آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ اسفند ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | هفتادم |ما و اقبال (ملاقات با اقبال لاهوری)


 

 

 

 

در دوبی با یک پاکستانی آشنا شدم که برعکس دولت پاکستان، خیلی انسان با شرفی به نظر می‌رسید. اسمش اقبال بود. سر وقت نماز می‌خواند و دایم تسبیح می‌گرداند. گفت صادرات برنج دارد و هر ماه یکبار به دوبی سفر می‌کند تا با قراردادی‌ها تصفیه حساب کند. من از سخنرانی‌های اشرف‌غنی یادم مانده بود که افغانستان کشمش خیلی زیاد دارد و کشور عزیز ما می‌تواند نود‌وهشت درصد کشمش جهان را تهیه کند. با خود گفتم، چه خوب است اگر با اقبال تجارت راه بیاندازم. از اقبال پرسیدم، ’شما کشمش کار ندارید؟‘ با خوشحالی پرسید، ’کجاست؟‘ گفتم، در افغانستان است. طرح تجارت را برایش ارائه کردم. گفتم، شما اگر از پاکستان برای من در افغانستان برنج بفرستید، من می‌توانم در عوض برای شما به پاکستان کشمش بفرستم. اقبال خیلی خوشحال شد. آدرس شرکت و شماره تلفونش را به من داد. شرکت و خانه‌اش در شهر لاهور بود.

وقتی به افغانستان برگشتم، متوجه شدم که افغانستان آنقدر کشمش ندارد. همان کم و بیش کشمشی که در شهر پیدا می‌شود، از پاکستان و ایران می‌آید. عاجل به اقبال زنگ زدم و عذر خواستم. اقبال با خلوص بسیار عذر مرا پذیرفت اما اضافه کرد که قبلاً یک موتر برنج به آدرس من فرستاده که فعلاً در راه است. گفتم، چاره چیست؟ گفت، برای یک مسلمان اگر جانش برود پروا ندارد، یک موتر برنج که چیزی نیست. این حرفش مرا آب کرد. گفتم، پول برنج را می‌دهم، ولو به قیمت جانم تمام شود. فردایش دو ملیون کلدار پاکستانی حواله کردم و برایش فهماندم که یک افغان اگر سرش برود، بدمعاملگی نمی‌کند. دو هفته منتظر ماندم، از برنج خبری نشد. زنگ زدم، تلفون اقبال خاموش بود. آدرس شرکت را داشتم. فردایش از کابل حرکت کردم و به لاهور رفتم. به شرکت رفتم و جویای اقبال شدم. مرد حسابدار با چشمان پر اشک خبرم کرد که اقبال دو هفته پیش جانش را به جان آفرین تسلیم کرده و هیچ یادداشت مالی به جا نگذاشته است. فاتحه خواندم و با دست خالی به کابل برگشتم.

در کابل با هر که قصه کردم، افسوس خورد و نکوهشم کرد که چرا بدون ضمانت پول فرستاده‌ ام. تا اینکه خبر شدم مردی در منطقه تایمنی زندگی می‌کند که می‌تواند سرنخی از اقبال پیدا کند. نزد آقا صاحب رفتم، گفت، می‌تواند پول مرا از اقبال بازستاند. گفتم، اقبال مرده است. گفت، مرده است، بیخی از بین که نرفته است. پنج هزار افغانی دادم تا کمکم کند. آقا صاحب اسم طرف را پرسید، گفتم، اقبال از لاهور پاکستان. چشمانش را بست، گوگل کرد و در آن واحد پیدایش کرد. سپس تکه کاغذی به من داد که آدرس خانه اقبال رویش نوشته شده بود. یک چراغ نیمه سوخته هم داد. پرسیدم، چراغ بخاطر چه. گفت، ’اقبال مرده است و فعلاً در یکی از شهرک‌های برزخ زندگی می‌کند. آدرسش روی کاغذ نوشته است. دستی بر این چراغ بکش، مستقیم به برزخ می‌روی. برو با اقبال حسابت را تصفیه کن و برگرد. یادت باشد که این چراغ فقط یک بار تو را نزد اقبال می‌برد. پس حتماً در همین یک دفعه معامله‌ات را پاک کن و برگرد. شانس دوم نداری.‘

خانه آمدم. شب شد. چراغ را در اتاق تاریکی بردم و دستی بر آن کشیدم. یکباره سرم چرخید و خودم را در دنیای عجیبی یافتم. دنیای ارواح. هوا تاریک بود و دود سیاه فضا را پر کرده بود. اول خیلی ترسیدم و تصمیم گرفتم برگردم، ولی یادم آمد که کابل بی‌برق و آلوده به مراتب تاریک‌تر و سیاه‌تر از برزخ است. قلبم قوت گرفت. کاغذ را به یک روح سرگردان نشان دادم و ازش آدرس پرسیدم، خیلی خوشحال شد. علت خوشحالی‌اش را پرسیدم، گفت، هزاره است و از این که قومای خود را در برزخ ملاقات کرده خیلی خوشحال است. علت سرگردانی‌اش را پرسیدم، چشمانش آب گرفت و از تبعیض سیستماتیک علیه هزاره‌ها شکایت کرد. گفت، چند بار علیه خدا تظاهرات کرده‌ایم، جواب خاصی نداده. دو-سه کوچه آنطرف‌تر خانه اقبال بود که در خلال قصه‌ها آنجا رسیدیم. با روح سرگردان خداحافظی کردم و وارد خانه اقبال شدم.

اگر بگویم شاید باور نکنید. این اقبال اصلاً ان اقبالی نبود که من می‌خواستم. آقا صاحب مرا نزد اقبال لاهوری فرستاده بود. اقبالِ فیلسوف و حقوق‌دان که سابق شعر می‌سروده. خودم را معرفی کردم و ضمن معذرت‌خواهی دلیل حضورم به عالم برزخ را برایش گفتم. می‌خواست راجع به سفر من به برزخ شعری بسراید، مانعش شدم. گفتم، همان اشعاری را که سروده‌ای برای چهل نسل آینده ما بس است. ناراحت شد و پرسید که اشعارش چه مشکلی دارد؟ گفتم، آن‌قدر دروغ گفته‌ای و لاف زده‌ای که اعصاب برای آدم نمی‌ماند. بگومگو کردیم، بالاخره به این نتیجه رسیدیم که من اشعار او را به چالش بکشم و او توضیح دهد که چرا حرفش درست است و نقد من ناروا. خوشحال شدم. با خود گفتم، آن اقبال دیگر که بدستم نیامد، بگذار دخل این اقبال را دربیاورم.

(ادامه دارد)