آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۱ فروردین ۱۳۹۶

طنز روز


جبرئیل دات کام | سیزدهم | خدایان کاندید می‌شوند


 

جبرئیل و اسرافیل و عزرائیل و میکائیل با غاشیه آمده‌اند لب ساحل. عزرائیل و اسرافیل رسیده نرسیده یک سطل محلول خانگی روغن زیتون و آب گوجه فرنگی و قهوه و لیمو را روی خودشان خالی کرده‌اند و کنار هم زیر آفتاب طاق‌باز دراز کشیده‌اند. عزرائیل یک مجله نیویورکر را هم طوری که جلدش دیده شود گذاشته است کنار دستش روی ماسه‌ها. جبرئیل تیشرت و شلوارک به تن، جلوی پایشان سطل و بیل را گرفته دستش و دارد با ماسه‌ها قلعه درست می‌کند. میکائیل هم کرم ضد آفتابش را داده به غاشیه تا پشتش را کرم بزند. غاشیه هی دم تیزش را می‌کند توی بطری کرم و می‌مالد روی شانه‌ها و کمر میکائیل.

میکائیل: آخ قربونت. حسابی بمال که کباب نشم. به خودتم کاش بزنی. حیف فلس‌هات نیست. خشک می‌شه میریزه‌ها.

غاشیه: نه بابا، من بچه ته ویلم ها. پوستم کلفته. (اشاره می کند به مارهای آبی‌ای که دارند در آب با توپ بادی والیبال بازی می‌کنند و می‌خندند) از این مار آبی‌های حساس که نیستم.

میکائیل: دیگه خود دانی. همین الان هم فلس‌هات عین سنگ پا زبرن.

کرم مالی که تمام می‌شود، میکائیل بلند می‌شود، سایه‌بانش را باز می‌کند و می‌ گذارد بالای سر خودش و غاشیه. سایه‌بان صورتی با طرح برج ایفل که جا به جایش نوشته شده I Love Paris.

عزرائیل چشمش به چتر می‌افتد و از خجالت آب می‌شود: میکائیل آبرومون رو بردی با اون سایه بونت. جمعش کن توروخدا.

میکائیل: چرا؟ وا! بده؟ دلتون هم بخواد. (رو می‌کند به غاشیه) غاشیه اون ضبط صوت رو روشن کن کیف کنیم.

غاشیه ضبط را روشن می‌کند. وسطای یک ترانه ویگن است. هم ریتم با موسیقی شروع می‌کند نیشش را به سق دهانش زدن و «تق تق» کردن و بعدش هم شروع می‌کند خواندن: تو فنجون طلا بودی و افتادی زِ دستُم، دونه پر بها بودی و افتادی زِ دستُم.

اسرافیل گوش‌هایش را می‌گیرد: وای، وای، وااااای، قطعش کنین. همه دارن نگامون می‌کنن.

میکائیل بشکن زنان: خب بکنن. دارن کیف می‌کنن.

اسرافیل: بابا من موزیسینم ناسلامتی. گوشم حساسه. موسیقی غیر کلاسیک گوشم رو می‌خراشه.

میکائیل قیافه‌اش را مچاله می‌کند: خب چیکار کنیم؟ بشینیم صم بکم که نخراشه؟ دو تا برج زهرمار برداشتیم آوردیم با خودمون. اون می‌گه سایه بون نذار، این می‌گه موزیک نذار. آقا ما خلقی هستیم، با این موزیکا حال می‌کنیم. شما هم اگه از ما خجالت می‌کشین بگین ما رو نمی‌شناسین. بردارین حوله‌هاتون رو برین اون طرف‌تر بشینین. والله.

بعد هم صدای موسیقی را بلندتر می‌کند. اسرافیل عصبانی هدفون مارک بیتس‌اش را می‌گذارد روی گوشش. روی آیفونش سمفونی شماره پنج شوستاکویچ را انتخاب می‌کند و دراز می‌کشد.

مدتی بعد غاشیه و میکائیل مشغول حرف زدن و سیگار کشیدن هستند که از دوردست ها لوط مایو به تن به آن‌ها نزدیک می‌شود. تیشرتش را هم انداخته روی شانه‌اش. غاشیه اول از همه می‌بیندش.

غاشیه سرش را سریع می‌اندازد پایین: اوه اوه، میکا بر نگرد، لوط داره میاد. محلش نده، نیاد اینجا توروخدا.

میکائیل گل از گلش می شکفد: خوبه که. بذار بیاد یکم بخندیم.

لوط می‌رسد: دوستان سیگار نکشین، پسته بخورین. سلام عرض شد.

میکائیل سرتاپای لوط را یک نگاه می‌اندازد و شروع می‌کند به خواندن: سلام من به تو یار قدیمی، منم همون هوادار قدیمی، هنوز همون خراباتی و مستم، ولی بی تو سبوی می شکستم.

