آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ خرداد ۱۳۹۶

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | بیست و یکم | آخرش که چی؟


 

عصر است. جبرئیل جلوی تلویزیون روی فرش ولو است و با موبایلش مشغول. میکائیل طبق عادت هر روزه، برای خودش چای ریخته و روی مبل بالای سر جبرئیل نشسته و دارد تلویزیون نگاه می‌کند. مبل از آن مبل‌های مدل ویکتوریایی است. از زشتی و سفتی، فاجعه. همان‌هایی که دسته‌ها و پایه‌های چوبی طلایی‌شان پر از زلم زیمبو و قر و فر و پیچ و خم بی هدف است. از آن مبل‌های کذایی که نشیمن‌گاه‌شان آنقدر سفت و ورم کرده است که حتی اگر قدت دو متر هم باشد، وقتی می‌نشینی رویش پاهایت در هوا معلق می‌ماند. روکش تشک‌هایش مخملی گل بهی و شیری است و آنقدر طرح و خط دارد که سرگیجه می‌آورد. مبل‌ها انتخاب میکائیل هستند. از یافت آباد بهشت خریده. فقط هم خودش غش می‌کند برایشان. بقیه را بُکُشی رویش نمی‌نشینند.

تلویزیون دارد قسمت دوازده هزار و دویست و چهل و یکم سریال «عشقت قلبم را ریش ریش کرد» را نشان می‌دهد. میکائیل شکر پنیر را انداخته توی دهانش و مچ مچ کنان چای می‌خورد و سریال را با هیجان دنبال می‌کند. پِدرو، یکی از شخصیت‌های داستان که وقتی سریال شروع شد نونهالی بود با پشت لب سبز نشده، الان در سی و اندی سالگی است و دارد با مادرش دعوای جانانه می‌کند. میکائیل پایش را انداخته روی پایش و دمپایی‌اش را سر داده سر انگشتان پا و مدام دمپایی‌اش را مثل پاندول توی صورت جبرئیل تکان می‌دهد.

جبرئیل از آن پایین: میکا می‌شه لنگت رو از تو حلقم بکشی بیرون؟

میکائیل: اه! حرف نزن ببینم چی می‌گه این نالوطی. آشغاف کثافت ببین با مادرش چطور رفتار می‌کنه. یادش رفته وقتی بچه بود همین مادر با چه بدبختی کارگری آناماریا اینا رو کرد و بزرگش کرد. بچه‌ها فراموش می‌کنن دیگه. رسم روزگاره. همه‌ش تقصیر اون ماگدالنای الپره. اونه که پرش کرده. مصداق شعر ایرج میرزا (بعد هم صدایش را می‌لرزاند و به سبک کسانی که موقع شعر خواندن ته الف‌های‌شان را فِر می‌دهند می‌خواند) دااااود معشوقه به عااااااوشق پیغاااااوم/ که کند ماااااودر تو بااااو من جنگ… تف بهت پسر. تف.

جبرئیل: باشه، کوتاه بیا تو هم. خیلی جدی نگیر. واقعی نیست.

میکائیل صدایش می‌شکند و لب ور می‌چیند: واقعا دلم می‌گیره می‌بینم آدما این‌جوری بی‌معرفتن. چرا آخه؟

جبرئیل: میکا! بی‌خیال شو تو رو خدا. سریاله.

میکائیل: سریال باشه. عین واقعیته. این سریالا اتفاقا آینه تمام نمای زندگی‌ان. من خودم کلی درس یاد گرفتم از مامان پدرو. درس صبوری و استقامت.

پیام‌های بازرگانی شروع می‌شود. کل سریال سی دقیقه است که وسطش هر پنج دقیقه یک بار، ده دقیقه پیام بازرگانی پخش می‌شود و از اهالی بهشت دعوت می‌شود ماکارونی فلان بخرند و گن لاغری فالان بپوشند و لباس‌هایشان را با پودر فیلان بشورند و با خرید پکیج مسافرتی فولون، در قرعه کشی بزرگ بهشت شرکت کرده و شانس خود را امتحان کنند.

