آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

علیرضا رضائی

طنز روز


ممکن نیست به روحانی رأی بدهم!


 
راستش خودم هم متعجب شدم. اولش برای مشارکت در انتخابات دو دلیل مهم داشتم. دلیل اولش که کاملاً شخصی بود این که گفتم واقعاً خسته شده‌ام از شنیدن حرف‌های تکراری. از این که هی بشنوم تمام اینها کار خودشونه، همه چی برنامه ریزی شده است، من و شما رو بازی میدن، …. از تمام حرف‌های اینجوری خسته شدم. مهم هم نیست انتخابات در کجای دنیا برگزار بشود، در هر حال یک عده وظیفه‌ی خودشان می‌دانند که این حرف‌ها را بزنند.
گفتم که از این هم خسته شده‌ام که رئیس جمهور کشورم راه برود من و تمام عالم مسخره‌اش بکنیم. تا دهنش را باز بکند همه‌اش این باشد که هاه هاه هاه، چقدر این خره، ها ها ها، این چی می‌زنه؟ ها ها ها، واقعاً مغز یک نخود از این بیشتره. از این ها ها ها گفتن و نوشتن و ساختن خسته شدم.
خسته شدم بسکه رئیس جمهور کشورم در دنیا راه بیفتد و تمام دنیا در این «ها ها ها» به من ملحق بشود. با خودم گفتم دلم می‌خواهد به‌جای خندیدن مدام به رئیس جمهور کشورم، او را نقد بکنم. اینرا خیلی بیشتر می‌پسندم که خودم با کلی تلاش از دل حرف‌های او طنز دربیاورم تا اینکه او خودش دهنش را باز نکرده همه را بخنداند.

 

طنز گفتن برای احمدی نژاد که کار سختی نیست، ولی این چهار ساله گذشته به طنز گرفتن روحانی برایم کار سختی بوده با اینکه تقریباً هر روز این‌کار را کرده‌ام و این تلاش را دوست می‌دارم.
این‌را می‌دانستم که روحانی خالی بند است، ولی خالی بندی با دروغ گوئی خیلی فرق می‌کند. تا حالا در هیچ جای دنیا به‌خاطر خالی بندی کسی به کس دیگری آسیب نرسیده ولی با دروغ گوئی چرا. کار پر زحمت ولی لذت‌‎بخشی است که خالی بندی‌های طرف را به‌خاطر بسپاری و همه را ثبت بکنی و بعد کنار هم بگذاری و طنز بنویسی یا برنامه طنز بسازی.
دلیل دومم هم می‌خواستم به روحانی رأی بدهم این بود که روحانی کسی است که من می‌تواند او را به سمت خواسته‌هایم هل بدهم. روحانی حتی اگر خودش نخواهد هم به‌خاطر جاه‌طلبی‌اش مجبور است حرف من‌را بشنود و بفهمد و برایش قدم بردارد. با خودم گفتم چرا که نه؟ من به اندازه خودم بارم را روی دوشش می‌گذارم و او را در کشیدن این بار کمک هم می‌کنم. مطمئناً هم بارم به زمین نمی‌افتد هم زودتر به مقصد می‌رسد.
برای رأی به روحانی تمام این دلائل را داشتم. داشتم تا وقتی که یکدفعه همه چیز از بین رفت. همه چیز… همه چیز… همه چیز… و باز هم تکرار این احساس ویران کننده‌ی پوچی… چرا؟ … تا به کی؟ …
نمی‌دانم….. فقط می‌دانم که برای شرکت در انتخابات باید شناسنامه یا کارت ملی یا حتی شده کارت پایان خدمت داشت و من بدبخت اینجا در فرانسه هیچکدام اینها را ندارم! الآن برای من ممکن نیست به روحانی رأی بدهم، می‌فهمی؟!
روزی که از ایران بیرون آمدم خودم بودم و لباسم و یک کیف لپ تاپ. سفارت پدرسگ هم با اینها قبول نمی‌کند بروم رأی بدهم! هیچوقت هم در فرانسه به مدارکم احتیاج پیدا نکردم که بگویم برایم بفرستند. ای تف!
خواهش می‌کنم هرکی دستش رسید و یکی از این مدارک را داشت و برای تحریم انتخابات ۳۰۰ تا دلیل خیلی توپ هم داشت به‌خاطر رفاقت‌مان هم که شده این بزرگواری را در حق من بکند و به‌جای من رأی بدهد و با این کار یک آدم بدبخت بی‌مدرک بی‌هویت را به زندگی برگرداند. چاکر آقا.