آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ اسفند ۱۳۹۶

نگاه ۶۰

طنزپژوهی


زرین کلک در بروکسل| قسمت پنجم


در آن زمان در تمام جهان سه مدرسه مهم انیمیشن وجود داشت. یکی مدرسه والت دیزنی بود که هنوز هم معتبرترین، حرفه‌ای‌ترین و گران‌ترین مدرسه است. این مدرسه خصوصی‌ست و هیچ کنکوری جز ۴۰-۵۰ هزار دلار سالانه ندارد . یکی در کاناداست به نام « شریدان کالج». یک مدرسه هم  مدرسه انیمیشن رائول سروه در گنت( GENT )   یا گان بود. گنت نام شهری است در بلژیک که به زبان فرانسه گان و به زبان فلامان خنت خوانده می‌شود. غیر از مدرسه والت دیزنی که مدرسه مفصلی بود، دو موسسه دیگر تازه کار بودند و در زمانی که نورالدین به گان رفت، دو سه سالی بیشتر از تاسیس‌شان نمی‌گذشت و نسبتا کوچک بودند.

 

رائول سروه، اولین استاد انیمیشن زرین کلک

 

وقتی در سال ۱۳۴۶ در جریان فستیوال فیلم کودکان با رائول سروه گفتگو کرده بودند و از او پرسیده بودند که آیا می‌تواند یک انیماتور ایرانی را آموزش بدهد؟ سروه با اختیار خودش یا پس از مشورت با روسای دانشکده این اجازه را گرفته بود و موافقت کرده بود. از همین رو هنگامی که فیروز شیروانلو به زرین کلک گفته بود: « آیا دوست داری به بلژیک بروی و انیمیشن بیاموزی؟» برای او همچون رویایی بود که سالها حتی  آرزویش را هم به دل راه نمی‌داد. خود را روی بالهای هواپیمایی می‌دید که او را به بهشت آرزوهایش می‌‌برد. بهترین آرزویی که می‌توانست بکند، همین بود، با این همه این رویا را دور از دسترس می‌دید. یاد زمانی افتاد که دانشکده هنرهای زیبا بخاطر لباس ارتشی از پذیرش او خودداری کرده بود. خودش را مانند یک عضو از سازمانی جدی به نام ارتش می‌دید که اولین شعارش  « ارتش چرا ندارد.» بود و می‌دانست که برای گرفتن اجازه تحصیل باید از رئیس دارویی سپه،  رئیس بهداری ارتش، فرماندهی نیروی زمینی، فرمانده کل ستاد ارتش و شخص شاه اجازه بگیرند، و صدور چنین اجازه‌ای را محال می‌دانست.

در آن زمان برای مرخصی افسران جزء هم اجازه شخص شاه ضروری بود. و اگر این هم اغراق فرض شود، نورالدین فکر می‌کرد ارتش هرگز برای داروسازی که در دانشکده افسری فارغ التحصیل شده،  اجازه نمی‌دهد که برای آموزش انیمیشن به بلژیک برود. با تصور همه این دشواری‌ها، به فیروز شیروانلو گفته بود: « اصلا فکرش را هم نکنید، امکان ندارد اجازه بدهند.» به او گفته بودند: « وارد این موضوع نشو، فقط بگو آیا خودت تمایل داری که برای این دوره آموزشی بروی؟» زرین کلک پاسخ داده بود: « البته که می روم، چنین چیزی آرزوی من است.» و آنها رفته بودند و پس از مدت نه چندان زیادی به او خبر دادند که شخص شاه دستور داده که « برود».

