آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶

طنز روز


جبرئیل دات کام |هفدهم | فمینیست‌های بهشتی و غلمان‌های سن‌فرنسیسکو


 

 

صدای یکی به دوی اسرافیل و خدا در هال بلند است. خدا یک تی‌شرت با طرح پوستر فمینیستی “We Can Do It” پوشیده و یک گل سینه هم زده، با طرح سیمون دوبووار. جبرئیل تکیه داده به مخده و خونسرد نظاره‌گر ماجراست. میکائیل هم در آشپزخانه دور خودش می‌چرخد. از بس دستپاچه شده در یک قوری چای هفت قاشق چای ریخته، چایش شده رنگ قیر.

خدا: تو غلط می‌کنی. می گم به حضور تو نیازه. میای می‌شینی اینجا و معاشرت می‌کنی. همینی که من گفتم.

اسرافیل: نخیر. می‌رم توی اتاقم. هر موقع سیرک‌تون تموم شد میام.

و از هال می‌رود بیرون.

خدا: به گربه گفتن گهت دواست، خاک ریخت روش. (اسرافیل در اتاقش را می‌کوبد) برم با کمربند سیاهش کنم این پرروی بی‌نزاکت رو.

میکائیل: زشته، پرده حیا رو ندرین. تو روتون وایمیسته‌ها.

خدا: پرده حیا کجاست؟ تو پرده می‌بینی؟ کو پرده؟

جبرئیل: حالا پرده نه، کرکره.

خدا: لوده.

زنگ در به صدا در می‌آید.

خدا خودش را جمع و جور می‌کند. میکائیل می‌آید برود در را باز کند، می‌بیند عزرائیل و مهمان‌ها با هم رسیده‌اند و عزرائیل خودش درحیاط را باز کرده و مشغول سلام احوالپرسی با مهمان‌هاست. مهمان‌ها عبارتند از فرخنده خانم حوری بهشتی، محی‌الدین خان غلمان و ملاحت حوری زاده ۱۰-۱۲ ساله.

میکائیل می‌دود در حیاط و شروع می‌کند پرچ پرچ مهمان‌ها را ماچ کردن: به به فرخنده جون، فدای قدم‌تون. خوش اومدین. سلام محی‌الدین خان، چه تیپی، چه ژستی. خانوم کوچولو کی باشن؟ به به ماشالا، ماشالا، چه شیرینه. بفرمایین.

مهمان‌ها می‌آیند داخل. فرخنده خانم و محی‌الدین با گرمی با جبرئیل و بقیه حرف می‌زنند. به خدا که می‌رسند خیلی خشک سلام می‌کنند.

خدا: به به، خوش اومدین. صفا آوردین. حالتون چطوره؟ راه گم کردین؟

فرخنده خانم: از احوالپرسی‌های شما. نه والله، دعوت کردین، اومدیم.

خدا رو می‌کند به ملاحت: وای فرخنده دخترت عین خودته. یعنی تو فین کردی این افتاده. ماشالا.

فرخنده خانم: دختر من نیست. دختر یکی از دوستامه. امروز کار داشت سپردش دست من. البته شما هم حق داری نشناسی، آخرین باری که من رو دیدی هشت سالم بود، با مامان طلعتم اومده بودم اینجا.

میکائیل: ای وای من اون روز رو قشنگ یادمه. دندونتم لق بود، من برات کشیدم. سه ساعت داشتی نعره می‌زدی. چه آپارتی‌ای بودی.

فرخنده غش غش می‌خندد: وای نمیری تو، چه چیزا یادته.

خدا لپ ملاحت را می‌کشد.

خدا: سلام عمو. چطوری؟

ملاحت با اخم لپش را می‌کشد کنار. خدا ول نمی‌کند. یک بار دیگر می‌کشد.

ملاحت: دست به لپم نزن.

جبرئیل با خنده می‌آید جلو: نکن خدا. این بچه جوجیتسو کاره. عصبانیش کنی کلکسیون قفل مفاصل رو روت پیاده می‌کنه‌ها. از ما گفتن… آقا محی‌الدین ما چطوره؟ ساسپِندِرِت چه قشنگه. طرح رنگین کمان. خیلی هم با معنی.

می‌نشینند دور میز. همه به‌جز خدا کلی حرف دارند برای گفتن. معلوم است که از احوال هم خبر دارند و همدیگر را هر از چند گاه می‌بینند.

میکائیل:… آره بابا، جبرئیل تازگی نرفتی ببینی چه تغییراتی دادن. دیوار رو برداشتن. بهشتیا و جهنمیا خونه یکی شدن. یک ابرشهری شده عالی. پیشرفته، متنوع.