اسرافیل وارد هال می‌شود. از صبح اولین باری است که از اتاقش می‌آید بیرون. دور چشم‌هایش سیاه است. قیافه‌اش هم وارفته است. جبرئیل تا می‌بیندش شستش خبردار می‌شود که امروز از آن روزهاست.

جبرئیل: نوکر آقا اسرافیل بوق زن درجه یک بارگاه. بیا بشین اینجا یکم حال کنیم.

اسرافیل: حوصله ندارم. کار دارم.

جبرئیل: بیا دیگه. بیا یه چیزی بهت نشون بدم از خنده غش کنی. این ویدیوی غازه رو دیدی که روی یخ نمی‌تونه وایسته؟ خیلی خنده داره.

اسرافیل: حال ندارم جبی.

جبرئیل: چته اسرافیل؟ چی شده؟

میکائیل که حالا چای را تمام کرده و رفته سراغ تخمه می‌پرد وسط: چی شده؟ معلومه چی شده. از بس میره غمبرک می‌زنه توی اون اتاقک گند گرفته‌‌ش، روح و روانش ریخته به هم.

اسرافیل بی‌حال: چی می‌گی بابا؟

جبرئیل: ولش کن اسرافیل. اونو کار نداشته باش. پِدرو با مامانش دعوا کرده عصبانیه. با من حرف بزن. چی شده دردت به سرم؟

اسرافیل می‌نشیند نزدیک جبرئیل: یه وقتایی واقعا فکر می‌کنم آخرش که چی؟ واقعا که چی؟ چی‌کار داریم می‌کنیم؟ چی قراره بشه؟ هیچی.

جبرئیل: چرا اینو می‌گی؟ تا دیروز این همه هیجان کنسرتت رو داشتی. این همه براش تمرین کردی این ماه‌ها. این همه قطعه تازه عالی براش نوشتی.

اسرافیل: خب آره. که چی؟ گیریم رفتم کنسرت هم دادم. عالی هم شد. خب که چی؟

میکائیل در حالی که یک تکه پوست تخمه هم چسبیده به لبش: بیا، وقتی من می‌گم با اون جماعت افسرده نگرد برای همینه. اون دار و دسته کور و کچلا ریختن دورش این بچه رو افسرده کردن. از اون راخمانینوف درازعلی چسناله بگیر تا اون نیچه گردن شکسته سبیل کلفت و اون زنیکه مالیخولیایی وولف. همه‌شون بیمار روحی روانی. اونم اون ژاکلین دوپره. هی اومدی گفتی وای ژاکلین دوپره، به به ژاکلین دوپره، ژاکلین اسطوره موسیقیه، ویولن سل زدنش غوغاست. اونم از بس فکری بود مریض شد. پس فکر می‌کنی مردم از چی‌چی مریض می‌شن؟ من یک بار دیگه ببینم اینا بیان اینجا، خودم قلم پاشون رو خورد می‌کنم. بابا با اینا نگرد. اینا با خودشونم قهرن. مثل من با چهارتا آدم خوشحال بگرد که اینجوری نباشی.

جبرئیل: اوه اوه، اون دوستات پیش‌کش خودت. همون دوره‌تون که ماهی یه بار می‌افته خونه ما برامون کافیه. اون پوست تخمه رو هم بردار از روی لبت. حالم به هم خورد.

میکائیل: خیلی هم دلت بخواد. حالا مثلا این بچه با اون عاقل عاقلاشون نشست چه گلی به سر کچل ما زد؟ من ولی با همین دوستامه که شادم و شنگول. برای من مهم انرژیه. من با آدمی که انرژیش منفی باشه هیچ کاری ندارم. فقط با انرژی مثبتا می‌گردم و برای همین زندگی رو زیبا می‌بینم. موزیکای شاد گوش می‌دم. نه مثل این. چیه طرف نشسته آرشه رو گرفته دستش هی زوزه ساز رو در می‌آره؟

جبرئیل با خنده: راست می‌گه دیگه اسرافیل. اه. آخه جایی که «سکینه دایی قیزی نای نای» هست موسیقی کلاسیک واقعا چه حرفی برای گفتن داره؟… خدا زیادت کنه میکا. خیلی دلت خجسته‌ست.

