آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۰ فروردین ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | سی‌ و یکم | فلسفه‌ی ظرافت‌های فرهنگی


 

اخیرا در یکی از مجله‌ها نوشته‌ای خواندم در باره‌ی سفر به جمهوری دموکراتیک کنگو. یک راهنمای سفر بود. ممکن است بپرسید که چه‌طور شد راهنمای سفر به کنگو را برای مطالعه انتخاب کردم. واقعیت این است که این انتخاب من نبود. رفته بودم که دندان خرابم را به داکتر نشان بدهم. در اتاق انتظار شش- هفت مجله گذاشته بودند. هیچ کدام مطلب جالبی نداشت. با خود گفتم:
“من هرگز به کنگو سفر نخواهم کرد. اما داشتن مقداری اطلاعات در باره‌ی آن کشور زیانی هم ندارد”.
مخصوصا یادم آمد که بارها به خودم گفته‌ام هیچ وقت نباید کلمه ی “هرگز”را بر زبان بیاورم. در گذشته چندین بار و در چندین مورد “هرگز” گفتم و در همه‌ی آن موارد از “هرگز”گفتن خود پشیمان شدم. مثلا گفتم هرگز در ادای نماز کاهلی نخواهم کرد. خدا نخواست. تا کنون ۸۳۹۵ نماز صبح، ۵۸۴۰ نماز ظهر و ۴۷۴۵ نماز مغرب از پیشم فوت شده اند. خدا رحمت شان کند. فکر نمی کنم بتوانم دیگر زنده‌شان کنم.

یکی از موارد “هرگز” گفتن من این بود که هرگز دندان مصنوعی در دهان خود نخواهم گذاشت. می‌گفتم آدم بمیرد بهتر از آن است که یک مشت پلاستیک را در دهان خود بگذارد و آن را دندان حساب کند. “هرگز” دیگری که گفته بودم درباره‌ی استفاده از وقت بود. گفته بودم من هرگز وقت خود را با خواندن مجله‌های سبک و عامه پسند ضایع نخواهم کرد.

آن زمان آن زمان بود. حالا آمده بودم که دندان مصنوعی خراب شده‌ی خود را به داکتر نشان بدهم؛ در اتاق انتظار یک مجله‌ی سبک و عامه‌پسند را می‌خواندم.

در مقاله‌ای که می‌خواندم نوشته بودند که در جمهوری کنگو وقتی در جایی می‌نشینید هیچ وقت دست‌تان را بر زانوی‌تان نگذارید. برای این که در کنگو این کار به این معناست که شما خود را نسبت به یک فرد کنگویی برتر می‌دانید. یا وقتی که به خانه‌ی کسی دعوت می‌شوید از پنج-شش نوع غذایی که سر سفره می‌آورند، فقط یکی را انتخاب کنید و بخورید و به بقیه دست نزنید. چون اگر بیش از یک نوع غذا را بخورید، معنایش این است که شما به خانم آن خانه علاقه‌مند شده‌اید. طبیعی است که این گونه علاقه‌مند شدن‌ها فرجام خوشی ندارند. ممکن است شما با انتخاب یک غذا سیر نشوید. اما خوب، گرسنه ماندن به مراتب بهتر از کارد خوردن است. این چیزها را که خواندم متوجه شدم که دانستن ظرافت‌های فرهنگی یک ملت واقعا چه قدر مهم است.

ولی قضیه به همین سادگی هم نیست. من در افغانستان به خاطر رعایت همین ظرافت‌های فرهنگی دندان‌هایم را از دست دادم و کارم به دندان مصنوعی کشید. قصه از این قرار است که یکی از دندان‌های پیش روی من سیاه شده بود( دندان‌های پشت سرم خوب‌اند). هر دفعه که می‌خندیدم، مردم می‌پرسیدند:
” دندانت را چه شده؟ هسته‌ی زردآلو؟ ههههههه”.
اشاره‌ی شان به مسابقه‌ی معروف شکستن هسته‌ی بسیار سخت زردآلو با دندان بود. سابق پدران ما پسران خردسال خود را در میدان می‌آوردند تا معلوم کنند پسرِ کی دندان‌های قوی‌تری دارد ( یعنی پدرش آدم بهتری است). یک هسته‌ی زردآلو را در میان می‌گذاشتند و از بچه‌ها می‌خواستند که آن را با دندان خود بشکنند. با توجه به این تاریخچه، می‌دانید که معنای ” دندانت را چه شده؟ هسته ی زردآلو؟ ههههههه” این می‌شد:

” چه پدر پوده‌ای داشتی والله. شرمت باد!”.

