آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۲ آبان ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تذکره‌الاولیا فی ذکر احوال شیخنا استاد ابراهیم نبوی


 

 

آن مکنده شیر از ممه، آن عموی همه، آن شهره عام و خاص، آن با همه در تماس، آن اوضاعش همیشه رو به بهبود، آن یار غار مسعود بهنود، آن نویسنده تر و فرز، آن دوستدار راجر واترز، آن معروف از باختر تا خاور، آن نامش هم‌ردیف شیر سماور، آن خادم اهل‌بیت، آن متخصص در اِگزَجِرِیت، آن شیرین‌تر از هر حلوا و رطبی، معشوقه قاضی مرتضوی، شیخنا و وتدنا و مولانا سید ابراهیم نبوی، صاحب فن در حرکات موزون بود و دبیرکل حلزون بود. گویند چون از مادر بزاد تا ظهر سه کتاب در باب خاطرات همان نصفه‌روز، نبشت. و شیر نمی‌خورد و یکسره به کار نبشتن بود، چنان که حکیم آوردند و افاقه نکرد تا مادر خودکار وی ستاند و گفت: بتمرگ شیرتو بخور تا بلاکت نکردم.

 

 

شیخ سه سال داشت که به مکتب‌خانه شد و جمله علوم را زرتی فرا گرفت و خواست که امتحان پس دهد. استادش پرسید: سه فقره از بالداران را نام ببر. شیخ فی‌الفور پاسخ داد: فوتبال، هندبال، والیبال! و فهمیدند که استعداد اصلی شیخ در ورزش است. وی را از مکتب گرفتند و خواستند به مدرسه فوتبال بفرستند ولی چون آن مدرسه اختراع نشده بود شیخ به زورخانه شد و سالها نزد مرشد، فنون کبّاده و میل و قلاب‌دوزی را به غایت آموخت. در نوجوانی بازی‌های فوتبال را قضاوت می‌کرد و به نام داور شهره شد. نقل است شیخ در قضاوت بازی، فقط با سر و دست به بازیکنان اشارت می‌فرمود و در سوت خود نمی‌دمید مگر این‌که می‌خواست کسی را اخراج کند و به نخستین بازی که قضاوت کرد جمله بازیکن‌ها و نیمکت ذخیره هر دو طرف را از زمین اخراج کرد و چون دلیل پرسیدند گفت: اسامی پشت لباسشان پینگلیش بود و مرا پینگلیش خوش نیاید!

 

 

از کرامات شیخ پیش‌بینی نتایج مسابقات فوتبال بود و نتیجه را درست نگفتی مگر آن بازی که خود قضاوت کردی. سالی بود که با استاد جواد خیابانی بر سر قهرمان جام ملتهای اروپا شرط بست و این جواد از مافیای فوتبال بود و همه چیز می‌دانست. به شیخ گفت اگر من شرط را بردم همه مال تو خواهم ستاند و اگر باختم سر خود با نمره چهار می‌تراشم و نظر جواد بر قهرمانی یونان بود و شیخ ابراهیم دیگر نظر داشت. شب هنگام به درگاه حق دعا می‌کرد که برنده شود تا حق‌تعالی به خواب وی در آمد و فرمود: ابراهیم امکان ندارد تو برنده این شرط شوی؟ شیخ گریان پرسید: آخر چرا لامصب؟ ندا آمد: ای غافل، آرژانتین که تو بر آن شرط بسته‌ای فرسنگها با اروپا فاصله دارد. و شیخ جمله زندگی خود بر سر این شرط بداد و تا سالها قوت نخورد تا اینکه موسیو شمس‌الواعظین وی را به خدمت موساد گرفت و به او نان می‌داد.

 

 

بیت:

 

اگر شرط بستی تو با مافیا
ندانی چرا علم جغرافیا؟
ندانسته این ره کجا می‌روی؟
به دروازه‌ی شهر گا می‌روی؟

 

 

در جوانی خواست که داستان نویسد و از شیخ محسن مخملباف پرسید: مرا در این راه پندی آموز! شیخ محسن نه گذاشت و نه برداشت و گفت: تو هیچچچی نمی‌شی، بشین سر جات! و شیخ ابراهیم از این تشویق که شد سه روزه یک کتاب نوشت و آن کتاب تا هفتاد سال در همه کتابفروشی‌ها بود و هیچ کس نخرید الّا خود ابراهیم که هر سال ده جلد از آن می‌خرید و پای سفره هفت‌سین با امضای خود، به خویشتن هدیت می‌داد. تا شبی در حالت استغاثه به خواب رفت و زعفر جنّی در رویا بر وی حاضر شد. شیخ ابراهیم را ندا داد: از چه گریانی؟ گفت: تو که باشی؟ گفت: من رهبر تمام اجنّه‌ام. هرچه خواهی از من خواه! شیخ ابراهیم در دامن وی آویخت و گفت: خواهم که شهره شوم. زعفر بر او فوتی کرد و ابراهیم در لحظه شبیه خانم آغداشلو شد. شیخ فریاد برآورد نه! این شهره نه! کصصصصافط! زعفر فوتی دیگر کرد و شیخ شبیه خواهر شهرام صولتی شد. شیخ صیحه‌ای زد و از خواب بخاست و سر به صحرا نهاد و چهل شب بی‌وقفه می‌دوید تا که او را به جرم خرابکاری در بیابانهای اطراف فرودگاه امام دستگیر کردند و سه سوت مشهور عام و خاص شد و از آن پس هر کسشری نبشت ملت خریدند و خوردند!

 

 

از وی جملات قصار فراوان نقل است از آن جمله گفت: نهصد، از هزار کمتر باشد. و گفت: هزار، چار رقمی باشد. و نیز گفت: من سینما را خوب می‌شناسم. پرسیدند چگونه؟ گفت: سه تا سینما در خیابان انقلاب می‌شناسم و یکی در میدان تجریش! و گفت: من از تنفرکنندگان متنفرم! (لایک حضار) و از وی نقل است: فورد کاپولا از شمقدری بهتر است. و می‌گفت: پوت دت کیبورد علی الراس، اند گو تو د هل آدروایز آی ویل دیلیت یو. (ترجمه: اون صفحه کلیدت رو بگیر رو سرت از صفحه‌ام گمشو بیرون اگر نه دیلیتت می‌کنم) و این وقتی می‌گفت که کسی را در حال اظهار نظر بر روی دیوارش دستگیر می‌کرد.

 

 

بیت:

 

در بحث و جدل به غایت استاد
دارای فصاحتی خداداد
بر تو درِ بحث می‌گشاید
کامنت تو پاک می‌نماید

 

 

نقل است که چون گاه مرگش فرا رسید عزرائیل به او مسیج داد. شیخ گفت: ببین الان اینجا ساعت یازده صبحه، من دو ساعت دیگه آنلاین می‌شم، در موردش حرف بزنیم. و آن ملک گول خورد و ابراهیم تا دویست سال آفلاین بود چنان که عزرائیل بی‌خیال قضیه شد. عمرش درازتر باد!