آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ اسفند ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | قسمت دویست‌وچهل‌وچهارم | حنانه حقیقت


 

شالی که روی چوب میرقصه!

  

 

شعر اجتماعی که از دهه‌ی هشتاد در بستر جامعه‌ی ما پر رنگ شد، این روزها به سمت دیگری پیش می‌رود، یا متعهد است یا بی‌قید، ولی زنانگی و حضور زنان در این عرصه (شعر اجتماعی متعهد) کمرنگ است، که علل گوناگون دارد، ولی در بسیاری جهات حضور مرد‌سالاری و پدر سالاری در جامعه‌ی ایرانی، باعث مسکوت ماندن و نشنیده شدن شعر زنان متعهد، قرار می‌گیرد.

 

حنانه حقیقت، بسیار جوان است، کودکی معصومانه‌ای دارد که همین خلوص موجب شعر طنز بی‌شیله و پیله‌اش می‌شود. حضور حنانه در شعر فجر، شعر او را بی‌تعهد نشان می‌دهد، ولی نشانه‌های اعتراضی در ترانه‌های او با طنزی معصومانه، مخاطب را به فکر وادار می‌کند. شاید همین بی‌نتیجه ماندن از نمایش اجتماعی و طنز یک شاعر، نتیجه‌ی روشنی از معصومیت زنانه‌ی حنانه باشد. از زبان شاعر، زندگی‌اش را می‌شنویم:

 

 

حنانه حقیقت هستم، متولد شهریور سال ۱۳۷۲در شهر قم، لیسانس روانشناسی از دانشگاه پیام نور؛ بعد از تولد به شهر مادری‌ام آمدم و بزرگ شده‌ی رشت هستم. چهارده ساله بودم که به دلیل شغل پدرم سه سال محل زندگی ما از رشت به زاهدان منتقل شد و بعد از آن باز هم به رشت  برگشتیم. از سال ۸۷ ترانه نوشتن را شروع کردم و یک سال بعد در جلسات شعر رشت شرکت کردم. در آن جلسات با دنیای حرفه‌ای شعر و ترانه آشنا شدم و نوشتن آرامشی بود که همیشه برای من تازگی داشت. تا این که سال ۸۹  با یاسر قنبرلو آشنا شدم و این آشنایی منجر به ازدواج شد. بعد از ازدواج به شهر قزوین آمدم و اکنون ساکن قزوین هستم.

 

ازدواج با یاسر و همراهی با او، من را با دنیای ترانه بهتر آشنا شدم و هر چند وقت یک بار  باهم به جلسات خانه‌ی ترانه‌ی تهران می‌رفتیم. تا کنون چند جشنواره‌ی ادبی شرکت کرده‌ام که مهم‌ترین‌شان جشنواره‌ی شعر فجر بوده است، در  بخش ترانه، توانستم رتبه‌ی سوم را کسب کنم. یک  ترانه برای تیتراژ با صدای مانی رهنما کار کردم و بعد از آن با چند خواننده‌ی دیگر. اما محبوب‌ترین ترانه‌ی من “د دیوونه” با صدای روزبه نعمت اللهی و ملودی سعید رضایی هست که با استقبال خوبی رو به رو شد.

در دنیای ترانه کم کار هستم اما سعی می‌کنم شعریت در ترانه‌هایم اولویت داشته باشد.

 

درکنار نوشتن به بافتنی مشغولم و معتقدم بافتن یک دریچه‌ی زیبا در زندگی من گشوده است، گاهی که شعر پاسخگوی نیازهایم نیست بافتنی آرامم می‌کند. یک دختر زیبا به نام حنا دارم که طبیعی‌ترین ترانه‌‌‌ی زندگی من و یاسر است.

یک:
از بچگی تو گوشمون خوندن

آروم بخند چون معصیت داره

گفتن که زن بلند نمی‌خنده

این‌جوری بیشتر امنیت داره

 

توو بچگی هم‌ چادری بودیم!

اون ‌روزا مثل روز روشن بود!

اون روزا که تنها خوشی ما

گُل‌های سُرخ روی دامن بود .

 

مجبورمون کردن به مجبوری

ماهی شدیم توو پیرهن توری

هرگز ولی ایمان نیاوردیم

به آیه و پیغمبر زوری!

 

چشمای هیز و هیزم تزویر

تنها دلیل رفتنت باشه

تو شهری که مرداش نَر باشن

فرقی نداره چی تنت باشه

 

تنها شدیم و گوشه‌ی هر چشم

تنهاییامونو به خط کردیم

ما زندگی‌مونو غلط رفتیم

ما زندگی‌مونو غلط کردیم .

 

زن نیست اون که با چش بسته

به ساز مردم خوب می‌رقصه

زن بودنو داره نشون می‌ده

شالی که روی چوب می‌رقصه!

 

 

 

دو:
تو این شبای بی‌هدف که از سیاهیا پرم

رو به خدا می‌خوابم و ستاره هارو می‌شمرم

دلم خوشه به آسمون که میل بازی نداره

ستاره داره، صنعتِ ستاره سازی نداره

ستاره‌های آسمون کجا و این نشونه‌ها

فقط یه تیکه پارچه‌س ستاره‌ی رو شونه‌ها

ستاره‌هارو هیچ کس به آسمون ندوخته

اسم شهابارو نذار ستاره‌های سوخته

ستاره‌ها نمی‌سوزن ،ستاره‌ها سیاوُشن

ستاره‌ها نمی‌میرن ،ستاره‌هارو می‌کشن!