آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۲ اسفند ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه ی عقلاطون| صد و چهل و دوم | قولنامه ی سال نو


 

 

هرچند هنوز سال نو شمسی نیامده، من از شروع زمستان امسال تصمیم گرفتم که برای سال جدید تصمیم های بهتری بگیرم و خودم را از نظر شخصیتی و رفتاری نوسازی کنم. آنچه در پی می آید ده قولی است که به خود داده ام:

یک- وزنم را کم می کنم

من چهل کیلو اضافه وزن دارم. در سال جدید کمتر غذا خواهم خورد و هر صبح ورزش خواهم کرد. البته تحقیقات متعدد نشان داده اند که چاقی ربط زیادی به پرخوری ندارد. افراد زیادی هستند که از سر صبح تا نصف شب پیوسته می خورند اما چاق نمی شوند. بعضی از پژوهشگران در حوزه ی علمیه ی نجف اشرف معتقد اند که اگر شکم کلان در تقدیر شخصی نوشته شده باشد، آن شخص اگر روزانه فقط هشت وعده غذا هم بخورد باز شکمش کلان خواهد شد.

ورزش هم آن گونه که قبلا تصور می شد مفید باشد، مفید نیست. یک تحقیق میدانی جدید در آلمان نشان داده که ورزش در صورتی باعث کاهش وزن می شود که شخص ورزش کننده از نظر ژنتیک شباهت زیادی به پدرکلان مادری خود نداشته باشد. اگر چنین شباهتی در میان باشد، ورزش نه فقط سودمند نیست که باعث بیماری های قلبی و مغزی نیز می گردد. من تصمیم دارم پاره یی از پیکر مطهر پدرکلان مرحومم را از مقبره ی نورانی اش بیرون بیاورم و در لابراتوار آزمایش کنم و ببینم شباهت داریم یا نداریم. فکر می کنم داریم. چون می گویند پدرکلانم هم وقتی هقک یا سکسکه می گرفت تا یازده ماه خوب نمی شد. هقک من دو سال پیش شروع شد و تا همین یک ماه پیش ادامه داشت.

 ولی این چیزها سبب نمی شوند که من برنامه ی کم کردن وزنم را کنار بگذارم.

دو- خشم خود را کنترول می کنم

در سال جدید تصمیم قطعی دارم که جوشش زود زود ِ خشم خود را مهار کنم. واقعا نمی ارزد که آدم عمر عزیز خود را به عربده کشیدن و فحش دادن بگذراند. تردیدی نیست که جهان پر از آدم نماهای پست و بی ناموس است که حق و ناحق مثل سگ به پاچه ی آدم می چسپند و اعصاب آدم را خرد می کنند. بسیاری افراد ترسو از کنار این کثافت ها راحت می گذرند و ترسو بودن خود را زیر نقاب “فایده ندارد/ با جاهل درگیر نشو/ گذشت خصلت مردان است” می پوشانند. من حوصله ی این مزخرفات را ندارم. کسی که اعصاب مرا خراب کند، هر بی ناموسی که باشد، از من مشت و لگد خواهد خورد. اولاد خر!

طبعا در مورد کسانی که شرافت دارند و هیچ وقت در کوچه و جاده و محل کار با آدم رو به رو نمی شوند و سلام و علیک نمی کنند مساله فرق می کند. درست نیست که آدم در این دو روز زندگی با کسانی دعوا و داردار کند که هیچ کاری به کار آدم ندارند. تصمیم دارم در سال جدید با این اشخاص یخن به یخن نشوم و خشم خود را تحت کنترول بیاورم.

اجازه بدهید برای نشان دادن زیان های خشم یک مورد از زودخشمی خود را برای تان نقل کنم:

می دانید که برای درمان سکسکه یا هقک به شخصی که این مشکل را دارد چیزهای تکان دهنده ای می گویند و از طریق شوک دادن او هقک اش را برطرف می کنند. این روش معمولا موثر است اما نباید در مورد افراد زودخشم اجرا شود.  قصه از این قرار است که من دو سال پیش دچار هقک شدم. در سال اول خیلی هق زدم، ولی کاری نکردم ( من باید برای تنبلی خود هم چاره یی بسنجم، ولی امسال حل مشکل تنبلی در برنامه ام نیست ). در سال دوم ابتدا حوصله کردم. اما رفته رفته هق زدن هایم شدیدتر شدند. تا آنجا که شب ها همسایه ها می آمدند و می پرسیدند:

“ببخشید در این آپارتمان چیزی در گلوی کسی گیر کرده؟ داکتر را خبر کنیم؟”.

بالاخره یکی از دوستان تصمیم گرفت که مرا شوک روانی بدهد. گفت:

” چیز پنهانی نیست. بنشین. یک نفس عمیق بکش. من برای این که از شر هقک خلاص شوی، یک خبر تکان دهنده ی ساختگی را به تو می گویم. حقیقت ندارد. فقط می خواهم کمی شوک ببینی”.

گفتم:

” به نظرت تاثیر خواهد کرد؟”.

گفت:

” نمی دانم. ولی من ترا می شناسم. گفتم اگر بدون مقدمه بگویم یا نقشه را برایت نگویم، شاید بیخی منفجر شوی”.

گفتم:

” بگو. ولی فکر نمی کنم اثری داشته باشد”.

گفت:

” می دانی که امروز صبح همین همسایه ی پایینی با مشت به دهان دخترت زده؟”.

گفتم:

یک باره پیش چشمم سیاه شد.

گفتم:

” با مشت به دهن دختر من زده؟ من مرده ام؟ حالا من به این گاومیش یاد می دهم که مشت را چه گونه به دهن می زنند”.

با خشم از جای خود برخاستم. دوستم از جای خود پرید تا مانع من شود. اما نتوانست جلوم را بگیرد. از زینه مثل بوزینه پایین رفتم. با مشت به در ِ خانه ی همسایه زدم. فریاد کشیدم:

“بیرون بیا. بیروووووووون! بچه ی سگ زود بیا بیرون”.

دوستم خود را به من رساند و گفت:

“تو دیوانه شده ای! تو که دختر نداری. گفتم که می خواهم شوکت بدهم. گفتم که حقیقت ندارد”.

 

خوش بختانه همسایه در آن وقت در خانه ی خود نبود. هقکم خوب شد. بعد از دو سال. ولی این گونه خشمگین شدن خوب نیست. با آن مشتی که به دروازه ی همسایه زدم، بند دستم برآمد. حالا به اندازه ی لِنگم آماس کرده. دردی هم می کند که نپرس.

باید سر خشم خود کار کنم.

چی؟ گفتید این دو تا شد، هشت تای دیگرش کجاست؟ به خدا از دست تان دیوانه شدم. شما را چه کار به زندگی شخصی من؟ وای! شما زندگی ندارید؟ به خدا قسم اگر رو در رو این حرف را از من می پرسیدید دست تان را می شکستم بر گردن تان می انداختم. بروید. بروید پی زندگی تان.  چه مصیبتی شد که با شما همدوره شدم!