آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ بهمن ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


گوزیدن در راه خدا


عکس تزئینی است!

 

یک وضعیت کمدی-تراژدی مزمن بر کل مملکت حاکم شده که من اولش فکر می‌کردم اثرات میانسالی و زوال عقل خودم است که چنین حسی دارم. بعد دیدم خیر! کلا خنده و گریه، طنز و واقعیت، دوغ و دوشاب، شیر و جوراب همه با هم قاطی شده‌اند. آدم وقتی خبری را می‌خواند شک می‌کند که این واقعی بوده یا خبررسان ما را دست انداخته یا مثلا سایت هک شده. صاحب این کی‌بورد وقتی خبری جدّی را برای مخاطب می‌نویسد همه شروع به خندیدن می‌کنند. برعکس وقتی طنز می‌نویسد همه ضمن ابراز تعجب یا تاسف از وقوع چنین امری، سراغ اخبار تکمیلی را می‌گیرند. برای درک بهتر مسئله من توجه شما را به دو داستان کوتاه جلب می‌کنم:

 

داستان اول:

یک روز کارگردانی در یک برنامه تلویزیونی فردوسی را فاشیست خطاب کرد و خوشحال به پایگاه مراجعت نمود. بعد از اینکه کامنتهای زیر پست را خواند متوجه شد گند زده، بعد هم همسرش سر میز شام به او گفت: فردوسی اصلا نمی‌تواند فاشیست باشد یا نباشد. لابد منظورت فردوسی‌پور بوده… کارگردان مزبور پرسید: چرا؟ همسرش گفت: این حرف همان قدر مسخره است که مثلا ادعا کنیم حافظ کمونیست بوده یا ابوسعید ابوالخیر…کارگردان گفت: ادامه نده. متوجه شدم. الان درستش می‌کنم.

فوری تلفن را برداشت به رادیو زنگ زد و گفت: ما خانوادگی به فردوسی علاقمند هستیم. حتی بچه‌مان وقتی به دنیا آمده بود به نیت فردوسی لای قرآن را باز کردیم و اسم آرش در آمد. مجری رادیو پرسید: عه ه ه چه جالب! کجای قرآن از آرش اسم برده شده؟ کارگردان گفت: سوره توبه بعد از آیه ۱۲۰ همانجایی که به ضرورت شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن اشاره شده، یک اشاره زیرپوستی هم به آرش شده است! مجری رادیو خفه خون گرفت!

نتیجه‌گیری رسانه‌ای: قبل از صدور طنز اقلا یک دور ویکی‌پدیای مربوط به موضوع را مطالعه فرمایید. شاید طنزی که در ذهن شماست یک واقعیت تاریخی باشد!

نتیجه‌گیری تئوری جبران: وقتی گند زدید اصلا نگران نباشید. به زودی یکی بالا دست شما گند بزرگتری زده و هشتگ‌ها به سمت او جلب می‌شود.

 

داستان دوم:

سالها قبل آقایی در قم بود، که هم دارای دغدغه‌های دینی بود و هم دستی بر عالم هنر داشت، به همین خاطر به تعزیه روی آورده بود. منتها به خاطر صدای بدی که داشت، تنها نقش هنری ایشان این بود که ظهر عاشورا وارد پوست شیر می‌شد و در سکانسی از تعزیه  روی صحنه پریده و کاه بر سر می‌ریخت. آن موقع‌ها هنوز سپاه پاسداران افتتاح نشده بود که محیط زیست را رصد اطلاعاتی کند به همین خاطر هر خری بدون مجوز می‌توانست وارد پوست شیر شود. البته این آقا به جز آخرین صحنه عمرش، هیچ وقت خریتش را نشان نداده بود. اتفاقا همان یک سکانس کاه به سر کردن را چنان احساس برانگیز بازی می‌کرد که برند «شیر» را به اسمش اضافه کرده بودند و به حسین شیر معروف بود.

یک روز حسین شیر که سالهای واپسین عمر هنری خود را می‌گذراند و به لحاظ فیزیکی پیر شده و کنترل درستی بر اعصابش نداشت هنگام پرش روی صحنه در سکانس همیشگی، صدای اضافه‌ای صادر کرد. چند بچه رند آن را شنیدند و بدون رعایت مصالح مجلس تعزیه، با خنده به همه اعلام کردند که شیر گوزیده است! تعزیه‌گردان که از این شفافیت خبری برآشفته بود و مجلس را از دست رفته می‌دید، به سر بچه‌ها فریاد زد: خفه شید! گوزید که گوزید…در راه خدا بوده! همین توضیح کافی بود تا انفجار خنده مجلس تعزیه را به یک کمدی تمام عیار تبدیل کند. حسین شیر عصبانی روی صحنه رفت، برای اولین بار در ملاء عام از پوستش در آمد، میکروفون را از دست تعزیه خوان گرفت و حسابی از خجالت مردم در آمد.

بعد از آن دیگر کسی حسین را شیر خطاب نکرد و معدود تعزیه‌هایی هم که بازی کرد با اقبال چندانی مواجه نشد.  اینجوری بود که هنرمندی متدین که می‌توانست در اوج محبوبیت خداحافظی باشکوهی با دنیای هنر داشته باشد، در فضایی تلخ، با داد و فریاد و گوز از دنیای هنر خداحافظی کرد.

نتیجه‌گیری اخلاقی: اثری که در ذهن شما یک تعزیه حماسی تراژیک است با یک گوز نابجا برای عده‌ای حکم کمدی پیدا می‌کند!

نتیجه‌گیری پزشکی-استراتژیک: قبل از رفتن روی صحنه حتما دستشویی بروید.

نتیجه‌گیری هنری: بعد از گوزیدن در پوست شیر بمانید تا شناسایی نشوید. شاید دوباره شانس به شما رو کرد و در نقش یک خرگوش جلوی چلوکبابی ظاهر شدید.