آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ تیر ۱۳۹۶

مینا یوشیج

طنزپژوهی


سید اشرف‌الدین گیلانی (نسیم شمال)


 

یکی دیگر از شاعران طنزپرداز دوران مشروطه و بطور قطع از موفق‌ترین‌های آن‌ها سید اشرف‌الدین قزوینی ملقب به گیلانی است. وی آثار خود را که با زبان عامه سروده شده بود در روزنامه نسیم شمال منتشر می‌کرد.
سید اشرف‌الدین حسینی قزوینی در سال ۱۲۸۷ ه.ق در قزوین چشم به جهان گشود. یتیم شدنش در شش ماهگی باعث شد زندگی همراه با فقر و تنگدستی را تجربه کند. تحصیلات مقدماتی را در مدرسهٔ صالحیهٔ قزوین نزد ملاعلی طارمی و ملامحمد علی برغانی صالحی به پایان رساند و بعد از آن به عتبات رفت. درس فقه و اصول را در محضر میرزاعبدالله و میرزا علی‌نقی برغانی صالحی در کربلا و نجف گذراند و پس از ۵ سال به قزوین بازگشت. در ۲۲ سالگی به تبریز رفت و علوم متداول زمان را آن‌جا آموخت. از تبریز به گیلان رفته ودر رشت ساکن شد.
از جمله فعالیت‌های اشرف‌الدین در رشت انتشار روزنامه نسیم شمال بود. روزنامه‌ای ادبی فکاهی که در آن اشعار انتقادی و فکاهی خود را که به زبانی ساده و دلنشین سروده شده بود به چاپ می‌رساند. وی معتقد بود این زبان ساده که گاه نشاط بخش است و گاه غم‌انگیز تنها زبانی است که به دل مردم ساده می‌نشیند. انتشار نسیم شمال دوبار متوقف شد. بار اول به مدت ۷ ماه، بعد از به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه بود که اشرف‌الدین برای جلوگیری از دستگیر شدن مجبور به ترک رشت با لباس مبدل شد. و بار دوم بعد از انحلال مجلس دوم بود که باز هم وی مجبور به ترک رشت شد.
سید اشرف‌الدین گیلانی در ۱۳۴۵ ه.ق به ادعای ابتلا به جنون به تیمارستان شهر نو بردند. سعید نفیسی در ای باره می‌گوید:
«اورا به تیمارستان شهر نو که در آن زمان «دارالمجانین» می‌گفتند بردند، در قسمت عقب تیمارستان جایی به او اختصاص دادند. من نفهمیدم چه نشانه جنونی در این مرد بزرگ بود. همان بود که همیشه بود. مقصود از این کار چه بود؟ این یکی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست.
…خبر مرگ او را هم به کسی ندادند. آیا راستی مرد؟ نه، هنوز زنده است و من زنده‌تر از او نمی‌شناسم!»
نقل شده است که سید حسن مدرس و ملک‌الشعرای بهار برای رهایی وی از دارالمجانین تلاش بسیار کردند.
سید اشرف‌الدین گیلانی نهایتا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ ه.ق در گذشت و در گورستان ابن بابویه شهر ری به خاک سپرده شد.
چند شعر از محبوب‌ترین اشعار نسیم شمال که توسط مردم بسیار مورد استقبال قرار گرفت برایتان منتشر کردیم که آن‌ها را بخوانید.

 

 

تازیانه

دست مزن!- چشم , ببستم دو دست
راه مرو!- چشم , دو پایم شکست
حرف مزن!- قطع نمودم سخن
نطق مکن!- چشم ببستم دهن
هیچ نفهم!- این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زیر بار؟
سر زفضای بشریت برآر

 

 

فعله

ای فعله تو هم داخل آدم شدی امروز؟
بیچاره، چرا میرزا قشمشم شدی امروز؟
در مجلس اعیان به خدا راه نداری
زیرا که زر و سیم به همراه نداری
در سینه بی کینه بجز آه نداری
چون پیر نود ساله چرا خم شدی امروز؟
بیچاره چرا میرزا قشمشم شدی امروز؟

 

هرگز نکند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاک دموکرات
بی پول تقلا مزن، ای بلهوس لات
زیرا که تو در فقر مسلم شدی امروز
بیچاره چرا میرزا قشمشم شدی امروز…

 

این هم یک شعر به مناسبت گران و کمیاب شدن نان و گوشت در تهران:

 

صبر کن آرام جانم صبر کن!

