آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۸ خرداد ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


همه چیز درباره زورو


 

 

زورو نام مستعار عباسعلی ذوالفقاری است، شاعری طنزپرداز که در محافل گوناگون ادبی و فضاهای رسانه‌ای آثارش را می‌خواند. قاعدتا ما در حلزون شاعران را معرفی می‌کنیم، ولی نه در مورد شعری که خودش به معرفی شاعر پرداخته است، زورو در این شعر خودش را معرفی کرده است.
(“بر دوستان! شمردم، عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش “)

 

«این دِ نِیم آف گاد»! بعدش هم «هِلو»!!!
با خبر گردید از حال زورو:

 

گر چه می‌دانید می‌گویم ولی
نام این مخلص بوَد عباسعلی

 

تا نماند شک و شبهه بین ما
نام فامیلیم باشد ذوالفقا ،

 

ری آن در بیت قبلی جا نشد!
سعی کردم گرچه من اما نشد!

 

نهم شهریور پنجاه و هشت،
خواستم آیم به دنیا، چون نَهشت!،

 

– مادرم – ! در روز بعدیش آمدم
من به مسئولیت خویش آمدم

 

پس ندارم من ز بابایم گِله
گر نموده مادرم را … بگذریم!

 

بچه؟، نه نه، تازه من بی‌همسرم
شاید اصلاً هم ز خیرش بگذرم

 

(خیر و شرش را نمی‌دانم درست
تو که زن داری بگو، این کار توست

 

لیک گفته شاعر فرزانه‌ای:
زن بلا باشد به هر کاشانه‌ای!)

 

قدّ من چون روده‌ام باشد دراز
گر چه از توضیح باشد بی نیاز!

 

ظاهراً کم وزن اما روبه‌راه!
چون الف، نه ، مثل آی باکلاه!!!

 

گر چه دور تیپ اسپرت است و لی
من کت و شلوار می‌پوشم، ولی

 

دلبرم خواهد که باشم بنده قِرت!
تُف به خط ریشم! اَر پوشم تی‌شرت!

 

( تا که شد زاییده مُدّ لعنتی
فاتحه خواندیم بر هر سنتی

 

های ملت! گیوه‌ها را وَر کشید
سوی سنت باز می‌باید دوید)

 

بود عبید از شهر قزوین، از قضا
بنده هستم از حدود شهرضا

 

(مولوی را گر که دِه احمق نمود!
بنده را بر عکس مرد حق نمود

 

او فقط حق گفته در زیر پتو!(۱)
بنده هستم کاملاً بر عکس او

 

در نهان؟ ، نه، حق بباید گفت فاش
از زورو بشنو تو و آیینه باش

 

چون که حق تلخ است همچون دُمب مار
خلق می‌خواهند باشی پاچه خار)

 

– گر زبانی سرخ دارم من، چه غم؟
نیست سبز و سرخ باشد کله‌اَم! –

 

راضیم از ظاهر و از تیپ خویش!
می‌گذارم من سیبیل و خط‌ ریش!

 

مدرک تحصیلی من دیپلم است
زیر! مدرک‌های امروزی گم است

 

– عُرضه گر ، در پاچه خاری داشتم
دکترای افتخاری داشتم –

 

من دهاتیم پس از کشت و درو
گاه یاغی می‌شوم مثل «زورو»

 

تا کنم ثابت به ابناء بشر
نیست کبریت رعیّت بی‌خطر

 

« دست‌هایم بوی گندم می‌دهد
بوی یک خرمن تظلم می‌دهد»(۲)

 

نیست چون در شعر گفتن نان و آب
رفته‌ام در خط مرغ و میش و گاب!!!

 

(همنشین با مرغ و گاو و گوسفند
بِه که با مسئول دزد خودپسند!)

 

شرح شاخ و جفتک گاو ای پسر
« این زمان بگذار تا وقت دگر»

 

هر زمان فارغ شوم از کشت و کار
می‌شوم موی دماغ رشوه‌خوار

 

تا قلم آید به دستم جای بیل
می‌شوم بهر رعایا من وکیل

 

تا قلم، دستم به جای تیشه‌ است
خون شیخ‌ شهر هم در شیشه است

 

تا قلم آید به دستم جای داس
می‌روم سر وقت اهل اختلاس

 

دشمن آنم که صد نیرنگ و کذب
کرده قاطی نام آن بنهاده حزب

 

دشمن آنم که با اسم جناح
خون باقی را شمارد او مباح

 

دشمن آنم که چون گشته رئیس
نیست کار او به‌غیر از لفت و لیس

 

– زیرمیزی، رشوه‌خواری، نان مفت
گردنش را کرده تا این حد! کلفت –

 

« من به هر جمعیتی نالان شدم»
وقت وقتش میخ این و آن شدم

 

شوخم و طناز و رند و کله‌شق!
« می‌زنم تا می‌توانم حرف حق»

 

تا شما را دردسر کمتر دهم
فاش می‌گویم که من مرد رهم

 

« نیست در این راه غیر از تیر و تیغ
گو میا هر کس ز جان دارد دریغ»

 

گو میا در گود ، گر خامی هنوز
در نیابد حال پخته، نیم‌سوز!!!

 

خشک شد کامم، نخوردم آب و چای!
پس سخن کوتاه باید، گوود‌بای!

 

پی‌نوشت:
۱) مولوی: دِه مرو ده مرد را احمق کند…
۲) مولوی: حق نشاید گفت جز زیر لحاف
۳) قیصر امین پور: دست‌هایش بوی گندم می‌دهد.