این است که من برای شادی روح پدرم هم که شده تصمیم گرفتم آن دندان سیاه خود را ترمیم کنم. یکی از دوستان گفت که پسرش تازه از هندوستان برگشته و داکتر دندان ( دندان پزشک) فوق العاده‌ای شده. توصیه کرد که به او و پسرش افتخار ببخشم و دندان سیاهم را بیگانه نکنم. نمی‌شد این مهربانی او را نادیده بگیرم. ندایی از درونم می‌گفت:” ظرافت فرهنگی است، متوجه نیستی؟”. فکر کردم که آری، همین است. اگر نزد پسر او نروم، خدا می‌داند چه قدر از من آزرده شود. رفتم.

داکتر صاحب پیش از آن که دندانم را معاینه کند خاطر نشان کرد که نسبت به سنی که دارم خیلی پیر شده‌ام و تا سه سال دیگر یک تار مو هم بر سرم نخواهد ماند. باخود گفتم سخن حق جواب ندارد. دیده که می‌گوید. داکتر که دهانم را باز کرد آه عمیقی از دل خود کشید ( حداقل من در آن لحظه فکر کردم آن آه را از دل خود کشید) و گفت:

” حالا آمدی؟ یازده دندانت از بین رفته‌اند”.

می‌خواستم بگویم که داکتر صاحب، فقط همان یکی که سیاه است خراب شده. اما پیش از آن که لب باز کنم، آن ندای درونی بر من نهیب زد:
” ادب¬‌ات کجا رفت؟ نه که قصد داری ظرافت‌های فرهنگی را پامال کنی”.

خاموش ماندم. زشت بود که با تشخیص داکتر مخالفت کنم. من یک آدم عامی، او داکتر متخصص. پسر حاجی اپضل، دوست عزیز پدرم. داکتر که دید من به قول میرزا عبدالقادر بیدل سرجوش بهار ادبم، با قاطعیت گفت که اگر همه‌ی آن یازده دندان را نکشد، ممکن است من حتا به سرطان دهان مبتلا شوم. سرطان را که گفت، به آرامی گفتم:

” بی دندان به سر می‌شود، با سرطان‌نمی شود. همه‌شان را بکش”.

داکتر همه‌ی آن یازده دندان را از دهانم کند و بیرون انداخت. آن وقت گفت:
” گفتید بی‌دندان؟ چرا بی دندان؟ سال آینده که مواد اصلیِ من از هندوستان برسد، خودم برایت دندان مصنوعی می‌سازم”.

خیلی می‌خواستم بگویم که حداقل صبر می‌کردید تا مواد تان از هندوستان بیاید، آن وقت دندان‌هایم را می‌کشیدید. اما دیگر دیر شده بود. با خود فکر کردم که تا حالا که ظرافت‌های فرهنگی را رعایت کرده ام، از این بعد هم توکلم بر خدا.

راستی، فراموش کردم به اطلاع شما برسانم که در مقاله‌ی راهنمای سفر به کنگو این هم نوشته شده بود که اگر دو نفر در کنگو با هم جنگ کنند و در این جریان یکی از شدت خشم گوش دیگری را با دندان پاره کند، قاضی می‌بیند که دندان شخص مهاجم اصلی بوده یا مصنوعی. جریمه‌ی دندان مصنوعی نصف جریمه‌ی دندان اصلی است. این را به این خاطر گفتم که هرچند رعایت ظرافت‌های فرهنگی در افغانستان برای من زیان بار بود، اگر خدا بخواهد و روزی به کنگو سفر کنم و در آن جا گوش کسی را با دندان بگیرم، آن رعایت ظرافت‌های فرهنگی‌ای که در افغانستان کرده‌ام احتمالا سود خود را نشان خواهد داد. هم از این نظر که جریمه‌ام نصف خواهد بود و هم از این جهت که ممکن است با این دندان‌های مصنوعی ساختِ غزنی شاید گوش طرف اصلا خون هم نشود.