اسرافیل رو به جبرئیل: واقعا یه وقتایی صبحا که چشمم رو باز می‌کنم با خودم می‌گم، چرا پاشدی؟ چرا خودت رو می‌کشی برای موسیقی و هنر وقتی آخرش قراره هیچی به هیچی باشه؟

جبرئیل: می‌دونم چی می‌گی.

میکائیل: عوضش من هر روز صبح تا بیدار می‌شم می‌رم جلوی آینه به خودم می‌گم «من خوشبخت‌ترین، من بهترینم، من زیباترینم» و روزم رو عالی شروع می‌کنم.

جبرئیل: باشه میکا. مرسی از آموزه‌هات. واقعا مفید فایده‌ن.

میکائیل: بله که مفیدن. مشکل شما اینه که زیادی به مسائل فکر می‌کنین. همه‌ش هم از بیکاریه ها. اگه مثل حمال کار می‌کردین، وقت نمی‌کردین بشینین با اون عقل ناقص‌تون همه چیز رو تجزیه و تحلیل کنین. اصلا یه چیزایی تجزیه و تحلیل بر نمی‌داره. نباید روش متمرکز شد. از کنترل ما خارجه.

اسرافیل: خب در کنترل کیه؟ هیشکی.

میکائیل: چطور هیشکی؟ (به سمت اتاق خدا اشاره می‌کند) پس اون کیه اونجا؟

جبرئیل با خنده: خدا خیرت بده! اون توی مرحله بازی کندی کراشش گیر می‌کنه می‌ه من براش مرحله رو رد کنم. خوشحالی ها.

میکائیل: من به این کارا کار ندارم. من می‌دونم همه چیز تحت کنترلشه. فعلا هم که با همین باورهام حالم از شما بهتره.

جبرئیل: اون که بله. باید باشه.

میکائیل: بله و بلا. شما هم برین بشینین در رو رو خودتون ببندین و هی فکر کنین تا از این خلی که هستین هم خل‌تر بشین. الانم دیگه برین اون ور سریالم شروع شد. برین ببینم.

صدای تلویزیون را می‌برد بالا.

جبرئیل بلند می‌شود دست اسرافیل را می‌گیرد.

جبرئیل: بیا بریم تو حیاط به قول شاعر گفتنی سیگاری بگیرانیم و با هم حرف بزنیم.

جبرئیل و اسرافیل با هم می‌روند توی حیاط و روی پله‌های تراس می‌نشینند به حرف زدن و سیگار کشیدن. بعد از چند دقیقه در باز می‌شود و جبرئیل و اسرافیل تا بیایند سیگارشان را قایم کنند خدا با جوراب می‌آید توی تراس.

خدا: خب دیگه. نمی‌خواد قایم کنین. باباتون که نیستم من (بعد از کمی مکث) یه نخم به من می‌دین؟

سیگارش را روشن می‌کند و کنار دست آن‌ها روی تراس می‌ایستد و در تاریکی به روبرو خیره می‌شود.

بعد از یک دقیقه سکوت یک پک محکم به سیگارش می‌زند و می‌گوید: یه وقتایی با خودم می‌گم واقعا آخرش که چی؟

این را می‌گوید و بعدش سه تایی در سکوت به دیوار روبرو خیره می‌شوند. آن طرف هم میکائیل سریالش تمام می‌شود. می‌زند کانال موسیقی و با موزیک «دلکم دلبرکم» بشکن زنان می‌رود سمت آشپزخانه تا برای خودش دوباره چای بریزد.