آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ مهر ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

ستون پنجم


پارادوکس | خدایا! باور کن


 

 

خانه خدا

 

اگر خداوند در محله ما خانه داشت، حتما همه شیشه‌های خانه‌اش را شکسته بودیم.

 

 

و خدا در یاد ماست

 

آنان که به ما لذت می‌بخشند و ما را سرگرم می‌کنند، ما را از یاد خدا غافل می‌کنند
و آنان که ما را می‌ترسانند ما را به یاد خدا می‌اندازند
و وقتی پولدار می‌شویم مواظب هستیم که یاد خدا نیفتیم
و خدا را یاد کردیم وقتی پول‌هایمان تمام شده بود
و خداوند مهربان و بخشنده است، البته وقتی یادش می‌افتیم

 

 

خدایا! باورکن

 

حساب بانکی‌مان اصلا مهم نیست
و رئیس‌مان که مثل سگ از او می‌ترسیم
و میزمان که وقتی پشت آن می‌نشینیم احساس قدرت می‌کنیم
و زنی که به او گفته‌ایم: تو را از خدا هم بیشتر دوست دارم
خدایا! باور کن
تنها تو را می‌پرستیم و از تو اطاعت می‌کنیم

 

 

همیشه

 

در روزهای آخر ماه که بدهکار می‌شوم
وقتی مریم مرا تهدید می‌کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی به هواپیما دیر می‌رسم و ممکن است جا بمانم
وقتی مرا به دادگاه احضار می‌کنند
وقتی در بازی احتیاج به یک جفت شش دارم تا از حمید ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می‌خواهم که کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می‌گردد و من می‌ترسم شیشه‌های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات…
خدایا در همه این اوقات به یاد توام و تنها از تو کمک می‌خواهم

 

 

و خدا ما را دوست دارد

 

جدا پنج دقیقه به کارهایی که در هفته گذشته کردید فکر کنید
و اگر شهامت دارید با خودتان تکرار کنید:
– و خدا ما را دوست دارد

 

 

و خدا را نمی‌بینیم

 

علت اینکه خداوند خودش را به ما نشان نمی‌دهد این است که واقعا از ما می‌ترسد، خودش می‌داند ما چه موجودات خطرناکی هستیم.