محی‌الدین: دیگه جهنم هم نمی‌گیم البته. بار منفی داره. اسم جدیدش هست «هاویه سیتی». مرکز شهرش رو باید ببینی. ما غلمانا رفتیم ساختیمش. با کلاس، شیک، تمیز.

عزرائیل: بابا محی‌الدین معرکه‌این شماها. شما هرجا رفتین آباد کردین به خدا. حالا این ساسپندر رو هم پوشیدی خالی از لطف نیست بگم. همین چند وقت پیش که گیلبرت بیکر توی نیویورک مرد (همه در جریانش هستند به جز خدا طبیعتا. برای همین برای خدا توضیح می‌دهد)، خالق پرچم رنگین کمون رو می‌گم که نشان اِل‌جی‌بی‌تی‌هاست… رفتم بیارمش کلی با هم حرف زدیم. عجب آدم نازنینی. یه تور هم من رو برد سانفرانسیسکو. آخه قبلا اونجا زندگی می‌کرد دیگه. رفتیم محله «کَسترو» (باز برای خدا توضیح می‌دهد)، محله همجنسگراها رو می‌گم… آقا چه محله‌ای. یکی از گرون‌ترین محله‌های سانفرانه الان. یعنی محله رو ساختن واقعا. دمشون گرم.

خدا به زور خودش را می‌اندازد در بحث: بله می‌شناسم محله رو (الکی). دمشون گرم. اینجا هم کم از اون پایین نباید داشته باشه. اینجا رو هم باید به اون خوبی بسازن. (می‌رود در فاز سخنرانی) آبادانی مال همه جاست. من همیشه گفتم که حق و حقوق…

میکائیل مثل گاو می‌پرد وسط حرف خدا: فرخنده جانم چای بخور. ماشالا بزنم به تخته چه خوشگلم شدی. یه نیشگون از باسنت بگیر چشم نخوری. چیکار کردی تو دختر؟ جبرئیل! جون من نشده؟ ببین چه پوستش برق می‌زنه.

خدا: میکا، دارم حرف می‌زنم… داشتم می‌گفتم آبادانی و آسایش حق همه‌ست. مخصوص محله چیز، همین چیزا فقط نیست. همه محله‌ها باید آباد باشه. محله غلمانا، محله حوری‌ها و سایر محله‌ها. چه فرقی می‌کنه؟ این حق شماست.

فرخنده خانم با پوزخند: وای خیر باشه. از کی تاحالا شما یاد حق و حقوق ما افتادین؟

خدا: خواهش می‌کنم فرخنده خانم. من همیشه دنبال حق و حقوق شما هستم. البته در پشت صحنه. الان ولی، در این برهه حساس کنونی که خطر این هست که یک سری از این خدایان نفهم و متحجر بیان حق و حقوقتون رو پایمال کنن، وظیفه دونستم علنی‌تر اعلام موضع بکنم.

جبرئیل در حال تخمه شکاندن توضیح می‌دهد: انتخابات شورای خدایان رو می‌گه. کچلمون کرده. تخمه بزن.

فرخنده هم تخمه را با پوست می‌اندازد در دهنش: من می‌گم شما الکی ما رو صدا نمی‌کنی. پس بگو. باز کارت افتاد به ما؟ مثل اون دفعه که بهشت قیام شد ما رو انداختی جلو؟ کی بود؟ زمان دختریم. از اون موقع سراغ نگرفتی، نگرفتی، الان یاد کردی؟ الان یاد حق و حقوق ما افتادی؟ باز ما لازم شدیم؟ ما خریم؟ گوشامون مخملیه؟

خدا: اوا فرخنده خانم. خواهش می‌کنم پاکیزه صحبت کنین. این حرفا چیه؟ من همیشه حواسم به شما هست. من همیشه مدافع حقوق حوریان و غلمان‌ها هستم. علی‌الخصوص حوریان. اگالیته شعار منه. برابری. برابری زن و مرد.

محی‌الدین می‌پرد وسط: خیلی ببخشیدا، ولی از اون تی‌شرت و گل سینه نخ نماتون معلومه چقدر در جریانین. والله به خدا. فعالیت‌های فمینیستی‌تون از دهه ۴۰ میلادی و جنگ جهانی دوم این طرف‌تر نیومده. وای، بابا جنگ تموم شد. هیتلرو کشتن. شما هنوز داری “Rosie the Riveter” گوش می‌دی؟ (خودش غش‌غش به تیکه‌اش می‌خندد).

عزرائیل با روراستی تمام: البته درست می‌گه. حالا نه که منم خیلی دانا باشم ولی توصیه می‌کنم به آثار جودیت باتلر و الن سیکسو که معاصرتر هستن یه نگاهی بندازین.

جبرئیل هم فوری فوتی سرچ آنلاینش را کرده و آماده اظهار فضل است: و البته کامیل پالیا رو هم از دست ندین دوست عزیز.