 

بعد از این تهران گلستان می‌شود
در دکان‌ها نان فراوان می‌شود
گوشت‌های شیشک ارزان می‌شود
مشکلات از صبر آسان می‌شود
صبر کن آرام جانم صبر کن
لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر
آدم بدخو شود خوش خو به صبر
اسفناج ما شود کوکو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر
صبر کن آرام جانم صبر کن
ای پری رخسار محبوب القلوب
گر تو می‌خواهی بگیری نان خوب
صبر کن از ظهر تا وقت غروب
گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب
صبر کن آرام جانم صبر کن
گر بیفتی همچو موش اندر تله
گر خرت ماند عقب از قافله
گر بر آری فصل پیری آبله
گر رفیقت هست شمر و حرمله
صبر کن آرام جانم صبر کن
بعد از این منسوخ می‌گردد جفا
روس با آلمان کند صلح و صفا
انگلیس آید سر عهد و وفا
تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا
صبر کن آرام جانم صبر کن
مادران مِن بعد، دانا می‌شوند
دختران با هوش و خوانا می‌شوند
کورها از علم ، بینا می‌شوند
این فقیران هم توانا می‌شوند
صبر کن آرام جانم صبر کن
غم مخور سال دگر نان می‌خوری
میوه شیرین به شمران می‌خوری
گوسفند و مرغ بریان می‌خوری
در سر سفره فسنجان می‌خوری
صبر کن آرام جانم صبر کن
خصم اگر آغاز هتاکی کند
روس در تبریز سفاکی کند
گر نظام الملک بی‌باکی کند
ملت تبریز را شاکی کند
صبر کن آرام جانم صبر کن
صحبت از شیراز و اصفاهان مکن
گفتگو از جنگل گیلان مکن
در مجالس گفتگو از نان مکن
یاد از قزوین واز زنجان مکن
صبر کن آرام جانم صبر کن
بعد از این پیران جوانی می‌کنند
نوجوانان مهربانی می‌کنند
اهل تهران شادمانی می‌کنند
با شرافت زندگانی می‌کنند
صبر کن آرام جانم صبر کن
از برای نان مکن این قدر لج
صبر کن الصبر مفتاح الفرج
می رود سال دگر شاطر به حج
شیخ جعفر گفت با ملا فرج
صبر کن آرام جانم صبر کن

 

وفات يك دختر فقير از شدت سرما

 

آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
ما كه مي‌ميريم در هذالنسه
تو نگفتي مي‌كنيم امشب الو؟
تو نگفتي مي‌خوريم امشب پلو؟
نه پلو ديــديـــم امشب نــــه چلــــو
ســـــخت افتــــاديـــــم انــــدر منگنـــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه!
اين اتاق ما شده چون زمهرير
باد مي‌آيد ز هر سو چون سفير
من ز سرما مي‌زنم امشب نفيــــر
مي‌دوم از ميســره بـر ميمنـــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
اغنيا مرغ و مسمــا مي‌خــورنــد
با غذا كنياک و شامپا مي‌‌خورند
منزل ما جمله سرما مي خـــورنـد
خـانه ما بـدتـر اسـت از گـردنه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
اندرين سرماي سخت شهر ري
اغنيا پيش بخاري مست مي
اي خداوند كــريم فـرد و حـي
داد مـا گيـر از فـلان السلطنـه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
خان باجي مي‌گفت با آقا جلال
يك قران دارم من از مال حلال
مي‌خرم بهر شما امشب زغــال
حيـف افتـاد آن قـران در روزنه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
مي‌خورد هر شب جناب مستطاب
ماهي وقـرقـاول و جوجـه كبــاب
مـا بـــراي نـان جــو در انقـــلاب
واي اگر ممتـد شـود ايـن دامنــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
شاه باجي مي‌گفت سنگك مي‌خريم
بـــا پنيـر و سبـزي مي‌خــوريـم
از قرار گفتـه‌ی مـلاّ كـــريــم
خـورده در بازار از خـرهــا تنـه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
فكر آتش كن كه مُردم آبجي جان
شام هم امشب نخوردم آبجي جان
با فلاكت جان سپردم آبجي جـــان
اَلاَ مـان از رنـج و فقـر و مسكنـه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
تخم مرغ و روغن و چوب سفيد
با پياز و نان گر امشب مي‌رسيد
مي‌نموديم “آشكنه” امشب تريــد
حيـف ممكن نيست پـول اشكنــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
گر رويم اندر سراي اغنيا
از بــراي لقمـــه نـــاني بينــوا
قاب چي گويد كه گم شو بي حيــا
مي‌درد مـا را چـون شيـر ارژنـه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
نيست اصلاً فكر اطفال فقير
نه وكيل و نه وزير و نه امير
اي خـدا داد فقيــران را بگيــر
سيــر را نَبــوَد خبر از گــرسنـه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
ما ز سرماي زمستان بي قرار
لخت و عريان, مات و مبهوت و فگار
اغنيــــــــا در رختخـــواب زرنـــگـــار
خفتـــه بـــا جــــاه و جـــلال و طنـــطنـــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
خانباجي آمد جلو با پيچ و تاب
داشت اندر دست خود يك كاسه آب
گفت: اي دختر به اين حـال خــراب
آب خــالي مي خوري ؟ گفتـــا كـــه: نــه
آخ عجب سرماست امشب اي ننه
ما كجا و نعمت الوان كجا؟
صحبت خان و بك و اعيان كجا؟
دختر آخر مــا كجـــا و نــــان كجـــا؟
عكـــــــس نـــان را بنـــگـــر انــــدر آينــــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه
شاه باجي چون رسيد از گرد راه
بـــــا زغـــــال خــــاكه و حــــال تبـــاه
يك نگــاهي كـــرد بـــا افغـــان و آه
ديــد يـــخ كـــرده ز ســـرمــــا مــــومنـــه
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه