آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۵ فروردین ۱۳۹۷

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و چهل و هشتم | راستش، دروغ فضیلت است!


 

 

 

من تا همین اواخر فکر می کردم که دروغ یک رذیلت است. می‌گفتم دروغ دروغ است و چند و چون ندارد. بعد کسی به من گفت که چیزی داریم به نام دروغ مصلحت‌آمیز و چیزی به نام راست فتنه‌انگیز. گفت که بزرگان می‌گویند آن یکی بهتر از این یکی است. مثال‌هایی که داد نیز کاملا متقاعد‌کننده بودند. مثلا گفت: فرض کن تو یک آدم بسیار خشن و تندخوی هستی. یک روز به خانه می‌آیی و می‌بینی که گلدان قدیمی قشنگ خانه‌ی تان شکسته و قطعه قطعه شده. دنیا پیش چشم تان تاریک می‌شود. از همسر تان می‌پرسید که چه کسی آن گلدان ارزشمند قدیمی را شکسته. همسرتان می‌گوید که هفته‌ی گذشته خواب دیده که پیرمردی نورانی به او گفته: «به این زودی یا پای همسرت می‌شکند یا یکی از اشیای دوست‌داشتنی خانه‌ی تان». شما از همسرتان می‌پرسید: « سن آن مرد که در خوابت آمد حدودا چه‌قدر بود؟» جواب می دهد: « بالای ۹۵». شما یکباره احساس می‌کنید که آن پیرمرد نورانی که در خواب خانم تان آمده انسان راست‌گو و مقدسی بوده. آرامشی در چهره تان می‌دود. همسر‌تان این آرامش را در سیمای تان می‌خواند و می‌گوید: « فدای سرت. درست است که این گلدان یادگار پدر پدر پدرت بود و خیلی عزیز بود. ولی خدا را شکر که بلا این‌گونه گذشت و ترا سالم می‌بینیم». شما سرتان را به علامت تایید تکان می‌دهید و می‌پرسید: « نفهمیدی چه‌گونه شکست؟» خانم‌تان می‌گوید: « چرا. پیش کلکین را پاک می‌کردم. خسته شدم. نشستم. به فکر فرو رفتم. با خود گفتم اگر روزی به من خبر بدهند که پای شوهرت شکسته، چه خاکی به سرم بریزم. در این فکر بودم که ناگهان دیدم گلدان از پیش پنجره لغزید و به شدت بر کانکریت خورد و پارچه پارچه شد». شما تبسم‌کنان می‌گویید: « قلب تو مثل آیینه‌ی حقیقت‌نماست. ترسیدی؟». جواب: « بلی، اول خیلی ترسیدم. ولی وقتی خوابم را به یاد آوردم، رفتم و وضو گرفتم و نماز شکرانه خواندم». می‌گویید: « خانم، می‌بینی که خداوند چه‌گونه جواب نیکوکاری‌های ما را می‌دهد؟». حالا تصور کنید که همسرتان این دروغ را نگوید و اصل ماجرا را بگوید. این را: شما که صبح سر کار می‌‌رفتید خیلی عجله داشتید. از فرط عجله هنگام بیرون آمدن از خانه سرتان را به چارچوبِ در زدید و نزدیک بود از شدت درد بی‌هوش شوید. نشستید. بعد از یک دقیقه بر سر دختر‌تان فریاد کشیدید: « دختر سگ! پدر لعنت ِ مادرخطا!» دخترتان بیرون دوید و گفت: « پدر جان، کاری داشتید؟» و شما نعره زدید: « این در را کی‌ساخته؟ دختر سگ! بگو این را کی‌ ساخته؟». دختر تان گفت: « من نمی‌دانم. پیش از تولد من ساخته شده بود». شما گفتید: « گم شو! گم شو از پیش چشمم! من نمی‌دانم من نمی‌دانم. تو چه را می‌دانی؟ گم‌ شو!». شما که سر کار رفتید، دخترتان عصبانی شد. با خود گفت: «پیر تو کثافت را آب ببرد. سرت را به در می‌کوبی و عقده‌اش را سر من خالی می‌کنی؟» همان لحظه تصمیم گرفت که خشم خود را سر چیزی خالی کند که شما خیلی دوستش داشتید: گلدان آبایی‌تان. رفت گلدان سنگین را از جایش لغزاند و بر زمین زد. به این هم راضی نشد. رفت پتک زنگ‌زده‌ی خانه را از پسخانه آورد و قطعات شکسته‌ی گلدان را بیشتر تکه تکه کرد. البته شما که از سر کار برگشتید، توجه نکردید که گلدان به یک افتادن آن قدر خرد و خمیر نمی‌شود. همسر تان که گلدان شکسته را دید، از دخترتان پرسید که چه بلایی سر گلدان آمده. دختر تان گفت: « من می‌خواستم پیش کلکین را پاک کنم. گوشه‌ی چادرم به شاخه‌ی گل گیر کرد و گلدان لغزید و افتاد. مادر جان، دستم به دامن شما. پدرم را که می‌شناسید. اگر بفهمد من گلدان را شکسته‌ام، مرا خواهد کشت. می‌دانید که این گلدان را چه‌قدر دوست دارد. مادر جان، صدقه تان شوم». همسر‌تان به دخترتان قول داد که ماجرا را برای شما طور دیگری بگوید. البته دخترتان وقتی گلدان را با پتک خرد و خمیر می‌کرد، با خود گفت: « بر پدر این زن احمق لعنت که سی سال با تو نره‌خر زندگی کرده. بی‌عقل بی‌غیرت». تصور کنید که دخترتان به همسر تان می‌گفت که گلدان را از سر قهر شکسته و در هنگام شکستن آن چه فحش وحشتناکی حواله‌ی مادر خود کرده. طبعا همسرتان چندین برابر بیشتر خشمگین می‌شد و ماجرای اصلی گلدان را با آب و تاب بیشتر به شما می‌گفت. شما چه کار می‌کردید؟ واقعا به این مساله خوب دقت کنید. با این خوی زشت و افتضاحی که دارید و یک دفعه مثل پترول آتش می‌گیرید، چه کار می‌کردید. آدم که نیستید. عقل که ندارید. اما حالا که همسرتان خواب خود را برای تان گفته شما سخت خوش‌حال‌اید و هی حمد خداوند بجا می‌آورید. فراموش نکنید که همسرتان اصلا چنان خوابی ندیده. عمر آن پیرمرد نورانی که بالای ۹۵ است نیز به این خاطر است که شما منفجر نشوید. وگرنه چه کسی گفته که آدم‌های نورانی‌ای که به خواب همسر آدم می‌آیند نمی‌توانند زیر چهل باشند؟ قانون است؟ هرچه فکر می‌کنم در این استدلال عمیق و منطقی رخنه‌یی پیدا کنم، عقلم قد نمی‌دهد. واقعا قد نمی‌دهد. درست است که تصمیم دارم کارمند دولت افغانستان شوم. اما این تصمیم هیچ ربطی به تمایل من به دروغ ندارد. یک تصادف باعث شد که در همان زمان که من می‌خواهم کار دولتی‌ام را شروع کنم کسی آمد و مرا متقاعد کرد که دروغ بهتر از راست و مصلحت بالاتر از حقیقت است.