خدا کم مانده چشم‌هایش از فرط چشم غره بترکد. خودش را کنترل می‌کند و ادامه می‌دهد: شما درست می‌گین. ما نسل‌ قدیم هستیم دیگه. بالاخره نمی‌گیم که ایراد نداریم. چشم، ما با راهنمایی‌های شما حتما خودمون رو به روز می‌کنیم. من می‌خوام وضعیت طوری باشه که بریم به سمت بهتر شدن، نه بدتر شدن. در این راه شما هم مسئولین. شما هم نقش دارین. شما هم وظیفه دارین. اصلا شما روی سر ما جا دارین.

فرخنده خانم: نه، وایستا ببینم، چطور شد الان ما پریدیم رو سر شما؟ یه عمر ما رو انداختی توی بهشت که فقط سرویس بدیم، الان یادت افتاد؟ اصلا پرسیدی کجا زندگی می‌کنیم؟ چی کم و کسر داریم؟ دِ نه دیگه. نشد. پس الانم به ما خط نده.

جبرئیل: راست می‌گه دیگه خدا. ببخشید ها. خونه زادیم، ولی خب الان یک کاره اومدی براشون صدا می‌لرزونی خیلی مصنوعیه دیگه.

خدا: من صدا نمی‌لرزونم. می‌گم وضعیت خطرناکه. خطر در کمینه.

محی‌الدین: خیلی ببخشید ها، ولی ما خودمون در جریانیم. لازم نداریم کسی برامون صغری کبری ببافه. شما رو نمی‌گم‌ها. کلا. دیگه دوره نقالی و اینا سر اومده. فینیتو!

میکائیل هم چنان در حال تخمه شکستن: واقعا دیگه نقالی نیست تو بهشت؟ ای وای حیفش. از سنت‌های قدیم بود. نباید از بین بره این چیزا. تاریخ ماست. گذشته ماست. (اشک در چشم) چه به سر سنت‌های قهوه خانه‌ای‌مان آمد؟ چه بر سر بوی یاس جانماز مادر بزرگ آمد؟ چرا دیگر صدای کمان و موشه لحاف دوز دوره گرد به گوش نمی‌رسد. یک آن غافل شدیم و پنبه زن زمانه، به جای پنبه لحاف، پنبه ما پهلوان پنبه‌ها را زد.

جبرئیل: اوووو پِ پِ پِ پِ. چه واج آرایی هم داره. بذار منم خِ بدم پس؛ خروش از خم چرخ چاچی بخاست.

بعد هم صدای کمان لحاف دوزی در می‌آورد و ملاحت اخمو می‌خندد.

محی‌الدین ادامه می‌دهد: بله، منظورم این بود که ما الان دیگه چشم و گوشمون بازه. می‌فهمیم چی خوبه، چی بد.

خدا: خب این یعنی چی؟ من متوجه نمی‌شم. چیکار می‌خواین بکنین؟ الان کی بده؟

جبرئیل با بشکن: حسنی بده، بد بد، خیلی بده، بد بد. دیگه قاطی کرده حسنی، قاطی پاطی کرده حسنی…

همه به جز خدا ریسه می‌روند.

فرخنده خانم بلند می‌شود: دیگه بریم دیره. کلی کار داریم. (رو به سه فرشته) دفعه دیگه نوبت شماست‌ها. بیاین ببینین پارک ارم چه کافه‌هایی راه افتاده. کیف می‌کنین.

بعد هم با فرشته‌ها روبوسی می‌کنند و با خدا از دور خداحافظی می‌کنند. خدا همچنان با لبخند، خیلی جنتلمن طور تا کمر دولا می‌شود و یک «خداحافظ شما» می‌گوید.

موقع رفتن مهمان‌ها میکائیل ظرف شکلات را می‌گیرد جلوی ملاحت: خانم خوشگله برای تو راه شکلات بردار.

ملاحت هم یکی بر می‌دارد: پس من یه شکلات برداشتم.

خدا تلاش نهایی را می‌کند. با خنده: پس یه موز هم بردار. جوکش رو شنیدی؟ یارو جهنمیه از دیوار بهشت سرک می‌کشه…

ملاحت با اخم یک «خدافظ» می‌گوید و با فرخنده خانم و محی‌الدین خان و فرشته‌ها می‌رود سمت در حیاط.

خدا: خداحافظ عمو جان. (زیرلب) مرگ.

بعد هم دست می‌اندازد گل سینه‌اش را باز می‌کند. سوزن سیمون دوبووار می‌رود توی دستش.

خدا: آآآآآخ (عصبانی) فرخنده، فرخنده، زنیکه هر…

وسط های راه خودش مچ خودش را می‌گیرد. یک دانه می‌کوبد به دهانش و می‌رود توی اتاقش.