آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ تیر ۱۳۹۶

منیرو روانی‌پور

طنز روز


نعره مستانه| قسمت چهارم | در خرابات


 

 

شما خرابات رو تعریف کرده باشین یا نه، من تو بار رفتم رو منبر. به خودم گفتم بهترین جا برای این که از افتخاراتم بگم، همین جاست. یه نگاهی انداختم دوربرم، عرب‌ها داشتن ازسرتا پای مارلی عکس می‌گرفتن و مرد هموطن داشت تند تند ته بطری‌ها رو درمی‌آورد …زورزدم که میون جمعیت یه آمریکایی غیر مارلی پیداکنم، نبود. حتی بارمن هم مکزیکی بود … توپم پر بود و نمی‌خواستم جا بزنم …این بود که گردن یه بطری را گرفتم و سروندم طرف خودم وداد زدم:
بدون ما ایرونی‌ها دنیا مفت نمی‌ارزید. فوقش جایی می‌شد مثل بهشت.
معلوم نبود صدا ازکجام دراومد که همه ساکت شدن و عرب‌ها دست ازعکاسی برداشتن…
به خودم گفتم یکی ازاین نعره‌ها رو می‌زدن ایوان مدائن خراب نمی‌شد و خیلی بلند تر ادامه دادم: بدون ما ایرونی‌ها نه خراباتی بود ونه مغانی ونه می و میکده‌ای.
ومرد هموطن مثل ملک مطیعی فریاد کشید: ناز نفست …
عربها نفس نمی‌کشیدن. گفتم الان درست وقتیه که من با اینا تسویه تاریخی کنم. به در می‌گم که دیوار بشنوه. این بود که داد زدم:
– به جای این که دنبال ستاره‌های آسمون بگردین وهی کهکشون بشمارین، برین ببینن چند میلیون نفر از زمان زکریا تا حالا نعره مستانه زدن؟
مارلی دوسه بار مثل عروسکای باربی، پلک زد و گفت: فرید زکریا؟
گفتم: نه خنگه، اون که مفسر سی‌ان‌انه، مقصودم زکریای خودمونه، زکریای رازی…اگه نبود نه تو این جا بودی نه من. نه فرید زکریا… نه هیچکی.
مارلی نفهمید چی گفتم، فقط گفت اهان.
گفتم: مارلی! کی می‌خواین یه کم بیشتر از نوک دماغ‌تون ببینن؟ یعنی این همه شراب، این همه ودکا، ویسکی؛ تکیلاو میکلا؛ این همه سال ریختین تو خندق بلا، اون وقت یه ثانیه فکر نکردین باعث و بانی این همه خوشی کی بوده؟ مارلی! هرکسی تو دنیا یه جرعه می‌ره بالا اول باید به سلامتی ما بزنه نه هیچ کس دیگه…
عرب‌ها که با اسم زکریای رازی موهاشون مثل جوجه تیغی روسرشون سیخ شده بود، چند قدم اومدن به طرف من.
گفتم: ای بابا..این جا که قادسیه نیست. این جا یه باره که مردم می‌آن که لبی تر کنن وکیفور بشن …
وقتی دیدم حالی‌شون نیس من چه می‌گم زکریای رازی رو ول کردم و یقه آغاسی رو گرفتم و دستمالی رو که نداشتم تکون تکون دادم وخواندم: لب کارون… چه گل بارون
نمی‌دونم چه موقع من ومارلی از پشت باربلند شدیم، چه جوری بلند شدیم. یادمه مارلی هی دامنش رو تاب می‌داد ومی‌گفت به یه ورش. منم که شلوار پام بود می‌خواستم حالیش کنم که باید بگه به این ور و به اون ورش.. بعدش صدای آدم‌ها بود که همه باهم می‌خووندن: به این ور و به اون ورش… و دو تا دست که اومد ومارلی رو که می‌خواست بره رو پیشخون بار، به زور پایین آورد وحرکت… یه مشت سروگردن با ما می‌چرخیدن. منم به دو زبون می‌خوندم…لب کارون… مارلی هم زورمی‌زد یه ضیط صوت کوچک از تو کیفش دربیاره ودائم می‌گفت:
– این می‌توونه تا صبح صداتو ضبط کنه، تا صبح.
یادمه کیف مارلی که افتاد، ضبط صوت هم باهاش اومد بیرون. من کیف رو ورداشتم، مارلی ضبط صوت رو. بعدش کیف خودم و کیف مارلی رو دادم به بارمن که نمی دونس چه جوری مارو دک کنه. به نظرم بارمنه ترسیده بود. شاید ازصدای آدم‌هایی که هنوز داشتن می‌خووندن به این ورو به اون ورش.
گفتم: ببین آقای عزیز نعره مستانه ترس نداره… ما خودمون اسم رسم داریم… کلی می‌ترسیم و حواس‌مون هست. این که می‌بینی روانپزشکه، منم به نظرم…
یادم نیومد چکاره‌ام. ازتک و تا نیفتادم.
گفتم: به هرحال هرچی باشم ترس نداره. این پول این کارت اعتباری. فقط تو یه تاکسی صدا کن…
بعدش جلو بار، تو خیابون بودیم و مارلی دست‌هاشو به هم می‌زد و می‌گفت دو تا دو تا تاکسی و من هنوز داشتم می‌خواندم لب کارون. بارمن هم دائم می‌گفت اوکی اوکی تاکسی. ..
تاکسی‌ها که اومدن مارلی ویرش گرفته بود که تو خیابون وایسه. می‌گفت به یه ورش. گفتم ای داد وبیداد، حالا بیا جمعش کن…این بود که پریدم تو تاکسی اولی. بارمن کیف رو داد به راننده.
گفتم: چرا فس‌فس می‌کنی؟ برو دیگه.
تاکسی راه افتاد. نگاه کردم بارمن مکزیکی که داشت به زور مارلی رو سوار تاکسی می‌کرد.
داد زدم‌: مارلی! این بود اون خراباتی که گفتم…