نورالدین فکر می‌کند از طریق لی لی امیرارجمند به فرح گزارش داده بودند و فرح هم به شاه گفته بود و او هم موافقت کرده بود. به او خبر موافقت را دادند، خودشان بلافاصله برایش بلیت خریدند و تماس‌های لازم را با هر کسی که باید، گرفتند. و چنین شد که نورالدین در میانه سال تحصیلی مسیحی، چند ماهی گذشته از شروع ترم، سوار هواپیمایی شد که تهران را به مقصد بروکسل ترک می‌کرد. این اولین سفر خارجی او بود و بجز فیلمهایی که دیده بود، هیچ تصوری از اینکه در بیرون ایران جهان چه شکلی است، نداشت. یکی از چیزهای ساده‌ای که نمی‌دانست این بود که وقتی وارد بلژیک می‌شود، غروب جمعه است و تا دو روز همه جا تعطیل است. و او امکان دسترسی به رائول سروه را ندارد.

 

 

 

 

وقتی به خودش آمد در فرودگاه بروکسل بود. یکی از جمعه‌های سرد ماه دسامبر بود. شب رسیده بود به فرودگاه وهمه جا به نظر تعطیل می‌آمد. حتی نمی‌دانست که زبان این مردم فرانسه است و او جز اصطلاحات پزشکی فرانسه بلد نبود. زبان دیگر بلژیک هم که فلامان بود  آن را هم بلد نبود. پیش خودش فکر می‌کرد حتما همه مردم خارج از ایران انگلیسی بلدند. البته شانس آورد که مردم بلژیک غالبا زبان فرانسه و انگلیسی را به اندازه زبان مادری‌شان بلد بودند. حتی آدمهای کم سواد و مسن‌شان. البته خودش هم از زبان انگلیسی چیز زیادی نمی‌دانست. در حد ششم دبیرستان زبان و کلاس زبان ایران و آمریکا بلد بود. وقتی وارد شد اصلا نمی‌دانست که باید از پیش هتل رزرو می‌کرد. اصلا نمی‌دانست از فرودگاه باید کجا برود.

با خودش گفت :”بهتر است یک ساعتی در فرودگاه بچرخم و کمی چای یا قهوه بخورم.” همین طور که در بار فرودگاه نشسته بود و داشت قهوه می‌خورد، صدای گفتگو به زبان فارسی شنید. کنارش کاردار سفارت ایران نشسته بود. او هم آمده بود یکی از اقوامش را از فرودگاه ببرد خانه‌شان. با کم‌رویی سرحرف را با آنها باز کرد و آدرس یک هتل را از آنها گرفت.  آنها  گفتند که ما داریم از همان مسیر می‌رویم، بیا سوار ماشین ما بشو. این دیگر کرامت ایرانی بود. سوار ماشین‌شان شد و او را به هتل آستوریای خیلی شیک بردند. « نمی‌‌دانم رائول سروه از کجا خبردار شده بود که در شب دوم در هتل با من تماس گرفت و  آدرس داد  بروم گان.» به او گفت:« فردا برو به ایستگاه مرکزی بروکسل، قطار گان را بگیر، در گان که پیاده شدی، در همان ایستگاه، سوار خط ۴ مترو بشو و در خیابان باگاتن پیاده شو و از آنجا با اتوبوس ۱۰۷ بیا و در ایستگاه آکادمی پیاده شو، این ایستگاه نزدیک مدرسه است، ده دقیقه پیاده راه بیایی به مدرسه می‌رسی.» نورالدین تصور کرد که همه این مسیر پیچیده و طولانی را باید در حالی که دو چمدان بزرگ حمل می‌کند برود. به رائول گفت: « من دو تا چمدان دارم، چطوری این مسیر را بیایم؟» رائول گفت: « عیبی ندارد، بیا من خودم یک فکری می‌کنم. »

 

 

همه همشاگردی‌ها کمتر از بیست سال داشتند و به شاگرد جدید نگاه می‌کردند

 

 

