آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۰ اسفند ۱۳۹۵

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | بیست و سوم | پیچیدگی‌های حیات افغانیه


 
گفته‌اند انسان موجود پیچیده‌یی است. ولی پیچیده داریم تا پیچیده. یک نوع از این موجودات پیچیده در سرزمین ماست؛ پیچیده در دوازده متر پتو، شش متر مکعب تنبان و سه متر تنبان‌بند. اسمش وطندار است (احتمالا از سلسله وطندارتال‌ها). وطندار ما به حقوق خود بسیار حساس است. حقوق‌اش هم از این حقوق عادی نیستند. همه‌شان حقه‌اند. حقوق حقه.
یکی از این وطندارها همسایه‌ی ماست. این خانم تمام عمر خود را برای حقوق زنان مبارزه کرده و تاکیدی ویژه بر حق تحصیل و حق کار در بیرون از خانه دارد. شصت و پنج ساله است. می‌گوید که خودش تا حق تحصیل و حق کار خود را از حلقوم جامعه، یادش بخیر، بیرون نکشید، از پا ننشست. وقتی بپرسی که پس چرا تحصیل نکرد، می‌گوید این‌اش مربوط به خود یک زن می‌شود که تحصیل بکند یا نکند. کار هم همین طور. می‌گوید من به خانواده‌ام قبولاندم که به من حق اجازه‌ی کار در بیرون از خانه بدهند، اما در بیرون کار نکردم.
وطندارهای ما غالبا همین طورند. تا آخرین قطره‌ی خون برای حقوق خود مبارزه می‌کنند. ولی وقتی که حقوق‌شان به رسمیت شناخته شد، می‌روند دنبال کارهای دیگر. پیش از آن که حق رای دادن در افغانستان معرفی شود و کسی اجازه داشته باشد رای بدهد، هر سو که می‌رفتی وطنداران را می‌دیدی که گریبان‌های خود را چاک کرده‌اند و حق رای می‌خواهند. حالا که به همین وطنداران بگویید صندوق رای در دهلیز خانه‌ی تان گذاشته شده، لطفا هنگامی که برای وضو گرفتن بیرون می‌روید رای‌تان را هم در آن صندوق بیندازید، همه می‌گویند:
“هر سگی که انتخاب می‌شود، انتخاب شود. به من چه؟”
نوروز را در نظر بگیرید. وطنداران می‌گویند نوروز جشن باستانی نیاکان ماست و خط قرمز ماست و فلان است و بهمان است. آخوندها که دیدند وطنداران خیلی جدی‌اند، اعلام کردند که نوروز حرام است. بعد، اعضای فرقه‌ی ۵۱۲ دفاع از حقوقِ حقه ( شاخه‌ی پافشاری بر نوروز باستانی) فعال می‌شوند و سوگند می‌خورند که به هیچ کس اجازه نخواهند داد جلو برگزاری جشن نوروز را بگیرد. روز نوروز، مثل هر روز دیگر سال، می‌آید و می‌گذرد و هیچ خبری از جشن نمی‌شود. از فعالان دفاع از حقوق حقه می‌پرسید که پس چه شد، چرا جشن نوروز را برگزار نکردید؟ می گویند:
“خوب، هیچ کسی نخواست جلو جشن باستانی ما را بگیرد؛ ما هم دلیلی ندیدیم که آن را برگزار کنیم. معنا ندارد که کاری بکنیم که هیچ کس با آن مخالفت جدی نمی‌کند”.
من این وضعیت را همه ساله در زندگی خود تجربه می‌کنم. شب قبل از شروع سال نو می‌نشینم و برای خود یک قطعنامه‌ی بلند صادر می‌کنم. در این قطعنامه، که معمولا بیست تا بیست و پنج ماده دارد، تمام کارهای خوبی را که باید انجام بدهم، لیست می‌کنم. در روزهای نوروز و روزهای پس از آن به اطلاع دوستانم می‌رسانم که در سال جدید سخیداد هاتف دیگری خواهند دید. آدمی به تمام معنا دگرگون شده که کیلومترش روی صفر میزان شده. در این‌جا اتفاق بدفرجامی می افتد و آن این است:
دوستان من ابتدا همین‌طور سربسته تبریک می‌گویند و از من می‌خواهند که به میمنت این تصمیم‌های درخشان فورا آن‌ها را به رستورانت لوکسی ببرم تا همه با هم پلو و قابلی و کباب خرچنگ بخوریم. بعد از غذا از من خواهش می‌کنند که مواد قطعنامه‌ی خود را با آنان هم در میان بگذارم. می‌خوانم شان.
“ماده ی سوم: امسال هرگز در بیرون غذا نخواهم خورد؛ مخصوصا اگر غذا پلو، قابلی یا کباب خرچنگ باشد”.
اما مشکل اصلی در این جا نیست. مشکل در این جاست که دوستان من به من می‌گویند:
“سخیداد جان، تو همه‌ی این کارها را می‌توانی. تو حق داری سالم باشی، حق داری شاد باشی، حق داری غذاهای خوب بخوری، حق داری به تفریح بروی، حق داری استرس و اضطراب‌ات را کاهش بدهی”.
فکر می‌کنند با این حرف‌ها به من انگیزه می‌دهند که در تطبیق مواد قطعنامه‌ی خود موفق‌تر باشم. نمی‌دانند که من افغان‌ام و باید به من بگویند تو حق نداری سالم باشی، حق نداری شاد باشی، حق نداری غذاهای خوب بخوری، حق نداری به تفریح بروی، حق نداری استرس و اضطراب‌ات را کاهش بدهی.
من مطمئن‌ام که اگر این‌ها را از همان سال‌های قبل به من می‌گفتند حالا وزن من به صد و پنجاه کیلو نرسیده بود.
تنها من نیستم البته. می‌گویند یک افغان به انگلستان رفته بود و طبق معمول در آن سی و دو سال اول اقامت در لندن انگلیسی یاد نگرفته بود ( افغان‌ها در هر جای دنیا باشند شب و روز آهنگ شادروان بیلتون را در دستگاه‌های وی اچ اس تماشا می‌کنند و در نتیجه زبان خارجی یاد نمی‌گیرند). هی به این افغان گفته بودند که تو حق داری شاد باشی. بی‌چاره به خاطر همین پیام غلط و نامتناسب با روان یک افغان آن‌قدر ناشاد شده بود که وقتی یک انگلیس به او گفته بود” گود مورنینگ”، به او جواب داده بود:
” مه انگلیسی نمی‌فامم. نفامیدم گپ خوب زدی یا بد. ولی از بهر احتیاط ای خوار و مادر ته… بی ناموس!”