آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ مهر ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

ستون پنجم


پارادوکس | هفت پرده


 

 

 

پرده اول

همیشه می‌خواست بداند پشت پرده چه خبر است. پرده را بالا زد و همه چیز را فهمید. وی در جریان تصادف با یک موتورسیکلت بشدت آسیب دید و کشته شد.

 

 

پرده دوم

 

پرده‌ها بسته بودند، مردم احساس خفگی می‌کردند.
پرده‌ها را کمی باز کردند، مردم شدیدا کنجکاو شدند.
پرده‌ها را کنار زدند، بوی گند مردم را خفه کرد.

 

 

پرده سوم

 

رفت پشت پرده، حالا دیگر همه چیز را می‌دانست
ماند پشت پرده، به او گفتند همیشه باید همانجا بماند
از پشت پرده فرار کرد، تماشاگران او را تشویق کردند
جلوی پرده در کنار تماشاگران نشست و منتظر ماند تا پرده کنار برود

 

 

پرده چهارم

 

مردم پرده‌ها را کنار زدند، تازه متوجه شدند پشت همه پرده‌ها دیوار است.

 

 

پرده پنجم

 

روزهای اول خانه‌شان پرده نداشت، خجالت می‌کشیدند همدیگر را ببوسند.
چند روز بعد یک پرده توری خریدند تا عشق‌شان را از مردم پنهان کنند.
چند سال بعد یک پرده ضخیم خریدند که مردم خیابان شاهد دعوایشان نباشند.
بعدا پرده را کنار زدند تا بتوانند مردم را در خیابان ببینند.
پرده‌ها مدتی بود که کثیف و پاره شده بود، حوصله نداشتند عوضش کنند.

 

 

پرده ششم

 

آنها خوشبخت بودند، هروقت می‌خواستند پرده‌ها را می بستند و اگر دوست نداشتند باز می‌کردند.
انقلاب که شروع شد، پرده‌ها را کنار زدند و پشت پنجره‌ها به همدیگر سلام کردند.
وقتی صدای گلوله‌ها آمد، همه ترسیدند و پرده‌های ضخیم خریدند.
جنگ آغاز شد، مردم اشک‌هایشان را پشت پرده‌های خانه‌ها پنهان کردند.
سیاهپوشان آمدند و در خیابانها کشیک دادند و به خانه‌هایی که پرده داشتند مشکوک شدند.

 

 

پرده هفتم

 

برای خریدن پرده مجوز ویژه سازمان امنیت ضروری شد.