مدرسه  یک دوره سه ساله بود که دانشجویان همه سالهایش در یک کلاس آموزش می‌دیدند. یعنی دانشجویان سال اول و دوم و سوم کلاس مجزا نداشتند. پنج تا سال اولی داشت، شش هفت نفر سال دومی و سه چهار نفری سال سومی. جمعا با هم پانزده نفری می‌‌شدند.  اوهم شد نفر شانزدهمی. این موضوع حسن بزرگی داشت. برای اینکه جمعیت کلاس را به حدی می‌رساند که همه دائم کار می‌کردند و هر کسی پروژه خودش را پیش می‌برد. سال بالایی‌ها هم کمک می‌کردند و به سال پائینی‌ها یاد می‌دادند.” من که رفتم نمی‌دانم من را در کدام سال گذاشتند، فقط گفتند این کلاس است. بیا و مشغول شو. برای من سال و موقعیت‌ام در کلاس اهمیتی نداشت. فقط می‌خواستم یاد بگیرم.”

” من از نظر سنی از بقیه بچه‌ها ده سالی بزرگتر بودم. تجربه نقاشی و طراحی‌ام هم ده سال از همه آنها بیشتر بود، طبیعتا جزو سال اولی‌ها نرفتم. بطور طبیعی من سی ساله وسط آن مسن‌ترین ها جا می‌گرفتم که حداکثر سن‌شان بیست و سه چهار سال بود. و بطور طبیعی آنها بیشتر دوروبر من بودند. من مقدمات را با هر سه کلاس گذراندم. برای من درک کار خیلی آسان بود. با طراحی و کار کردن هم مشکل نداشتم. همین قدر که کار کردن آنها را می‌دیدم، برایم کافی بود. در حقیقت از همان ابتدا من فقط روی پروژه باید کار می‌کردم. ما دانشجوها با هم بیرون می‌رفتیم و با هم غذا می‌خوردیم و کارهای مختلف را دسته جمعی انجام می‌دادیم. من از برنامه ناهار خبر نداشتم، ظهر که شد در یک ناهارخوری چهار متر در پنج متر، یک میز ناهار خوری بود و معلم و شاگرد همگی دور همان میز نشستیم و همان غذایی را که آشپزخانه تهیه کرده بود، بطور یکسان می‌خوردیم.اغلب غذای ما سوسیس و پوره سیب زمینی یا ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده بود. یک ماشین کولافروشی هم آنجا بود که از آن نوشیدنی می‌گرفتیم به قیمت پنج فرانک بلژیک.”  فرانک بلژیک بعدا به یورو تبدیل شد، هر یورو معادل ۴۰ فرانک بلژیک بود.

بعد از ناهار سروه  گفت :”بروم نامه بگیرم برای خوابگاه تا برایت جا پیدا کنم.” سروه رفت و بعد از یک ساعت با یک نامه در دستش آمد که سرنامه و امضای شخصی به نام پیر ولریک را داشت. پیر ولریک رئیس دانشکده بود. نامه یک درخواست بود به این مضمون که نورالدین زرین کلک دانشجوی خارجی احتیاج به خوابگاه دارد، لطفا همکاری کنید. امضای ولریک زیر نامه بود.  نورالدین در واقع اولین دانشجوی خارجی آن مدرسه بود. آن مدرسه هم در حقیقت با او داشت تجربه دانشجوی خارجی را می کرد و ارزیابی می‌کردند که دانشجوی خارجی چه مسائلی دارد.

 

نورالدین در جمع بچه‌های پرشر و شور مدرسه انیمیشن بروکسل

 

 

سروه گفت بیا، چمدانهایت را بردار و برویم. با هم می‌رفتند و حرف هم می‌زدند.” یادم هست که هردومان در حال دویدن می‌رفتیم. چون او زمان قطارها را می‌دانست و باید می‌رفتیم که به مترو برسیم. در تمام این مسیر من در حالی که به حرف‌های سروه گوش می‌کردم، دو تا چمدان بزرگ را کشان کشان و به سرعت با خودم می‌کشیدم. با همین شکل مرا با مترو برد تا آخر شهر. محله‌ای بود که ساختمانهای بلند نوساز داشت. گفت اینجا دانشگاه دولتی بلژیک است. از مراحل مختلف اداری گذشتیم. نامه ولریک را به هر کسی نشان می‌دادیم خیلی با احترام برخورد می‌کردند و فورا کار را به میز بعدی و اتاق بعدی ارجاع می‌دادند. بطوری که به فاصله دو ساعت من اتاق را گرفتم، در طبقه پنجم ساختمان، یک اتاق با ظرفیت دانشجویی و خیلی نو و شیک و ترو تمیز و ساکن شدم. ” این بار چمدانهای نورالدین بدون این که هیچ دریاداری به او کمک کند، با قدرت خودش که در اثر یک روز حمل دائم چمدان داشت به درجه دریاداری می‌رسید، با آسانسور به طبقه سیزدهم حمل شد.

