آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ خرداد ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


یادداشت‌های آقا شکیب | پنج | اون شب که خط سقوط کرد


نه که عددا رو دوست نداشته باشم اما خاصیت عدد اینه که وقتی هجوم میاره به مغز، کلمه‌ها رو زیر لنگای درازش له می‌کنه. اون روز هم همین شد. یه حرف «ش» افتاده بود کف مغزم، از گوشه چشمش دزدکی می‌دید که چطور در باز شد و عددا با لنگای دراز اومدن تو و همه جا رو اشغال کردند. نوار مغزم گیر کرده بود رو نقطه‌های شین، دستگا خرخر صدا می‌داد. پرستاره گفت: چیزی زدی؟ گفتم نه به امام. گفت: رو حرف امام نه نیار جوون. می‌گم اگه چیزی زدی راستشو بگو ما راهشو بلدیم. گفتم: به قبر مطهر چیزی نزدم.
حرف شین قلمبه شد تو خودش. گفت: می‌ترسم. گفتم: برید بیرون پدسسگا. محمدی گذاشت تو گوشم: تخم سگ حواست به درس نیس چرا؟ گفتم: آقا اجازه، به امام هست. گفت: شان امام رو نیار پایین کرّه خر. به عددهای روی تخته فحش می‌دی یا به من؟ دست کردم شان امام رو گذاشتم سر جاش. گفتم: آقا اجازه… اجازه نداد. یکی دیگه انداخت زیر گوشم. گفت بدو پا تخته. وایسوند، یه خط کشید از این سر تا اون سر. گفت: عمود منصّف این خط رو رسم کن. سرمو انداختم پایین گفتم: حاجی روم سیا، خط سقوط کرد. عبدالمجید موند پشت خاکریز. الان جواب نامزدش رو چی بدیم؟
خانم پرستار، دشمن داشت چار دسماله می‌رقصید. یه پسره بود مال طرفای خونسار. عبدالمجید. بلند شد به دشمن شاباش بده با قنّاسه زدنش. افتاد پایین. دیگه اون که افتاد، روحیه بچه‌هام افتاد. خط سقوط کرد. اصلا اون سال همه چی با هم سقوط کرد. طیّاره، قیمت دلار، ارزش‌ها…همه چی، خانم. عبدالمجید دم آخر دست کرد تو جیبش. مرخصی‌هاش رو که جمع کرده بود در آورد پرت کرد این ور خاکریز گفت: اینا رو بده به مادرم. یه روز مونده بود به آخر ماموریتش. دشمن دو تا از چارتا دسمالش رو گرفت به دندونش، دست کرد به نعش پسره. خانم، جلو چش ما جوون مردم رو کشیدن بردند. گفتم: بی‌ناموسا بذاریدش زمین. نذاشتن.
فردا صبح از ستاد امریه اومد که از ساعت ۱۷۰۰ امروز شما دیگه دشمن نیستید. ملت دوست و برادرید. پاشید برید هم‌دیگه رو ماچ کنید صلوات بفرستید بره پی کارش. حالا یه جنگی بوده تموم شده رفته. پا شدیم رفتیم پشت خط. آقایی که شما باشی…شما نه خانم. آقای محمدی رو می‌گم. آقا اجازه زنگ آخر بود. آخرای خرداد. نرسیده به هفده شهریور. امریه رو نشون دادیم گفتیم یا اخی این نعش رفیق ما رو بده ببریم. نامزدش سپرده بود دست ما.
حالا عبدالمجید از پشت میز دوم زل زده به تخته. گفتم: آقا اجازه. این قصه مال امروزِ روز نیست. چن سال دیگه ما بزرگ می‌شیم پروار می‌شیم. می‌زنیم به خط. جواب نامزد این جوون رو چی بدیم؟ یه نمه دلش نرم شد. گفت: نامزد مجلس بوده؟ گفتم آره آقا، نامزد مجلس عروسی بود که عزا شد. شب عروسی، از ستاد امریه زدند رختاتون رو با فوتوشاپ سیاه کنید. دوماد پر کشید. آقا اجازه، حسنک بود که تو زنگ قبلی به مرکب چوبین نشست. این عبدالمجیدشونه.
گفت: بچه جون، ما خودمون آخر خطیم. یه درد و مرضی بگو که به سن و سالت بخوره. بگو گلودرد. بگو چش درد. نه اینا که مال آدم بزرگاس. تو مغزت کجا بود که نوارش کجا باشه؟ گفتم: آقا، به روح بابام قسم تا زنگ دوم همین بود که شما می‌گی. خدا خفه کنه این حسینو. اومد گفت: می‌آی بریم لب مرز؟ گفتم: بریم قبول. کدوم مرز؟ که دیدیم رکب زده. گفت: مرز شجاعت و حماقت. ولی دیگه حرف زده بودیم. نمی‌شد.
یه اتوبوس دربستی گرفتیم. بابام هنوز روحش ویلون قاب عکسا نشده بود. اومد بدرقه. نباتی گفت: حاج آقا شما نمی‌تونی بیایی بالا. وسیله مخصوص نیروس. بابام کارتشو نشون داد. گفت: ما همه‌مون وسیله‌ایم، من پدر شهید در شرف تاسیسم. نباتی براش زد بالا. بابام رفت پایین. گفت: خدا به همراتون. ولی خانم پرستار، خدام بی‌ناموس، عوارضی سلفچگون به بهونه دستشویی اتوبوس رو پیچوند. ما موندیم و نباتی.
این نباتی که می‌گم کلا راننده بود. تو شهر راننده گشت ثارالله بود، وقتش که می‌رسید نیرو می‌برد. برگشتنی راننده نعش‌کش بود. اونجام راننده تانک بود. بابام خدا بیامرز همون وقت تا دیدش گفت این بدشگونه. به روح بابام، همون ساعت که رسیدیم، پیاده شده، نشده خط حاج عمران، سقوط کرد. عبدالمجید جونش رو جا گذاشت. داوود پاهاش رو. مام دین و ایمون‌مون رو.
خانم پرستار کدوم خط؟ کدوم عمود منصف؟ چی رو بکشم من؟ این جوون رو نیگا چه جور از پشت نیمکت زل زده به دست من. با چه رویی به چشمش نیگا کنم؟ ولی این جوریام که روزنومه‌ها نوشتند، نبود. امام یه شب حرفی زد که خواب دشمن برآشفت. دشمنم زبون نفهم. از دشمن چه توقع؟ خوابش که برآشفت، عصبی شد همه رو پشت خط بست به دوشکا. ولی خب تقصیر امام هم نبود. شمام اینا رو ننویس تو نوار مغز ما. بزن خالی رد کن. شب‌پره بزن جاش.