آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ مهر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| هشتاد و سوم | زندگینامه‌ی آقای هیهات


 

 

از ظواهر قضایا چنین بر می‌آید که هیچ کسی در سالروز تولد من رنج نوشتن زندگینامه‌ی من را بر خود هموار نمی‌کند. گفتم چه‌طور است خودم بنویسم:
سخیداد هاتف، متخلص به هیهات، در تابستان سال ۱۳۳۱ شمسی در یک خانواده‌ی فقیر و متدین به دنیا آمد. چاره‌یی هم نداشت. در آن زمان هرکس که می‌خواست بعدها زندگینامه‌اش خوب جمع و جور بیاید، باید هم در خانواده‌ی فقیر و متدین به دنیا می‌آمد. یکی از مبارزین که در خانواده‌ی متمول و اشراف به دنیا آمده بود سرانجام بدون زندگینامه از دنیا رفت؛ چرا که هر وقت که می‌خواستند زندگینامه‌ی او را بنویسند پولدار بودن خانواده‌اش همچون لکه‌ی ننگی مانع این کار می‌شد.
سخیداد نوزاد عجیبی بود و بر خلاف نوزادان دیگر، که حتا اگر بند ناف‌شان را با کارد کند ببری و چند سیلی هم به سر و صورت‌شان بزنی هنوز خاموش می‌مانند، خیلی گریه می‌کرد. می‌دانست که دنیای دون به کسی وفا نمی‌کند و به همین خاطر در سرزمین کوهستانی افغانستان – که از چهار طرف محاط به خشکه می‌باشد- یکریز می‌گریست. یکی از تفاوت‌های مهم او با دیگر نوزادان این بود که او تا مدت‌ها پس از به دنیا آمدن خود ( و در واقع تا صنف هفتم مکتب) نمی‌توانست بخندد. در حالی که دیگر نوزادان خیلی بی‌تربیت می‌باشند.
نقل است که سخیداد هاتف هنوز شش ماهه نشده بود که برای اولین بار سرمای شدید زمستان در حکومت فاسد و بیدادگر ظاهرشاه را احساس کرد. اما او به رسم اعتراض چیزی نمی‌گفت، چون می‌دانست که سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. فقط نیمه شب‌ها در گهواره‌ی خود تلخ کامانه فریاد می‌زد و خواب سنگین کسانی را که با وضعیت موجود و بیداد ستمشاهی خو کرده بودند آشفته می‌کرد. حتا نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ی او از تسلیم ناپذیری او تکان خورده بودند. تا آنجا که هر وقت فریادهای ظلمت شکن او سقف خانه را می‌لرزاند، کاکای‌اش از پنجره‌ی خانه‌ی خود چیغ می‌زد:
” من جای شما باشم از لنگ‌اش می‌گیرم و از کلکین بیرون‌اش می‌اندازم. خدایا این چه بلا بود که بر ما نازل کردی؟”.

یکی از شگفتی‌ها در زنده‌گی سخیداد هاتف این بود که او (بر خلاف معمول کودکان دیگر) یازده ماه و سی روز پس از تولد خود ناگهان یک ساله شد. در همان آوان یکی از عرفای مشهور، که از این خبر به شدت مشتوق و متناقی گردیده بود، گفت:
” زود باشد که این کودک آب سرد بر سوخته‌گان عالم ریزد”.
و همان‌طور هم شد. چرا که او در سال های بعد هر جا آتشی را در زیر دیگ یا درون بخاری می دید، آفتابه ی پر آب را بر آن خالی می کرد و شگفتا که آن آتش فت فت کنان به خاموشی می گرایید.

در سال ۱۳۳۳ شمسی، یعنی در سن دو سالگی، سخیداد هاتف اولین شعر خود را در پای یکی از کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی کشور در قالب هایکو سرود. این شعر که با عنوان “هب هب ببا” سروده شده بود، با زبان شدیدا استعاری خفقان موجود در نظام ظاهرشاهی را هدف می‌گرفت و مسخره می‌کرد:

هه هه یم ببه بب هه
اب بب ببا هه هه
ایش بب ببا ددا دددده دددده ددددده

بسیاری معتقدند که این شعر را می‌توان اولین سروده‌ی موثر در ادبیات مقاومت دهه‌ی سی به‌شمار آورد. این شعر به‌خاطر وضعیت خفقان‌آلود آن روزگار هرگز اقبال چاپ نیافت. اما در میان کودکان آن دوران لب به لب نقل شد و ماندگار گردید.
از آن سو، حکومت سفاک ظاهرشاه که احساس خطر می‌کرد دست به نیرنگ پیچیده‌یی زد تا سخیداد هاتف را با ابزار تطمیع خاموش کند. این بود که کوشید بازارهای کشور را پر از شیرینی و ساجیق و کلچه نماید تا ذهن هاتف و دیگر کودکان مبارز را از تمرکز بر بی‌عدالتی‌های حکومت خود منحرف کند. زهی خیال باطل! سخیداد و یاران او که دیدند دولت شاهی وقت هر روز یک زهی خیال باطل دیگر در سر می‌پروراند، برای این که قدم‌های بعدی مبارزه‌ی بی‌امان خود علیه نظام ستمشاهی را روشن کنند یک شب نشستند و چراغ آوردند تا در پرتو تعالیم حکیمانه‌ی قرآن مجید به مبارزه‌ی خود ادامه بدهند. این است که با قرآن مجید استخاره کردند. در چند نوبت اول استخاره قرآن به او و یاران او هدایت می‌داد که بر شدت مبارزه‌ی خود بیفزایند و از شهادت نهراسند. اما چنان که قاعده‌ی استخاره‌ی صحیح است، سخیداد و یاران با وفای او شانزده بار استخاره کردند و در نوبت شانزدهم، یعنی تنها نوبتی که در یک استخاره‌ی درست نتیجه‌ی صحیح می‌دهد، دیدند که قرآن مجید او و یارانش را به ترک وطن و هجرت تشویق کرده است. فردای همان شب سخیداد هاتف و جمعی از یاران او دست به مهاجرت زدند تا سخن خداوند مورد نقض و بی احترامی قرار نگیرد.
اکنون سال‌هاست که آقای هیهات از دیار غربت علیه نظام ظاهرشاهی مبارزه می‌کند. وی به مبارزان جوان چنین می‌گوید:
“این وظیفه‌ی شماست که با نظام‌های مستبد بعد از ظاهرشاه مبارزه کنید. من و یارانم کمر نظام ستمشاهی را می‌شکنیم”.