آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۸ مهر ۱۳۹۶

سروش پاکزاد

طنز روز


کاندوم رخش


 

 

– الهی به خاک سیاه بشینی مرد که بچه‌ام را به خاک سیاه نشوندی. الهی روز خوش نبینی که من را به این روزگار نشوندی. الهی آب خوش تو گلوت پایین نره. ای خدا. بچه¬ام را می‌خوام. سهرابم. مادرت بمیره برات. چقدر بچه¬ام قرمه سبزی دوست داشت. دورت بگردم مامان. ای خدا. خدا لعنتت کنه مرد. تو بچه¬ام را کشتی. ازت نمی‌گذرم. قاتل.
– چه جوری بهت حالی کنم زن؟ من که نمی‌دونستم. دیدی که دادگاه خانواده هم تبرئه¬ام کرد. تازه دادگاهی که زیر نظر همین کیکاووس که نمی‌خواد سر به تن من باشه. نوشته مدارک دال بر تعمد در عامریت و معاونت قتل توسط متهم ردیف، اول آقای رستم دستان مشهور به تهمتن فرزند زال متولد زابلستان محرز دانسته نشد. والسلام.
– کاشکی آقای رستم دستان پیلتن گاومغز، به اندازه یک سگ وجدان داشت. والسلام. ببین رستم، برای من دادگاه دادگاه نکن که خود اون کیکاووس کثافت هم دستش به خون بچه¬ی من آغشته است. خدا ازت نگذره که اون نوشدارو را دیر رساندی.
– آخر یک چیز را چند بار برات بگم، هان؟ صد بار گفتم نوشدارو الکیه. مال افسانه‌هاست. این شاعره از خودش درآورده. کیکاووس یک دواگلی و دوتا چسب زخم داشت، می‌خواست دستش رو نشه که نوشدارویی در کار نیست، هی معطل کرد.
– چطور وقتی می¬گفتی دیو سفید را کشتم افسانه نبود، حالا نوشدارو افسانه شد؟ دروغ¬گو. قاتل. همه¬تان قاتلید. فقط به فکر این هستید که دست¬تان رو نشه. کسی نفهمه چقدر پوشالی هستید. تو هم کشتیش چون می‌ترسیدی جات را بگیره و رو دستت بلند شه.
– چه حرفیه می زنی تو تهمینه؟ من روحم هم خبر نداشت. گفتند ترک¬ها حمله کرده¬اند به مرز ایران و دژ سپید را تسخیر کردند. همه را هم از دم کشتند. والله بالله من نمی¬دونستم. نمی¬خواستم. یک ذره انصاف داشته باش زن.
– انصاف؟ جوانمردی؟ حالم از این شر و ورها به هم می¬خورد. مردشور شرافت و ریش دوشقه تو را ببرد که از شرافت برای من حرف نزنی. وقتی بچه¬ام پشتت را خواباند، کی بود که جر زنی کرد و الکی گفت تا سه نشه بازی نشه؟ کی بود تا یک مهلت گیر آورد شمشیرش را زد تو پهلو بچه دوازده ساله خودش. نکردی لااقل تلافی کنی بگذاری برای بار سوم. حالا من انصاف ندارم؟
– بابا جنگ بود. از هر طرف تیر می¬زدند. همه جا پر از خون بود. تو جنگ هم که حلوا پخش نمی¬کنند. آره من کلک زدم. نمی¬زدم سرم را بریده بود. که کاشکی بریده و بود و این روز را نمی¬دیدم و به این روزگار نمی¬نشستم. به خداوندی خدا اگر می¬دونستم. اصلا فکرش هم نمی¬کردم. من فکر می¬کردم سهراب یک بچه است که داره تو کوچه با رفقاش چوگان بازی می¬کنه. چه¬می¬دونستم این¬همه مرد شده واسه خودش.
– بمیرم مادر. این¬قدر می¬خواستی بابات را ببینی دیدیش بالاخره؟ بچه¬ام ۳ سالش که بود فرستادمش کلاس تکواندو. بس¬که درشت بود ماشالله. می¬خواست خیر سرش مثل پدر پدرسوخته-اش بشه. خیال نکن رستم، من گول این ننه من غریبم بازی¬هات را می¬خورم. خوب می¬دونم که شب قبل جنگ¬تان قایمکی رفته بودی تو قلعه و دیده بودیش. حکما آن ماسماسکی هم که فرستاده بودی ببندم دور دستش هم دیده بودی. اصلا چرا تو جنگ که هی ازت می¬پرسید رستمی یا نه طفره می‌رفتی هان؟
– ننه من غریبم بازی کدامه؟ به جان مادرم آخرجنگ مهره¬های دور بازوش را بهم نشان داد. تازه من اول باور نکردم. گفتم شاید یکی از این چینی بدل¬ها را خریده من را گول بزنه. وگرنه مگر من آزار داشتم بچه خودم را… ای خدا. منم پدرم آخر. غصه دارم. بچه من هم بود. بفهم.
– پدر! این بود پدری کردنت؟ این دوازده سال کدام گوری بودی پس؟ اصلا می¬دانستی این بچه کلاس چندمه؟ آمدی سمنگان عشق و حالت را کردی بعد تا فهمیدی من حامله‌ام گفتی باید بندازی-اش. خیلی مردی. خیلی پهلوونی. اینه جوانمردی؟ حالا هی اون یارو شعر بگه برات. گورت را شکار کردی و بعدش هم گورت را گم گردی؟ یک زن تنها با بچه¬اش را ول کردی رفتی دنبال عیاشیت؟ به قول خودت شادخواری با اون رفقای نره¬خر دائم الخمرت. نگفتی مردم چی بگن؟ تو در و همسایه و فک و فامیل آبرو برایم نماند. ولی همه¬اش را به جون خریدم به خاطر بچه¬ام، که تو بعد از دوازده سال از ترس این¬که رو دستت بلند شه کشتی¬اش.