نورالدین با پول کمی در حد همان حقوق‌های روزمره ارتش رفته بود بلژیک، در پشتیبانی یا لوجستیک ارتش دفتری بود که کارهای اعزام دانشجو به خارج انجام می‌داد، آنها هرساله برای دانشگاه سن سیر فرانسه یا دانشگاههای آمریکا تعداد خیلی زیادی دانشجوی افسری می‌فرستادند. آن دفتر برای دانشجوهای اعزامی پول اضافه‌ای می‌داد،  در آن زمان بین پنج تا چهارده دلار در روز کمک هزینه می‌دادند. او خبردار نشد که برایش چقدر می‌دادند، ولی  حداقل پول را می‌دادند و به همین پول دلخوش بود، وگرنه پول زیادی که با خود برده باشد  یا دولت ایران یا کانون بدهد، نداشت. او فقط می‌خواست انیمیشن بیاموزد.

بالاخره اتاق را تحویل گرفتند و وقتی برگشتند به سروه گفت: اینها چقدر منظم و مرتب هستند. چقدر به شما احترام گذاشتند. رائول خندید و گفت: « فکر می‌کنی چطوری بود که این کارها با این نظم و سرعت انجام شد؟» گفت: من چه می‌دانم. گفت: اسم وزیر آموزش عالی پیر ولریک است، هم نام همین رئیس دانشکده خودمان. اینها فکر کرده بودند نامه با امضای وزیر است که این قدر همه چیز منظم بود. از این بابت هم شانس آورده بود. از همان شب دیگر می‌دانست اتاقش کجاست و باید کجا بخوابد و چطوری باید برود و بیاید. با همه حسن‌های آن فضا دوماه بعد نورالدین یک استودیو در مرکز شهر اجاره کرد تا به کارهای دیگرش هم برسد. . گان شهر کوچکی بود، ولی محله‌های خوب و متوسط و کارگری هم داشت. از اتفاق یک روز در جستجوی حمام عمومی گذرش به یکی از آن محله‌ها افتاد. هنوز نمی‌دانست که اگر در خانه‌ای که زندگی می‌کند حمام وجود نداشته باشد، باید چکار کند. در آن سالها در بلژیک حمام عمومی هنوز وجود داشت و در بسیاری خانه‌ها حمام وجود نداشت.

 

نورالدین و ماریا اشخرامه

 

وقتی داخل حمام عمومی رفت، خانم حمام دار از او پرسید چکاره‌ای؟ تعجب کرد. به او چه ربطی داشت که چکاره است؟ او فقط آمده بود حمام کند و بدنش را بشوید. گفت من دانشجو هستم. حمامی  پرسش‌های مختلف و متعددی از او کرد. آخرش به او گفت که دستت را به من نشان بده. دستش را  نشان داد. باور کرد که راست می‌گوید. چون اگر کارگر باشی از روی زبر بودن دستت می‌فهمند. او چون نگفته بود که کارگر هست و  آنجا محله کارگری بود برای حمام دار عجیب بود که دانشجویی به حمام عمومی آنجا برود. بعد از آن فهمید آن محله، محله زندگی کم درآمدهاست، بویژه کارگران معادن ذغال سنگ در آنجا زیاد بودند. احتمالا به سنش نمی‌خورد که دانشجو باشد، به قیافه‌اش هم نمی‌خورد که کارگر باشد.

