آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱ اسفند ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه ی عقلاطون| صد و سی و سوم |داستان عاشقی من


 

 

 

امسال در روز والنتاین کسی از من پرسید:

“هیچ عاشق شده ای؟”.

گفتم:

“نه، متاسفانه. این بخت را نداشته ام”.

اما وقتی به خانه رفتم، دچار عذاب ِ وجدان شدم. چرایش را شرح می دهم. اما قبل از آن یک سوال دارم: وجدان چرا این قدر افراطی است؟ تذکر نمی دهد، اشاره نمی کند، نیشگون نمی گیرد. مستقیما می رود به درجه ی آخر و شروع می کند به عذاب دادن. می تواند اول کمی اذیت کند، بعد درجه ی آزار را به تدریج بالا ببرد. اما این کار را نمی کند. این است که هر وقت کسی ناگهان از درد فریاد کشید، مطمئن باشید وجدانش در حال بازجویی از اوست. البته این هم ممکن است که دیوان غزلیات سعدی از طاقچه افتاده باشد بر پشتش. گاهی وجدان خبر نمی شود، ولی دعای کسی که گفته “قرآن به کمرت بزند” مستجاب می شود و تو عذابی را که باید بکشی می کشی. در بعضی موارد که قرآن در دسترس نباشد، خداوند متعال دیوان غزلیات سعدی را از طاقچه می لغزاند تا عبرتی باشد برای آنانی که زیر طاقچه می نشینند. بر سنگ مقبره ی مرحوم “حاجی اسدالله محتاط” –یکی از خویشان ما- نوشته اند:

“مرحوم مغفور حاجی اسدالله محتاط در سال ۱۲۸۷ شمسی در یک خانواده ی مومن به دنیا آمد. وی در بهار سال ۱۳۸۳ شمسی در حالی که مشغول نمازمغرب بود و سر به سجده گذاشته بود توسط شاهنامه ی فردوسی به شهادت رسید”.

من که در آن زمان در وطن نبودم از ماجرا اطلاع نداشتم. نواسه ی آن مرحوم قضیه را این گونه شرح داد:

” پدرکلان مرحوم من همیشه زیر طاقچه نماز می خواند. آن شام هم زیر طاقچه نماز می خواند. متاسفانه این خر هم در آن زمان در طاقچه بود”.

گفتم:

“ببخشید، خر؟ کدام خر؟”.

گفت:

“منظورم شاهنامه ی فردوسی است. نمی دانم چه شد که ناگهان از طاقچه لغزید و بر پشت گردن پدرکلانم افتاد. پدرکلانم در جا به شهادت رسید”.

پرسیدم:

” آن شاهنامه فعلا کجاست؟”.

گفت:

“در آتش انداختیم اش. گفتیم اگر آن را آتش نزنیم کل فامیل ما را قتل عام خواهد کرد”.

گفتم:

“می توانستید آن را در جای دیگری بگذارید”.

گفت:

“مگر می شود کتاب را غیر از طاقچه در جای دیگری گذاشت؟”.  

گپ اصلی را فراموش نکنید. گفتم دچار عذاب وجدان شدم. چرا دچار عذاب ِ وجدان شدم؟ برای این که عاشق شده بودم و گفته بودم نشده ام. دروغ گفته بودم. قصه از این قرار است که سال ها پیش در شهر مزار شریف بودیم. دوستی از ایران آمده بود. به دیدنش رفتیم. چای آورد با نوعی شیرینی که من قبلا ندیده بودم. گفت آن را از ایران آورده و اسمش “گز” است. شیرینی نگو، میوه ی بهشت بگو. من تا ختم ِ دیدار چهل و سه تا از آن گزهای موجود بر سفره  را خوردم. چندتایی مانده بودند، اما حیا مانع شد. وقت بیرون آمدن به مسافر تازه به وطن برگشته گفتم:

“خداوند عجب شیرینی هایی می سازد”.

گفت:

” گز را خداوند نمی سازد. خود مردم می سازند. در ایران خیلی زیاد است”.

من قانع نشدم. در راه برگشت به خانه نوعی محبت ِ عمیق نسبت به خداوند در ژرفای ضمیرم جوانه زد. قبلا چنان احساسی نسبت به خداوند را تجربه نکرده بودم. شنیده بودم که عشق الهی از راه های نامعمول و ناشناخته وجود انسان را تسخیر می کند. اما باورم نمی شد که از طریق”گز اصفهان” نیز چنین چیزی ممکن شود.

گفتم ای عشق من از چیزی دگر می ترسم

گفت آن چیز دیگر نیست دگر، هیچ مگو

شب نتوانستم بخوابم. میان خواب و بیداری می ترسیدم. تا صبح وهم بر من نازل می شد. ساعتی مانده به بامداد معده ام درد گرفت؛ دردی چنان شدید که افغانم را کشید ( تعجب نکنید. درد زیاد آدم را دچار بحران هویت می کند). 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو

ولی من نمی توانستم چنان زیر و زبر بمانم و هیچ نگویم. این است که گفتم. گفتم:

مرا زود به شفاخانه برسانید. این را گفتم و بی هوش شدم.

وقتی به هوش آمدم در شفاخانه بودم. آن احساس عاشقانه یی که روز گذشته  نسبت به خداوند پیدا کرده بودم، از بین رفته بود. نوعی خلاء اگزیستانسیالیستی بر وجودم حاکم شده بود. داکتر گفت:

“خدا رحم کرد که ترا به شفاخانه رساندند. چه خورده بودی؟”.

 

 

این است آنچه آن تجربه ی عرفانی کوتاه مرا ممکن ساخت

 

از آن عشق گذرا سال ها می گذرد. آن را به کسی نگفته بودم. گفتم بنویسم تا عذاب ِ وجدانم کم شود. من در عشق به خداوند شکست خوردم. شاید لایق اش نبودم. شاید خداوند مرا امتحان می کرد. شاید جست و جوی عشق الهی در گزِ اصفهانی جست و جوی خطایی است.