– امان از حافظه¬ی تو زن. هیچی انگار یادت نمی¬ره. مدام یک چیز جدید از کماج¬دان کله¬ات در می¬آری، هی می¬زنی تو سر من. اینایی که می¬گی مال ده دوازده سال پیشه. تا یک چیزی می¬شه، هی تو اتفاق های صد سال پیش یادت میاد. همیشه همه¬ی پرونده¬هات بازند. نمی¬شود یک موضوعی توی حافظه¬ی تو برای همیشه مختومه بشود. کاش قلم پام شکسته بود و نیامده بودم توران دنبال رخش.
– کاشکی. از اول هم اون قاطر پیرکی را به من و زندگی مون ترجیح می دادی. من خر را بگو گول این تبلیغات مزخرف را خوردم. گفتم جهان پهلوانه، شرافت داره، صداقت داره، معرفت داره. همه¬تان همین¬اید. یک مشت لات گردن کلفت که فقط بلدید بخورید و عاروق بزنید و تو آینه پشت بازوتون را برانداز کنید. مال ما که خیر سرمون کفتر باز هم از آب درآمد. آقا صبح خروس خون تا بوق سگ بشینه با مرغاش حرف بزنه، من هم تو حیاط، پشگل اسب جمع کنم.
– می شود لطفا در مورد یک موضوع مشخص حرف بزنی. اول می‌گی قاتل، بعد به نوشدارو گیر می¬دهی، حالا هم که سیمرغ را مسخره می¬کنی. اینقدر از این شاخه به اون شاخه نپر بلکه یک نتیجه¬ای بگیریم.
– من از این شاخه به اون شاخه نمی¬پرم. از نظر من همه این¬ها به هم ربط داره. همه¬اش یک چیزه. تو بچه‌ات و من را قربانی این ادا و اطوار پهلوانیت و اون طوطی لندهور کردی. همه-اش تو فکر دک و پز خودت بودی. با من هم ازدواج کردی فقط به خاطر موقعیت بابام خدابیامرز.
– بابام بابام بابام. باز این باباش را به رخ من کشید. مگه کل این سمنگان چه قدر بود که حالا آقا پادشاهش بوده؟ همه بدبختی من از بابات و دختر چسان فسانش میاد. اولا هر کسی یک جوریه. تو توقع بیجا داشتی که من باید مثل باباجونت باشم که نیستم و خوشحالم که نیستم. دُیّما، تو خودت نصفه شب اومدی پیش من و نیش خنده‌ات باز بود و هی خودت را لوس کردی. خدا را شکر که همه این¬ها هم را نوشته¬اند که حالا نخواسته باشی انکار کنی. سومندش، تو از اول هم بچه را واسه خودت می‌خواستی. خیال نکن خبر ندارم. تا مدت‌ها که به¬اش نگفته بودی من باباشم. بعد هم که هر چی براش پست می¬کردم نمی¬گذاشتی به¬اش برسد.
– هنوز که پست اختراع نشده.
– این اخلاقت اعصابم را خرد می¬کنه. می¬دونی منظورم چیه. پست، نامه، پیک کفتری یا هر کوفتی. به جایی که به اصل حرفم توجه کنی منتظری یک چیزی غلط بگم، گیر بدی.
– بیا، حالا یک چیزی هم بدهکار شدیم. دوازده سال بشور و بپز و بچه آقا را با هزار دل و امید تروخشک کن. حالا زدی دسته گلم را پرپر کردی، دوقورت و نیم¬ات هم باقیه؟ می¬گی من بچه را برای خودم می‌خواستم؟ بهش نگفتم؟ چطور همه اتاقش پر از پوسترهای جوانی تو بود؟ همانی که کلاه شاخداره را سر کرده بودی. هر روز دمبل می¬زد می¬گفت می¬خوام مثل بابا شم. اون روز که اومد تو را پیدا کنه، آخرین باری بود که دیدمش، پیراهن ناتیکاش را داد گفت مامان این را برام اطو کن. الهی مادرت بمیره.
– گریه نکن زن. دلم را آتیش زدی. به خدا دارم دق می‌کنم.
– تازه از لب مرز بهم اس ام اس زد که مامان یک دختری دیدم اسمش گردافریده. بابا را که پیدا کردم میاید بریم خواستگاریش؟
– ولی، اس ام اس که اختراع نشده!
– حالا ادای من را …
– نه به خدا.
– همه¬تان سروته یک کرباسید. دیروز خانم هرکول بنده خدا تماس گرفته بود برای تسلیت، اینقدر دلش پر بود. یا عالیه خانم، زن سابق سوپرمن.
– مگه طلاق گرفتند؟
– آره بابا. خبر نداری؟
– نه!!
– اوه. اون که خیلی وقته، تازه… ای تف تو حیات مرد که تو این الم شنگه باز حواس من را پرت می¬کنی. حقه باز. به اون بچه هم حقه زدی. قاتل. بی¬وجدان……..

…..دینگ دینگ دینگ.
«آینده می‌تواند تلخ باشد. از هم اکنون به فکر باشید»
….رخش کاندوم. سایز جدید رستم را از داروخانه محله¬تان بخواهید.