونگی آمد به کار

” مرغ دست آموزِخوش‌خوان کرکسی شد لاشه‌خوار

وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد”

 

داستان‌ها یک به یک رنگ سیاووشی گرفت

غصه آمد ؛ قصه‌ها گرد فراموشی گرفت

ناله کردن؛ نوحه‌خوانی؛ جای چاووشی گرفت

” گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت

بسکه در گلشن شبیخون خزان تکرار شد”

 

هر که آمد کرد ویران آرزوهای مرا

خواست پا بند غم نان آرزوهای مرا

دست غارت برد آسان آرزوهای مرا

” تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا

جا به جا در باغ ویران هر درختی دارشد”

 

بخت چندان می‌شود ناسازگار آخر مگر!

چند باید چهره گلگون‌ کرد در ظاهر مگر!

تا به کی باید بمانَد این زبان قاصر مگر

” زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر!

که‌آن‌ دل پر آرزو از آرزو بیزار شد”

 

تا به ما جهل است مصدر همچنان تا جاودان

نیست شور و شوق در سر همچنان تا جاودان

کی؟ کجا؟ کو چاره دیگر؟ همچنان تا جاودان

” بسته خواهد ماند این در همچنان تا جاودان

گر چه بر وی کوبه‌های مشت‌مان رگبار شد”

 

انزوای عشق دل را می‌کشاند سوی مرگ

جان من عمری است نشنیده‌ست غیرازبوی مرگ

درد غربت را علاجی نیست جز داروی مرگ

” زَهره سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگار از شوکران سرشار شد”