آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۰ بهمن ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تکنسین دیوانه | شش | مکتب پیچفوردیسم


 

 

من از خانم پیچفورد می‌ترسم. پیچفورد یک تولیدکننده تمام عیار کالاهای مزخرف است. بدقواره‌ترین وسایل را از نامربوط‌ترین اشیاء ممکن، با سلیقه‌ای به غایت بی‌آبرو، مبتذل و وقاحت‌بار تولید می‌کند! اگر شما سطل آشغال اتاق را فقط به شکل سطل یا نهایتا یک سبد می‌بینید، چشمهای پیچفورد اما، آن را به شکل یک لوستر وارونه می‌بیند که تغییر کاربری‌اش زحمت چندانی هم نمی‌برد: سطل زباله را وارونه کرده و چند آویز شیشه‌ای از بغل گوشش دراز می‌کنیم!

آن وقت در عرض ساعتی می‌شود ده‌ها زباله‌دان را از بدبختی رهانید. از حضیض ذلت در کنج یک مستراح بر صدر مجلس یک تالار نشاند. این نوع واورنه دیدن دنیا بدون خرج ذره‌ای شعور، از مغز هرکسی بر نمی‌آید، این را فقط و فقط خانم پیچفورد می‌تواند انجام دهد.

من لوسترهای زیادی را در زندگیم دیده‌ام که وقتی نور وقیح‌شان را به سراروی اتاق می‌پاشیده‌اند در اعماق ذهن‌شان، هنوز از زندگی سابق دل‌چرکین بوده‌اند. اما با این وجود تا دمیدن خورشید که دستی چراغ کاسه سرشان را خاموش کند با دهانی بوی‌ناک نجواکنان برای خانم پیچفورد دعا می‌خوانده‌اند که از وسط کثافت و زباله آن‌ها را به جایگاه منبع نور و هدایت، ترقی مقام داد!

من آویزهای شیشه‌ای زیادی را دیده‌ام که در کمال حقارت تمام عمرشان به این منابع نورِ سابقا زباله‌دان، با افتخار آویزان شده‌اند، در کمال حقارت مجیز آنها را گفته‌اند و در کمال حقارت عمرشان به پایان رسیده است! و اینها همه، خواننده من، تقصیر خانم پیچفورد است!

 

اختراع دوم پیچفورد، البته از این هم ترسناک‌تر است: تولید جواهرات تقلبی از قاشق چنگال! با اطمینان کامل به شما می‌گویم یک روز صبح، پیچفورد وقتی قهوه‌اش را هم می‌زده قاشق به لبه فنجان گیر کرده تا فنجان و محتوایش در کمال خونسردی، قرار صبحگاهی او را به هم بزنند و اعصاب و لباسش را یک جا قهوه‌ای کنند. همین کافی بوده که پیچفورد قاشق را بردارد و با حرص دور انگشتش لوله کند و در حالی که فریاد می‌کشیده آخرین نُتهای خشم در گلویش، جایشان را به سرعت به کیف شهوتناکی بدهند: شهوت ثبت یک بی‌هنری دیگر!

این کیف آنقدر زیاد بوده که پیچفورد تا ظهر آن روز هیچ قاشق و چنگالی را در آشپزخانه سالم نگذاشته. قاشق‌های چای‌خوری و چنگال‌های کوچک را تبدیل به انگشتر کرده و دهها دستبند ریز و درشت هم از قاشق و چنگال‌های غذاخوری عایدش شده است.

لابد می‌پرسید کجای این اختراعات ترسناکند؟ راستش من با وسایلی که می‌سازد مشکل دارم ولی از آنها نمی‌ترسم. از ابتذال لبالب در ذهنش هم نمی‌ترسم. چرا که هر دو باری که ملاقاتش کردم سرش را آنقدر به من نزدیک نکرد که حماقتش بر غشای مغز من اثر کند. از این هم نمی‌ترسم که برای خود پیروانی دست و پا کند تا با پرداخت پول به او، عاشقانه‌ترین لحظات شبهایشان را زیر آوار نور زباله‌دان سپری کنند!

از این می‌ترسم که پیچفورد هر دو بار سعی کرد مرا به خریدن این اختراعات ترغیب کند. اولین بار زمانی بود که با نگاهی کاسب‌کارانه و دقتی مثال زدنی، دروغی در مورد فروش هفته قبلش گفت. من خندیدم و گفتم علاقه‌ای ندارم. راستش اگر قول می‌دهید خواننده من باقی بمانید اعتراف کنم که یک دروغ کوچک در پاراگراف قبل گفته‌ام. دفعه دوم خانم پیچفورد سرش را نزدیک آورد و به بهانه تشکر بابت درست کردن کامپیوترش مرا بوسید! آن وقت دوباره تلاش کرد به جای دستمزدم، یک دست قاشق چنگال لوله شده را به عنوان جواهرات به من بدهد تا زیر نور سطل زباله به دست و روی معشوقه‌ام بیاویزم!

 

من از جلوه حماقت بر صورت خودم می‌ترسم. آیا پیچفورد چشمانی احمق‌یاب ندارد که با نگاه به پوست صورتم، فکر مرا خوانده و تشخیص داده که یک پیرو بالقوه مکتب پیچفوردیسم هستم؟ آیا پیچفورد یک نیروی فرا زمینی ندارد که با ایستادن کنار آدمها، آنها را به تولیدات مسخره‌اش علاقمند می‌کند؟ آیا تشعشعاتی از سر او صادر نمی‌شود که سلیقه هنری آدمها را به کثافت می‌کشد؟ از کجا معلوم که آن بوسه برای تعمیر کامپیوتر بوده؟ نکند پیچفورد واقعا ته دلش عاشق من شده باشد؟ نکند پیچفوردهای دنیا عاشق ما شده باشند؟ اصلا همین الان چند تا پیچفورد دیگر در دنیا در حال بوسیدن کسانی هستند تا آنها را به خریدن تولیدات فکری حماقت‌بارشان راغب کنند؟