آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ آبان ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

ستون پنجم


کوتوله‌ها و درازها | قسمت چهارم | برو کنار لطفا


 

 

 

گاهی اوقات مردم یک کشور اینقدر نجیب هستند که تا وقتی روی‌شان بشود و به روسای کشور بگویند بروید کنار، ده سال طول می‌کشد.

 

 

وقتی دولت اجازه نمی‌دهد حرف بزنید چکار می‌کنید؟
ساکت می‌نشینیم و برای نابود کردن دولت نقشه می‌کشیم.

 

 

یک انقلابی بیست سال زندان بود. بعد از پیروزی انقلاب چون هیچ کار دیگری بلد نبود، شد رئیس زندان.

 

 

او سه نوع رفتار می‌کند:
نوع اول: در خیابان شعار می‌دهد و حرف‌های انقلابی می‌زند.
نوع دوم: در خانه تنهاست و حرف های ضدانقلابی می‌زند.
نوع سوم: در اداره کار می‌کند و دستورات انقلابی را علیه ضدانقلاب اجرا می‌کند.

 

 

ایشان سی سال برای به دست آوردن آزادی بیان تلاش کرد
بعد از این که آزادی بیان به دست آورد
هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

 

 

کوتوله و دراز
یه عده کوتوله رسیدن به یه برج دراز.
یکی‌شون گفت: این چقدر درازه، من قدم بهش نمی‌رسه
برج سازی رو ممنوع کردن

 

 

یکی فکر می‌کرد تمام مردم دنیا دشمنش هستن، بردن تمام مردم دنیا رو نشونش دادن. دید هیچکدوم رو نمی‌شناسه.

 

 

یکی بلد نبود راه بره، همه فکر می‌کردن ایستادگی کرده.

 

 

یه نفر داشت راه می‌رفت، باد اومد. افتاد تو زندون.

 

 

یه نفر داشت کاریکاتور می‌کشید، گرفتنش. یه نفر خمپاره انداخت، نتونستن بگیرنش.

 

 

فرزندان انقلاب معمولا پررو، بی‌ادب، بی نظم، سرکش، بی فایده و متوقع هستند و علت خورده شدن آنها هم همین است.

 

 

منحرف: کسی که کمی با دولت مخالف است.
دشمن: کسی که با دولت مخالف است.
جاسوس: کسی که با دولت خیلی مخالف است.
تروریست: کسی که با دولت واقعا مخالف است.
می‌دانید! دولت‌ها اصلا از مخالفت خوششان نمی‌آید.

 

 

یه روز یه تانک اومد، شلیک کرد و هزار نفر رو کشت. گفتن: بیچاره! دست خودش نبوده، از دستش دررفته.

 

روز بعد یه آقایی یه صدایی ازش دررفت. گفتن: این فریاد بیگانگان است.

 

 

شیر تو شیر
یه متخصص اطفال شد وزیر راه
یه راننده شد وزیر معلم‌ها
یه مهندس مکانیک شد وزیر کتابخونه
یه جناب سرهنگ ریش دراز شد وزیر کارخونه
یه دندونپزشک شد وزیر کشاورزی
یه گرگه شد وزیر مرغداری
یه گوسفنده شد وزیر سلاخ خونه
یه معلم نقاشی شد نخست وزیر
یه شکارچی شد رئیس مهدکودک
یه ساندویچ فروش شد رئیس سخنرانی
یه استاد دانشگاه شد حسابدار رستوران
شیرتو شیری شد که بیا و ببین

 

 

به یکی اتهام زدن، سه روز دفاع کرد و بی گناهی خودش رو ثابت کرد. پنج سال فرستادنش زندون.

 

 

یکی رو کشتن.
یه گروه شاکی شدن که واسه چی تو مملکت امنیت نیست؟
مامورا اونا رو انداختن زندون.
واسه اینکه ثابت کنن تو مملکت امنیت هست، چندتاشون رو زنده نگه داشتن.

 

 

یه عده پول می‌گرفتن
به مردم زور می‌گفتن
بالاخره مملکت فقیر شد
و دیگه کسی پول نداشت به اونا بده
…. دموکراسی برقرار شد.

 

 

یکی اسلحه کشید
همه واقعیت رو پذیرفتند.

 

 

یکی خودش رو انداخت تو رودخونه که خودکشی کنه
با هزار زحمت نجاتش دادن
بعدا که مطمئن شدن مخصوصا خودکشی کرده،
به اتهام ناامیدی و اشاعه افکار پوچ گرایانه اعدامش کردن.
و جسدش رو انداختن توی همون رودخونه
خاک بر سرها! نمی‌ذارن آدم راحت بمیره.

 

 

رئیس
یه روز رئیس سخنرانی تندی کرد، فرداش همه رو زندونی کردن.
دو ماه بعد خندید، فرداش همه رو آزاد کردن.

 

 

یه نفر مخالف رو اینقدر کتک زدند تا موافق شد.