آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | هفدهم | اولین انتخابات در سایکوبیا (قسمت سوم)


… مرد نارنجی‌پوش زنگوله‌ای در دست داشت، آن را به‌صدا درمی‌آورد و چیزهای زیر لب می‌خواند. مرد م با تعجب به او خیره شده‌بودند تا اینکه مرد زنگوله را پایین گذاشت و رو به مردم کرد و گفت: “هنگام نیایش صبح رسیده است. بروید حمام کنید و برگردید تا من به شما نشان دهم چگونه پوجا کنیم. پس از پوجا شما خواهی دید که چه آرامشی بدست می‌آورید.”
یکی از سایکوبیایی‌ها که در گوشه‌ی ایستاده بود به مرد نارنجی‌پوش گفت که همین اکنون از محفل خم‌وراست برگشته‌اند و سروصورت همه شسته و پاک است، اما نارنجی‌پوش آن را کافی ندانست. مردم دوباره باعلجه آب تهیه کردند و حمام کردند و برگشتند. نارنجی‌پوش چراغ‌های را از بساط‌اش کشید، روغن انداخت، روشن کرد و بدست مردم داد.
خودش در اول صف نزدیک درختی ایستاد و به مردم گفت که حالا چشم‌های خود را ببندند و چراغ‌های روشن را در مقابل درخت بلندی که در همان نزدیکی بود به حرکت درآورند و هرآنچه او گفت، تکرار کنند. مردم تلاش می‌کردند مو به‌مو حرکات نارنجی‌پوش را دنبال کنند. چندین نفر از سر ناشی‌گری روغن چراغ را بر لباس خود ریختند. پس از چند دقیقه پوجا تمام شد و نارنجی‌پوش در حق مردم دعا کرد و از درخت خواست تا به مردم آرامش قلبی نصیب کند.
نارنجی‌پوش به مردم گفت، “این درخت مظهر تجلی و اراده خداوند است و از این رو می‌توان از طریق آن به برهمان و ویشو که خود خدا هستند، رسید. منبعد این درخت وسیله ارتباط ما با خداست و از این رو مقدس پنداشته خواهد شد. لطفاً در گوشه و کنار این درخت گمیز نکنید و این محل را پاک نگهدارید. در روز، هرچند بار خواسته باشید می‌توانید اینجا بیایید و دعا بخوانید. البته روز دوبار، یک بار اول صبح و بار دیگر پس از غروب آفتاب اینجا بیایید تا بصورت جمعی دعا بخوانیم و طلب آمرزش کنیم.” پس از ختم پوجا، مردم کم کم پراکنده می‌شدند. هرکس از تجربه خود از چرخاندن چراغ در مقابل درخت با دیگری قصه می‌کرد و از این که عده‌ای در این کار بی‌چمرس بودند، می‌خندیدند.
مردم راه زیادی را نپیموده بودند که صدای شبیه بوق گاو را شنیدند. مرد چارشاخ‌دار با وسیله‌ی چون شاخ گاو بر بلندیی رفته بود و برای جلب توجه مردم با تمام توان در وسیله‌اش پف می‌کرد. سایکوبیایی‌ها این‌بار جمع شدند تا در نیایش مرد سفید‌پوش شرکت کنند. وقتی مردم جمع شدند، مرد سفیدپوش چارشاخ بزرگی را که از چوب ساخته بود بر تپه نصب کرد و از مردم خواست تا در مقابل آن زانو بزنند. سپس از مردم خواست تا در زمزمه آهنگی او را همراهی کنند. مرد سفیدپوش باجدیت تام “لولالالالولا” می‌خواند و مردم با خنده و تمسخر او را همراهی می‌کردند.
این نیایش چند لحظه دوام آورد که در پایان آن مرد سفیدپوش برای مردم دعا کرد و از چارشاخ خواست تا رحمت بی‌منتهی خود را بر مردم سایکوبیا ارزانی دارد. مرد خطاب به مردم گفت، “هر روز دو بار، صبح و شام اینجا بیایید تا باهم دعا بخوانیم و از خداوند برای خود آرزوی خوشبختی و آرامش کنیم. خداوند مسیح سعادت نصیب همه ما بگرداند. آمین.”
