آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| چهل و یکم | گزارش به چاقان و لاغران


 

من در پاریس زندگی می‌کنم. این شهر همه‌ی آن چیزهایی را که شایسته‌ی اسم پاریس باشد، دارد. مردمان این شهر خیلی خوب‌اند. همه چیزش مرا راضی می‌کند. مخصوصا غذاهایش.غذاهایش از بهشت آمده‌اند. تنها جایی که در این جهان برای من عزیزتر از پاریس است، همان زادگاهم یعنی دهکده‌ی” قرغنه” در غزنی است. در قرغنه که باشم، سویچ پاریسگرای ذهن خود را خاموش می‌کنم و خودم را کاملا به حیاتِ قرغنوی می‌سپارم. تا همین دو سال پیش تخلصم هم قرغنوی بود (عبدالرحیم قرغنوی). اما فرانسوی‌ها “ر” را مثل “غ” تلفظ می‌کنند. به همین خاطر مرا “ابدوغییم کغغنوی” می‌گفتند و از بس سرشان فشار می‌آمد بالکل روحیه‌ی ضد اسلامی پیدا کرده بودند. این شد که به رسم فداکاری و جوانمردی اسمم را ساده کردم و گفتم مرا “ایثار” صدا کنند. این را هم “ایساغ” می‌گویند. افغان‌های مقیم پاریس فکر می‌کنند اسم من اسحاق است و مرا از روی همین تلفظ فرانسوی اسحاق جان می‌گویند. این” جان” هم که از اسمِ افغان‌ها جدا شدنی نیست که نیست. کاکا به پولیس زنگ زده و می‌گوید همسایه‌ی ما با کارد پدرم را از پا در آورد. پولیس می‌گوید اسم همسایه‌ی تان را بلدید؟ می‌گوید: ” بلی بلی، حشمت جان”.
ولی بی‌خود نیست که می‌گویند “لطف می جمله بگفتی ضررش نیز بگوی”. در زندگی امکان ندارد همه چیز سر جای خود بیفتد و روزگار از هر جهت چنان شود که تو می‌خواهی. پاریس با همه‌ی خوبی‌هایش برای من خالی از مشکل هم نبوده. اول که به پاریس آمدم، آرزو داشتم چاق شوم. کمی گیچ هم هستم. اصلا متوجه نبودم که در چار طرفم همه لاغر و باریک‌اند و لاغر بودن در پاریس فضیلتی برتر از هر فضیلت دیگری است. هی می‌خوردم. هر چیز گیرم می‌آمد می‌خوردم (چی؟ نه دیگر، شما توهین می‌کنید).
هنوز دو ماه از زمان ورودم به پاریس نگذشته بود که میان چشم حریص من و زمین پیش پایم تپه‌یی پدید آمد به نام شکم. می‌شنیدم که خبر این شکمِ عظیم به زادگاهم “قرغنه” رسیده و همه مرا می‌ستایند. در قرغنه که بودم شکم کلان و تپه‌وار معنای دیگری داشت. معنایش این بود که صاحب چنان شکمی پولدار، باوقار، اصیل، قدرت¬مند و هوشیار است و می‌داند که در این جهان چه به چه است. خطای من آن بود که با همان نگرش قرغنوی به پاریس آمده بودم و خیال می‌کردم پدیده‌ی تحسین انگیزی را به چند میلیون پاریسی معرفی می‌کنم. اما این خیال دیری نپایید. رفته‌رفته متوجه شدم که پاریسی‌ها از شکم تپه‌وار بیزار اند و چاقی را بسیار بد می‌بینند.
حتما شنیده‌اید که می‌گویند جلو اشتباه را از هر جا که بگیری، اصلِ” فرزند کمتر زندگی بهتر” بیشتر به اثبات می‌رسد. این است که با خود عهد کردم تپه‌ی شکم خود را آب کنم. ولی طبق قاعده‌ی افغانی بام برای آن است که یا از پیش‌اش بیفتی یا از پشت‌اش. من این دفعه از پشت‌اش افتادم. یعنی خودم را چنان لاغر کردم که چهره و اندامم بیشتر به چهره و اندام یک جنازه‌ی خشک شده می‌ماند تا به یک آدم زنده. فورا در میان افغان‌های مقیم پاریس مشهور شدم به “اسحاقِ خشک”. می‌گفتند ” شماره‌ی تلفون اسحاقِ خشک را نداری؟/ اسحاق خشک تصادف کرده/ شب خانه‌ی اسحاق خشک بودیم…”. آوازه‌ی خشکی من به زادگاهم قرغنه هم رسید. چه تئوری‌ها که برای توضیح خشکی من نبافتند. از افراط در خوردن گوشت سگ تا گرویدن به مذهب کاتولیک را برای توضیح وضعیت من به کار گرفتند.
پس از سال‌ها که هوس سفر به زادگاه خود کردم، ابتدا چند ماهی در اسلام آباد پاکستان توقف کردم و کمی وزن گرفتم. بعد به قرغنه برگشتم. مردم دهات در این موارد خیلی بی رحم‌اند. خوب می‌دانستند که من در پاریس به اسحاقِ خشک معروف بودم، اما وقتی به قرغنه برگشتم دیدم در آنجا به عبدالرحیم خشک معروف‌ام. نگذاشته بودند هویت اصلی من از چشم نسلِ نو پنهان بماند.
مجال وقت ضایع کردن نبود. در قرغنه شب و روز آن قدر خوردم که شکمم در یک ماه دو برابر آن شکم فوق‌الذکر کلان شد. آن وقت تخلص خشک از آخر اسمم برداشته شد و من دو باره شدم “عبدالرییم جان”. شما نمی‌دانید پس گرفتن آن “جان” چه لذتی داشت.
حالا حتما می‌پرسید وقتی به پاریس برگشتم چه کار کردم؟ چاره‌یی نبود. چند ماه در اسلام آباد پاکستان توقف کردم تا تپه آب شود. آن وقت به پاریس برگشتم. فعلا من سالی یک بار به قرغنه بر می‌گردم. برنامه‌ام این قسمی است: چهار ماه در پاریس‌ام، سر راه دو ماه در اسلام آباد، چهار ماه در قرغنه، دوباره سر راه دو ماه در اسلام آباد و بعد پاریس. مجبورم این کار را بکنم. چرا که من یک روشنفکر مدرنِ وابسته به روستای قرغنه در غزنی هستم که در پاریس زندگی می‌کنم. ناگزیرم میان این دو جهان و دو فرهنگ توازن برقرار کنم.