 

دانیل آدم جالب و متفاوتی بود

در میان پانزده شانزده نفر شاگردان مدرسه سروه، نورالدین با سال بالایی‌ها که سن و سال بیشتری داشتند، ارتباط  بیشتری داشت. دو تا از آنها ازدواج کرده بودند. یکی‌شان دختری بود که شوهر کرده بود و یکی‌شان پسری بود که زن گرفته بود. دختر اسمش ماریا اشخرامه بود.  مردم شهر گان و اغلب دانشجویان مدرسه رائول سروه فلامان بودند، از جمله همین ماریا. او ازدواج کرده بود و از بقیه بچه‌های مدرسه سن‌اش بالاتر بود.  شوهرش را دوست نداشت و با نورالدین سر این که چطور از دستش خلاص شود حرف می‌زد و این شده بود زبان رمز و شوخی‌هایشان . یک رفیق دیگر هم داشت به اسم دانیل که در ۱۸ سالگی زن گرفته بود.از آن زن‌های نازک و ۴۰ کیلویی مثل روح. زمانی که نورالدین وارد بلژیک شد دانیل یک بچه داشت وقتی به ایران برگشت، چهار تا . دانیل داستان و شخصیت  یگانه‌ای داشت: « مثلا ساختمان متروکی در جنگل پیدا و اجاره کرده بود بعنوان خانه.  درحیاط یا همان جنگل « علف» می‌کاشت و گل‌های ماری جوانای آن را دود می‌کرد. گیاهخوار بود وهیچ حشره و حیوانی را نمی‌کشت و با مواد مبارزه با حشرات مبارزه می‌کرد. هر نه ماه یک بچه تولید می‌کرد که مثل فرشته‌های توی نقاشی‌های مذهبی ظریف و زیبا بودند. دانیل از من خواست که نماز بخوانم و من خواندم. یاد گرفت و تکرار کرد. البته به زبان فلامان خودش. می‌گفت نیاز به چیزی دارد که خلااش را پر کند و نماز همان چیز بود. دوست داشت مثل قرن‌های گذشته زندگی کند.» نورالدین می‌خندد و می‌گوید: « حداقل یک بار نماز خواندنم مفید افتاد.»

نورالدین در بروکسل به نزدیکترین دوست سروه تبدیل شد

 

 

سفر نورالدین زرین کلک دقیقا مصادف بود با جنبش می ۶۸ پاریس و همچنین جنبش هیپیسم که اخلاق و منش خاص و سلیقه هنری و اجتماعی خاصی را تشویق می‌کرد. بحث آزادی جنسی، مواد مخدر، موسیقی راک، سلیقه شرقی، زندگی‌های کولی‌وار و بی‌توجهی به تمدن و شاخصه‌های فرهنگ مدرن و بخصوص مدرن غربی ویژگی این جریان بود. از همان دوره در کپنهاک پارک آزاد کریستیانا ایجاد شد که هر کسی می‌توانست در این پارک هر کاری دلش می‌خواست بکند. این پارک تا سالهای نزدیک دایر بود. هیپی‌هاآنجا زندگی می‌کردند، رسما ماری جوانا می‌کاشتند و برای خودشان زندگی خاصی داشتند. دولت هم حق ورود به آنجا را نداشت. یکی از مسائل مهم در همه این سالها این بود که آن پارک باید باقی بماند یا نه. و معمولا چپ‌ها افرادی بودند که از آزاد بودن آنجا دفاع می‌کردند، یکی از مسائل مهم در زندگی سیاسی کشور بی‌مسئله دانمارک همین پارک بود. چند سال قبل پارک از آن حالت درآمد.  بی‌تردید زندگی هیپی‌وار، گرایش به عرفان شرقی و ساده زیستن و همچنین مصرف ماری جوانا و بقیه مخدرها، در آن زمان نوعی زندگی بود.

