آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۷ اسفند ۱۳۹۵

حمید شریف

طنز روز


یادداشت‌های آقا شکیب | سه | حالا کو تا باهار؟


 

آخرای اسفند بود با میتی نشسته بودیم پشت میز. ردیف اول. ریاحی گفت: امام خمینی در سال هزار و سیصد و…جمعیت امون نداد سال سر برسه. کلاس رو بست به صلوات. هل می‌دادن همدیگه رو. همینطور صلوات بود که از در و دیوار می‌ریخت. حرف و حروفا عین مگس، وز وز کنون دور سرِ ما می‌چرخیدند اوج می‌گرفتند. از اون تاپی می‌افتادند رو سر ریاحی. تو همین هیر و ویر بودیم یه حرف صاد خورد فرق سرش، یه نمه خش ورداشت. عینهو گربه خنج کشید به هوا گفت: کرّه خرا کلاس به هم می‌ریزید؟ مام دم چکِش بودیم. پرید به ما که: شما دو تا الدنگ گم شید بیرون.
میتی پاشد بره، هول کرد کتاب از دستش ول شد آقای خمینی از صفحه شصت و دوی کتاب پرت شد کف کلاس. یه حاج عیسی نامی بود که این ندیم آقا بود همه جا همراش می‌رفت. از تو کتاب پرید دست آقارو گرفت بکشه تو. میتی آدم بی‌قواره‌ای بود چسبید به عبای خمینی: آقا سر جدّت به این ریاحی بگو منو از کلاس نندازه بیرون. می‌گم میتی چه غلطی می‌کنی؟ می‌گه: من این دفعه اخراج بشم بدبختم. کلا بدبخت بو میتی. سرِ آخر حاج عیسی زور کرد دست آقا رو گرفت کشید تو کتاب. میتی چسبیده بود به عبا. ول می‌کرد مگه؟
یهو دیدیم جرررر عکس آقا خمینی تو دست میتی پاره شده، رعشه افتاده به دستاش. صدا از میز نیمکتا در می‌اومد از کسی در نمی‌اومد. ریاحی از ترسش فلنگو بست. دیدم میتی حالش خیلی بده. عقل کردم پریدم تو دفتر گفتم: آقا رفیق‌مون از دست رفت. ارسطو مردونگی کرد گفت: الان آمبولانس خبر می‌کنیم. زنگ زد آمبولانس گفت: یه مورد پارگی عکس آقا داریم، ولی خونریزی نکرده. شوفر آمبولانسه گفت: حاجی کار ما نیست. ببرید گارانتی. ارسطو گفت: باشه. حساب ما چقد شد؟ شوفره گفت: یه دشتی به ما بده. معاونت دست کرد یه هزاری از پشت تلفن داد به یارو گفت: بقیه پولشم سه تا پلیس بفرستید یه معاند اینجا داریم ببرند اندرزگاه.

دیگه ما میتی رو ندیدیم تا گفتن بمب‌گذار مرقدو تو تهرانپارس با تیر زدند. یه دربستی گرفتیم رفتیم جلو دکّه دیدیم عکس میتی صفحه اول روزنومه‌اس. می‌گم میتی لوس‌بازی بسّه. بچه بیا بیرون از اون تو. ریاحی دیگه نیست. روزنومه فروشه گفت: آقا یا بخر یا بذار سر جاش. گفتم این رفیق ما رو چن میرفوشی؟ سرشو از دکّه در آورد یواشکی گفت: راس راسّی رفیقت بوده؟ گفتم: چطو مگه؟ گفت: می‌گن یارو تو اندرزگاه خیلی سر به راه بوده. بد شانسی آورده. این موتوریه که روزنومه می‌آره گفت یه شب تو بند صدا می‌زنن که به خط بشید رهبری عفو داده، می‌خواییم تقسیم کنیم. رفیقت زبون بسسه مث که قد بلندی هم داشته. از جاش که پا میشه، رئیس بند داشته به یکی دیگه عفو می‌زده، چارشاخ گاردون عفو می‌گیره به کمر این. سه تا مهره بالاتر از دمبالچه رو ناکار می‌کنه.
همون شب حاج عبدالنبی از خدا بی‌خبر داشته تو خونه فوتبال تموشا می‌کرده یه چیزی می‌آرن می‌دند دس حیاتی. حیاتی اشاره می‌کنه به داور که بازی رو نیگر دار. داور می گه چیه جریان؟ یارو می‌گه: نمی‌بینی؟ خبری که هم‌اکنونه! داور می‌پرسه: خودت خوبی؟ چه خبرا؟ حیاتی می‌گه: شنوندگان عزیز، یکی از مهره‌های استکبار تو اندرزگاه متلاشی شد. بعد کاغذو می‌گیره سمت داور که عکس این بابا رو نشون بده. همچین که کاغذ می‌چرخه حاج عبدالنبی بی‌ناموس یه لحظه به صورت تو عکس شک می‌کنه. تقاضای ویدئو چک می‌ده، می‌ره شورای نگهبان تصویب می‌شه. ویدئو که در میاد عکس رفیقت رو ور می‌دارن شبونه می‌برن جمارون حکم تیر می‌گیرن!
می‌گم میتی این پرت و پلاها چیه تو گوش من ور می‌زنی؟ حاج عبدالنبی کیه؟ بمب‌گذار کدوم خر پدریه؟ بهت می‌گم بیا بیرون از تو روزنومه. می‌ریم یه لیوان خاکشیر می‌زنیم روبراه می‌شی. می‌گم ریاحی رفته دیگه. نرفته بود هم فردا می‌ریم با ننه‌هامون می‌آییم رفع و رجوع می‌کنیم. می‌گه: تو خری حالیت نی! ای مصّبتو میتی، آتیش زد به مغز من با این حرفش. میتی من خرم؟ ای تف به اون مرامت. می‌گه: اگه نیستی پس چطو یادت نی حاج عبدالنبی رو. یادت نی یه شب کشتی دربستی گرفت از بندر امام تا جلو در اندرزگاه؟ سه هزار و چهارصد دست میز صندلیو سه هزار و چهارصد دست قاضی یه بارمصرف پیاده کرد و رفت. از فردا صبح دیگه هرچی عابر پیاده سر راهش می‌دید ترمز می‌زد . می‌بست به سپر ماشین. کشون کشون می‌آورد پای میز محاکمه؟ می‌گفت من صغیر و کبیر ضدانقلابو پای میز محاکمه می‌کشونم!
می‌گم میتی سر جدّت هذیون نگو. دستمو گذشتم رو پیشونی‌اش می‌گم میتی تو چرا اینقدر داغی؟ هنو باهار نیومده که تو اینجور داغ کردی. جخ آخرای اسفندیم. از تو قاب عکس می‌زنه به خنده، می‌گه: کو تا باهار؟ نگفتم خری، حالیت نی. اون سال، ما به انجیل‌پزونم نرسیدیم. گفتن گندم تو سیلوها ته کشیده. کارشناسی کردن کاشف به عمل اومد گناه زیاد شده بارون نیومده. گفتن محصول نی ولی جوون که هس، درو کنید همه‌شونو. این انقلاب هنو خون می‌خواد. یادت نی ارسطو، ننه ما رو تو کوچه دیده بود، گفته بود: آبجی سال دیگه اسم پسرتو نمی‌نویسیم. این آدم مدرسه نیس. امسال به شهریورم نرسید. همون مرداد افتاد! حواست هس؟ هنو مردادیم عمو جون…مرداد! حالا کو تا باهار؟