جبرئیل از پای قلعه نصفه نیمه‌اش: لوط جان تغییر دکوراسیون دادی، از سبیل چخماقی به داگلاسی. خیر باشه.

لوط خنده کنان می‌نشیند: اومدم ببینم رفقای جان چطورن. همه چی ردیفه؟

عزرائیل: ما خوبیم. تو بگو چی می‌خوای که یه دفعه سبز شدی.

لوط باز با خنده: وا چرا اینقدر خشن؟ کالم داون بابا. خواستم بگم من برای اون شورایی که خدا می‌خواد تشکیل بده کاندید شدم. با کلی برنامه هم اومدم. خلاصه اگه به این غلام خودتون رای بدین پشیمون نمی‌شین. البته اصراری نیست.

غاشیه: مگه تو اصلا می‌تونستی کاندید بشی؟ مال خدایان نبود اون؟

لوط: چرا، ولی عمو ابراهیم سفارش کرد، من رو هم قبول کردن. من هم با شعار پیش به سوی صلح اومدم.

جبرئیل و میکائیل و غاشیه از خنده می‌ترکند.

عزرائیل: لامصب یه چیزی بگو بگنجه. می‌دونی اون پایین در مورد سدوم و عموره‌ای که از صدقه سر تو با بارون آتش و سجیل با خاک یکسان شدن چند جلد کتاب نوشتن؟ هوموفوبیک. کل داستان زندگیت با خشونت و جنگ عجینه. اون پایین هنوز موشک بالیستیک که می‌سازن اسمش رو می ذارن سجیل. بعد می‌گی صلح؟

لوط: عزیز جان! گذشته گرایی تا کی؟ اینجوری بخوای فکر کنی که همه مون اون زمونا خام و خطاکار بودیم. تازه من که نابودشون نکردم. برین یقه همین خدایان رو بگیرین که فرمانش رو دادن و همه‌شون هم کاندید شدن. بنده اتفاقا الان از مدافعان حقوق همجنسگرایان هم هستم. بیا، اینم تیشرتم. طرح رنگین کمان.

غاشیه با لحن صداپیشه‌های آنونس‌های تلویزیونی: آن مرد کیست که می‌آید؟ لوط است که می‌آید، لوط. لوط رنگین کمانی. لوط حامی لواط کاران. با علامت استاندارد. دارای ایزو ۹۰۰۱.

لوط رو به عزرائیل: عرض من اینه که همه تغییر می‌کنن، منم تغییر کردم. تو هم بهتره نگاهت رو به جلو باشه. اینقدر به عقب نگاه نکن.

جبرئیل با پوزخند: راست می‌گه دیگه. یه چیزی می‌دونه که می‌گه. رحمتلیخ خانمش هم به عقب نگاه کرد که شد یه کپه نمک.

لوط خودش را به نشنیدن می‌زند. لحن صدایش را آرام و پدر مقام می‌کند و شروع می‌کند به کتابی حرف زدن: من آمده‌ام به خاطر مردم.

میکائیل می‌خواند: من آمده‌ام، وای وای، من آمده‌ام.

لوط ادامه می‌دهد: آمده‌ام که ذره ذره و آهسته آهسته…

میکائیل می‌ خواند: آسه آسه، ریسه ریسه، بی تو قلبم می‌ره واسه.

و لوط باز هم ادامه می‌دهد: آمده‌ام تا کشتی نشستگان را برسانم به دیدار آشنا. من آن باد شرطه‌ام.

جبرئیل یک کاره: آخ گفتی شرطه. میکائیل اون شورت شنای من رو که گفتم بیار، آوردی؟

لوط منفجر می‌شود. یک لگد می‌زند زیر قلعه کج و معوج جبرئیل: خاک تو سر خودت و شورتت. (رو به بقیه) خاک تو سر همه شما. یه مشت احمق متحجر منحط منحرف کثیف.

بلند می‌شود و موقع رفتن چشمش به اسرافیل هم می‌افتد که بی خبر از همه چیز گوشی به گوش دراز کشیده و به موسیقی‌اش گوش می‌کند. با لگد یک مشت ماسه هم می‌پاشد روی اسرافیل: تو هم که همینجور در هپروت بمون. مطرب منفعل.

و دور می‌شود. و غاشیه و میکائیل ترانه «ای شرقی غمگین» فریدون فرخزاد را می‌گذارند و به سیگار کشیدن و حرف زدن‌شان ادامه می‌دهند. و جبرئیل شروع می‌کند یک قلعه دیگر ساختن. و اسرافیل و عزرائیل هم دوباره زیر آفتاب دراز می‌کشند. فقط این دفعه می‌چرخند و دمر می‌شوند.