نورالدین با بقیه بچه‌ها هم رابطه داشت. ژیلبرت یکی دیگر از همکلاسی‌هایش بود. همکلاسی دیگر که طراح خیلی خوبی بود، نامش مارک امپ بود وموجودی بسیار بانمک. دائم شوخی می‌کرد و جوک می‌گفت. کلاس و مدرسه  را با شوخی‌هایش باز و با طراحی‌های طنزش بسته می‌شد. بعدا انیمیشن را کنار گذاشت. و دکان عتیقه فروشی باز کرد. مارک امپ طراحی بخش‌هایی از فیلمهای رائول سروه  را به اسم عملیات” ایکس هفتاد” کرده بود. او طراحی آدمها وفضاهارا کرده بود. فضای آن فیلم فضای بعد از جنگ بود و نگرانی‌هایی که تا مدتها بعد از جنگ دوم جهانی وجود داشت.

همه بچه‌های مدرسه به زودی دوست نورالدین شدند

 

بجز مارک امپ که طراحی این فیلم رائول سروه را کرده بود، ماریا اشخرامه دوست دیگرشان هم دسیناتور رائول سروه بود. ویلی ورشخلد هم انیماتوراصلی سروه بود. آدمهای خیلی مهمی مثل لئونارد کوهن، آرتور شر، جیمز همفری، ماروین موردس و اریک سالمینن صداپیشه‌های عملیات ایکس هفتاد بودند. لئونارد کوهن از لندن برای ضبط صدایش به گان رفته بود و یک روز با نورالدین و بچه‌های سروه ناهار خورده بودند. خود رائول سروه هم که هم نویسنده فیلمنامه بود و هم کارگردان و تدوین کننده. فیلم در آن زمان خیلی مطرح شد و همین الآن هم جزو آثار مهم انیمیشن جهان است.

جمعا در فاصله سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۰ چهار فیلم در مدرسه انیمیشن گان تولید شد. یکی توسط مارک امپ که طراحی‌های استادانه‌ای می‌کشید و زیر دوربین با انگشت‌های خودش طراحی‌ها را معنا بخشید. ماریا اشخرامه با یک علامت مثبت و منفی کار کوچکی کرد. اما با کم کاری و بی میلی نیمه‌کاره آن را رها کرد. نورالدین حیفش آمد که ایده‌‌اش حرام شود. بعدها در تهران فیلم ابرقدرتها را با همان ایده مثبت و منفی ساخت و نام ماریا را هم در فیلم ذکر کرد. دانیل هم فیلم کوتاهی ساخته بود که موضوعش جنگ بود. او خط حمله جبهه جنگ را با خمپاره اندازی تصویر کرد که مرتبا به منطقه دشمن شلیک می‌کرد و آخر فیلم معلوم شد خبری آن سوی خاکریز نیست، جز این که باد، کلاه سربازی را تکان می‌دهد. صدای صحنه‌ها را با دهان خودش به خوبی اجرا کرد.

 

زرین کلک سردیس کولینز را ساخت و او سردیس زرین کلک را

 

اما کلاس‌های  دیگری هم آنجا وجود داشت. مثلا مدرسه حجم سازی که در آن « کولینز، استاد نازنین و فروتن من» کار می‌کرد. نورالدین وقت‌های اضافی‌اش را واحد پیکره سازی برداشته بود.

بعضی از مجسمه‌هایی که آنجا درست کرد، شاید در خانه‌اش باشد. اول یک تندیس برهنه درست کرد. استاد او را شاگرد خوبی تشخیص داده بود و با او خیلی از نزدیک کار می‌کرد. یک بار به او گفت تو سردیس مرا بساز و من سردیس تو را می‌سازم. « من سردیس او را ساختم و او هم سردیس مرا ساخت. آن را که او ساخت به من داد و آن را که من ساختم دادم به او. که کاش نمی‌دادم. آن آکادمی مدارس دیگری هم داشت، مثل طراحی و نقاشی. من برخی ساعاتم راهم برای آموختن طراحی به کلاس می‌رفتم.”

