آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۲ اسفند ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | هفتادوششم | معجزه آیت الکرسی


 

 

 

 

جاپان یک نوع موتر دارد به اسم تونس. برای مسافرکشی جان است جان. این موتر چند خوبی دارد؛ مصرف سوختش پایین است، قدرت ماشینش بالاست و در گِل و گه بند نمی‌شود، پشت شیشه‌اش جایی فراخ برای نوشتن ’توکل به خدا‘ و ’بیمه ابوالفضل‘ دارد و در هوای گرم می‌شود بجای شیشه، درش را باز گذاشت. اما در کنار این همه خوبی، یک بدی دارد. چوکی (صندلی) کم دارد. موتری که باید حداقل چهارده چوکی می‌داشت، فقط هشت چوکی دارد. یک لحظه غفلت انجنیر‌های شرکت تویوتا باعث شده تا موتروان‌های افغانستان یک عمر عذاب بکشند. بیچاره‌ها جان می‌کنند تا به مسافرین بفهمانند که تعداد چوکی در یک موتر هیچ ربطی به تعداد مسافرین ندارد.

در اوایل من با موتروان‌های تونس خیلی جنجال می‌کردم. همین که موتروان یک مسافر عرق‌باخته دیگر را روی ران من سوار می‌کرد، من با استناد به اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون منع روی‌هم‌نشینی در وسایط نقلیه عمل او را شدیداً تقبیح می‌کردم. اما با مرور زمان فهمیدم که انسان از همین معاشرت‌ها انسان شده. حیوان چرا روی هم‌دیگر نمی‌نشینند. فهمیدم که تراکم جمعیت در موتر موجب خیر است و آدم اگر پیوسته در تونس‌های پرجمعیت افغانستان رفت و آمد کند، دیگر حتی نیاز ندارد برای فراگیری به دانشگاه و حوزه علمیه برود.

همین قصه چهار شب پیش است. من با چهار نفر در چوکی آخری تونس نشسته بودم، هفت نفر در چوکی وسط و روی ماشین تشریف داشتند و دو دختر خانم در چوکی پیش‌رو نشسته بودند. کمی جلوتر که آمدیم، دو نفر خانم پیاده شدند. وضعیت در چوکی آخری طوری بود که آدم فقط می‌توانست با نیم نفس گزاره کند. اگر کسی نفس کامل می‌گرفت، بقیه دادوبیداد می‌کردند که جای ما را تنگ کردی. من تا دیدم خانم‌ها پیاده شدند، از مسافر بغل دستی‌ام خواهش کردم که برود در چوکی پیش‌رو بنشیند. کاکا یکباره عصبانی شد و داد زد، ’مگر تو مسلمان نیستی؟‘ گفتم، مسلمان هستم ولی فعلاً شما روی مسلمانی من نشسته‌اید و اگر تا آخر مسیر اینجا باشید بدن من دیگر هیچ وقت سپرم سالم تولید نمی‌تواند. کاکا با تندخویی به موتروان دستور داد که حرکت کند و غرغرکنان گفت، ’نشستن در جای زن حرام است. اگر مرد مسلمان در چوکی‌ی بنشیند که از حرارت بدن زن نامحرم گرم باشد، مرتکب گناه شده است.‘ شما که می‌شناسید من انسان سست عنصر و بی‌ایمان هستم. گفتم، کاکا جان، این گرمی حلال شما کم است خفه‌ام کند، بگذارید حداقل من از اینجا بروم. مسافر دیگر با عصبانیت گفت، ’پدر این سریال‌های ترکی را لعنت که بیخی فرق حلال و حرام را ازبین برده. جوان‌ها حتی حاضر نیستند حرف یک عالم دین را گوش کنند.‘

مسافر دیگری که روی ماشین نشسته بود صدایش را صاف کرد و گفت، ’هرکس گپ عالم را گوش نکند خداوند جزایش را می‌دهد. من امروز در فیسبوک خواندم که یک جوان در مصر آیت الکرسی را در جیب خود کرده و وقتی لباسش را تبدیل کرده، یادش رفته که آیت الکرسی شریف را از جیب خود بکشد. لباسش را همین‌طور در ماشین لباسشویی می‌اندازد و ماشین را چالان می‌کند. دو ساعت منتظر می‌ماند که لباس شسته شود، ولی شسته نمی‌شود. متوجه می‌شود که ماشین خاموش شده. پیچ‌کش می‌آورد و ماشین را باز می‌کند، می‌بیند که آیت‌الکرسی شریف در سوراخ نل آب‌کش رفته و بند مانده. این جوان بی‌عقل بجای اینکه آیت‌ الکرسی را با احترام از نل بیرون کند و ببرد در یک جای پاک دفن کند، با سر پیچ‌کش می‌زند و آیت شریف را شهید می‌کند. خداوند قهرش می‌آید و بچه را همانجا جابه‌جا برق می‌گیرد. توبه خدایا، یک رقم ذغال شده بود که فهمیده نمی‌شد آدم است یا کدام بزِ سوخته.‘

من تمام فایل‌های ذهنم را جستجو کردم تا پاسخی برای این استدلال منطقی پیدا کنم، نتوانستم. اگر بحث همانجا حول‌ و حوش چوکی و حرارت بدن خانم‌ها می‌چرخید احتمالاً می‌توانستم چند دقیقه دیگر تاب بیاورم و جدال کنم، اما حالا که پای معجزه آیت الکرسی و عقوبت آن جوان مصری به میان آمده بود دیگر هیچ کاری از من ساخته نبود. از کاکا که اکنون با کلیه امکانات در بغل من نشسته بود بابت توضیح مسئله حرارت بدن زن تشکری کردم و به سفر خوشگوارم ادامه دادم.