آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ دی ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

ستون پنجم


پارادوکس | میزها و صندلی‌ها


 

 

دو نفر رئيس‏جمهور و يك صندلي

  

بهانه

 

يكي پول داده بود، گرفتنش.

يكي پول گرفته بود، گرفتنش.

يكي پول نمي‏داد، گرفتنش.

يكي پول داشت گرفتنش.

يكي پول نداشت، گرفتنش.

يكي گفت: داداش! توكه مي‏خواهي بگيري، چرا الكي بهانه مي‏گيري؟

 

 

دو نفر رئيس ‏جمهور

 

آمريكايي‏ها يه رئيس‏جمهور داشتن كه خيلي كارش درست بود، ولي اخلاقش خراب بود.

همة اونايي كه باهاش كار داشتند عليه‌اش اقدام كردن، ولي مردم از اون خوششون اومد.

بعداً يه رئيس‏جمهور پيدا كردن كه خيلي كارش خراب بود ولي اخلاقش خراب نبود.

همة اونايي كه باهاش كار داشتن ازش دفاع كردن، امّا مردم از اون بدشون اومد.

 

 

در شكنج زلف يار

 

يه عده‏اي از شكنجه‏گرها رو گرفتن و بهشون گفتن اعتراف كنين.

اونا گفتن زكي! ما اعتراف نمي‏كنيم.

اونا رو شكنجه كردن تا اينكه اعتراف كردن.

بعداً اونا رفتن شكايت كردن كه ما رو شكنجه كردن.

بازجوها رو دستگير كردن و اينقدر اونا رو شكنجه كردن تا اونا اعتراف كردن كه شكنجه‏گرها رو شكنجه كردن.

 

 

صندلي

 

يه آقاي خيلي خوبي بود كه همه به خوبي اون حسودي‏شون مي‏شد و خيلي دلشون مي‏خواست مثل اون باشن. بالاخره همه دور هم جمع شدن و اونو رئيس‏جمهور كردن. وقتي اون هم خراب شد خيال‏شون راحت شد و رفتن خونه‏شون

 

 

ننوشتن

 

يه نفر هر چي مي‏نوشت مي‏گرفتنش و كتكش مي‏زدن.

بالاخره تصميم گرفت ديگه هيچي ننويسه.

گرفتنش و كتكش زدن و مجبورش كردن بنويسه.