اولین کار انیمیشن زرین کلک پروژه سال اول با عنوان « وظیفه اول» بود که از فستیوال انسی جایزه گرفت. چند ماه مانده به فستیوال انسی، سروه  اعلام کرد دانشجویانی که اثری تولید کنند که قابل نمایش باشد می‌توانند آن را به آنسی بفرستند. او فیلم را برای انسی نساخته بود، فقط شانس آورد که ساخت ” وظیفه اول” همزمان شد با این فستیوال. این فیلم به عنوان اثر شخصی وی به انسی نرفت، بلکه به عنوان نماینده مدرسه رائول سروه در این جشنواره شرکت کرد. در میان مدارس انیمیشن جهان، که تعدادشان هم محدود بود، مدرسه آنها بخاطر فیلم ” وظیفه اول” و فیلم‌های دانیل و مارک جایزه را برد و همین باعث شد که احترام و ارج و قرب نورین الدین در مدرسه بیشتر شود. این فیلم مدتی بعد در فستیوال‌های دیگر شرکت کرد و جایزه‌هایی گرفت.

 

فیلم برای شرکت در جشنواره انسی رفت. از ورود زرین کلک به دنیای انیمیشن هنوز یک سال هم نگذشته بود. می‌گوید: « وقتی فیلم کوتاه من که نوار سلولوئید بود و همه‌اش در یک قوطی سیگار جا می‌شد، روی پرده سالن بزرگ جشنواره انسی افتاد، باور نمی‌کردم. مثل پرنده کوچکی که ناگهان توی یک باغ وحش ول شده باشد، احساس بی‌وزنی می‌کردم. و وقتی بعد از نمایش پروژکتور هزار وات مرا در سالن شکار کرد و صدای کف زدن بلند شد، خود را در دنیایی تازه یافتم که آن را نمی‌شناختم.» واکنش دیگران برای او غیرمنتظره و شگفت انگیز بود. از آن پس سالها فیلمش را روی پرده بزرگ دید، سالها برایش کف زدند، سالها جایزه گرفت و سالها تحسین شد، اما آن روز همه چیز غیرمنتظره بود

وظیفه اول نخستین کار انیمیشن زرین کلک در بلژیک و نخستین کاری است که در آغاز آن عنوان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را دارد.

زرین کلک بعد از فیلم یک دقیقه‌ای « وظیفه اول» فیلمی بلندتر به نام « زمین بازی بابوش» ساخت. زمین بازی بابوش پروژه کلاس دوم زرین کلک بود. بابوش در واقع اسم کودکانه و خانگی فرهنگ زرین کلک بود که در خانه او را  « بابوش» صدا می‌کردند. بقول خودش قرار بود نامش بابک باشد و حتی در شش ماهی هم که شناسنامه‌اش را هنوز نگرفته بودند، همه او را بابک یا بابوش که کودکانه شده نامه بابک است، صدا می‌کردند.

فیلیپو پروژه سال آخر یا پروژه پایانی مدرسه زرین کلک بود که یک فیلم تجاری بود و قرار بود سریال بشود. یعنی انیمیشن « فیلیپو» که  آن را با توجه به بازار مصرف تماشاگر اروپایی کار کرد. که حتی المقدور تصویرسازی‌هایش رئالیستی بود و نکات جذاب برای انیمیشن اروپایی در آن وجود داشت یا بهتر است بگوئیم سعی کرده بود اینطوری باشد. یک  طراح وتصویرگربلژیکی داشت به نام نادین فورستر، خانمی بود که در اروپا شهرت داشت، نادین تصویرسازی کتاب کودکان می‌کرد. و اصلا بخاطر همان قلم تصویرسازی بچگانه‌اش پیر لوی استخدامش کرده بود تا کار اصلی طراحی فیلیپو را انجام بدهد. فیلم در سال ۱۹۷۱ کار شد. نورالدین می‌بایست فیلم را در دو استودیوی نادین در بروکسل و استودیوی  سروه ” پن فیلم” بطور موازی پیش می‌برد.