تقریباً تمام روز اول مردم سایکوبیا در دعا و نیایش و طلب آمرزش سپری شد. هرکس از یک نوع عبادت خوشش آمده بود. کسی نماز برای خدای مسلمان را ورزش بهتر می‌دانست، کسی پوجا را آرام‌بخش می‌پنداشت و عده‌ی دعاخوانی مسیحی را سکون‌بخش می‌خواند. البته هیچ‌ کسی بصورت جدی تحت تاثیر یکی از عبادات قرار نگرفته بود. شب شده بود و مردم مومن و متدین سایکوبیا از فرط عبادت هرکدام خسته و درمانده در گوشه‌ی جیم شده بود. یک‌ روز فاصله گرفتن از زراعت و مالداری و ماهیگیری برای مردم خوش‌آیند بود.
صبح روز دوم این سو خروس‌های سایکوبیا به ناله افتادند و آن سو مرد مسلمان. مردم می‌دانستند مرد تسبیح‌دار برای چه کاری مزاحم خواب خلق می‌شود. جوان‌های که نمی‌توانستند از خواب شیرین دل بکنند منتظر ماندند تا ناله مرد تمام شود و دوباره خوابیدند، اما عده‌ای از زنان و مردان پیر که خواب چندانی نداشتند کاسه آب برداشتند، سروصورت خود را شستند و برای ادای نماز به خانه راتو رفتند. پس از ختم نماز مرد تسبیح‌دار رو به مردم کرد و گفت، “دیروز تعداد شما بیش بود و امروز اندک است. آن‌های که امروز نیامده‌اند کسانی‌اند که مرتکب گناه می‌شوند. خداوند آنها را نمی‌آمرزد. ولی شما خوش‌بخت هستید. من دیروز چند نفر را دیدم که خوکی را کشته بودند و گوشت آن را می‌خوردند. برادران و خواهران مومن، این حیوان نجس است. هرکس گوشت خوک بخورد به جهنم می‌رود. جای‌که جز مار افعی و عقرب و آتش نیست. پس گوشت خوک نخورید. درعوض خداوند در بهشت گوشت خوش‌مزه‌ی به شما خواهد داد.”
پس از نماز مسلمان، نوبت پوجا بود. اکنون تعداد بیشتر مردم از خواب بیدار شده و محض تفریح برای شرکت در پوجا آمده بودند. نیایش انجام شد و نوبت به نصیحت و صدور دساتیر دینی رسید. مرد نارنجی‌پوش گفت، “خوشحالم که دارید به حقیقت بگوان پی می‌برید. تعداد کسانی‌که در نماز مسلمان شرکت داشتید کمتر بود ولی اینجا بیشتر است؛ این مایه مسرت است. راستی، من دیروز دیدم که بعضی از شما گوشت گاو می‌خوردید. حتماً ندانسته مرتکب این گناه عظیم شده‌اید. گاو مثل مادر است. هر کسی گاو را بکشد و گوشتش را بخورد، در زندگی بعدی به شکل یک حیوان زشت به جهان خواهد آمد. اگر بر خوردن گوشت گاو اصرار ورزید، حقا که به نَرک می‌روید. نرک جای بدی است. آنجا خیلی اذیت خواهیدشد. پوجا تمام است. بروید، ولی بیاد داشته باشید که دیگر گاو را اذیت نکنید.”
هوا تقریباً روشن شده بود و کسانی بیشتر از خواب بیدار شده بودند که نوبت به دعای چارشاخ رسید. مردم زانو زدند، عبادت انجام شد، مرد چارشاخی دعا کرد و نوبت به وعظ رسید. مرد گفت، “مسیح پدر از همه شما راضی باشد. امروز شما راه حق را از باطل تشخیص دادید و اکنون می‌بینم که شما علاقه زیادی به مسیحیت نشان می‌دهید. تعداد شما در نماز مسلمان و پوجای هندو به‌مراتب کمتر بود. لطف خدا شامل حال همه شما باد که این‌گونه به مسیح عشق می‌ورزید. مسیح برای پاک شدن گناهان ما بر روی صلیب رفت. حق دارد که ما برای او وقت بگذاریم و دعا بخوانیم. اها، فراموش نکنید که خداوند ما را از خوردن گوشت خرگوش و شتر منع کرده است. خوردن گوشت حرام جلو رفتن شما به باغ خداوند را می‌گیرد. لطفاً دیگر مرتکب گناه نشوید. رحمت خدا بر شما باد.”
شرکت تعداد اندک نمازگذاران در نماز صبح اوقات مرد مسلمان را تلخ کرده بود. مرد مسلمان نمی‌خواست در انتخابات پیش رو خدایش از خدای مسیحی و هندو شکست بخورد. با خود فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند مردم را به گرویدن به دین اسلام تشویق کند. راه بهتری نیافت جز اینکه نزد راتو برود و یک مقدار پول برای تامین مخارج کمپاین قرض بگیرد. (ادامه دارد)