آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ اسفند ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «…السلطنه» | قسمت نهم


 

دیشب ابدا خواب نکردم. از بابت اهل خانه نگرانی کلی دارم. تا حال که خبر از سلامتی نداده‌اند. خدای تعالی حفظ فرماید. نماز خوانده، نان پنیر و هندوانه شریف آباد خورده، چرت رفتیم. بیدار که شدم دیدم اردو کربلاست. پرسیدم چه شده؟ جلودار عرض کرد ذات ملکوتی صفات تهران تشریف می‌برند. نمی‌دانم از اعجاب خود چه بگویم. نمرده دیدیم یکبار اقبال به ما رو کرد. تفصیل علت مراجعت را که شنیدم، حیرت دو مقابل شد. قرب چهارهزار آدم و شش هزار مال، بلامقدمه رجعت داده می‌شود که چه؟ هوش از سر آدمیزاد می‌برد وقتی تفصیل‌اش را می‌فهمد.
از قرار تقریر صبح ملیجک بهانه کرده بود که چون چوب الک دولک که ” امین السلطان” هدیه کرده، سلطنت آباد مانده، من مازندران نمی‌آیم. هرچه قبله عالم جهد فرموده ضامن داده‌اند که هزار عدد چوب الک دولک آماده فرمایند، مفید نیافتاده ایشان هم که طاقت دیدن لب و لوچه آویزان “عزیز سلطان” را ندارند، با کمال بی‌دماغی امر به کوچ تهران فرموده‌اند.
من حیران مانده‌ام که چرا سوار به جهت آوردن چوب نفرستاده‌اند. معلوم کردم که ملیجک گفته اصلا هوای مازندران نم دارد چوب من تاب می‌افتد. دو پا را در یک کفش نموده که شما بروید من نمی‌آیم. غیر از لطف خدا به حال من چه می‌تواند باشد که به دل این بچه بیاندازد وسیله رفع پریشانی حال بنده بشود. با کمال شعف اسباب را جمع نموده حاضر به حرکت شدم که فراش آمد که ذات اقدس شهریاری احضار فرموده‌اند.
به تعجیل خود را رسانده به خاک افتادم. سرپا که شدم؛ شاه را طوری مکدر دیدم که کم مانده بود آب چشم جاری بفرمایند. بنده هم محض ادب مبلغی گریسته علت کدورت خاطر قبله عالم را سئوال نمودم. فرمودند فلانی، می‌بینی این ” عزیز” با ما چه می‌کند؟ عرض کردم چاکر ملتفت است. چه امر می‌فرمایید. فرمودند بعد از قرب نیم قرن سلطنت و جهانداری، حالا باید به یک کلمه حرف این بچه چند هزار مال و آدم را از نیمه راه بکوچانیم که چوب الک دولک جامانده. چه می‌گویی؟
عرض کردم ذات ملوکانه هرچه امر بفرمایند مطاع است. ما بندگان چه سگ باشیم که فضولی نموده اظهار رای نماییم. قبله عالم را خوش آمده مبلغی بنده را نوازش فرمودند. آرام که شدند فرمودند اگر پنج نوکر مثل تو داشتیم، اولا ” روس” را ضمیمه ایران نموده ثانیا امپراطور عثمانی را خواجه باشی حرم می‌فرمودیم. بعد فرمودند که شاهزاده امروز حالی ندارد. از دیشب از رختخواب بیرون نیامده. تکان بخورد، قی می‌کند. نمی‌دانم چیست. طولوزان می‌گوید شراب غلیظ با سینه ماکیان زیاد خورده سردی کرده، این است که افتخار شاشاندن ما امروز به تو می‌رسد.
چه شعفی به بنده دست داد. خدا می‌داند. با کمال ذوق دویده گلدان کریستال را که سفیر اطریش هدیه کرده آوردم. قبله عالم همانطور دست به کمر مبارک زده ایستادند و بنده وظیفه نوکری به‌جا آوردم. گلدان را که بیرون می‌بردم، فرمودند دور نریزی. به ” منجم باشی” نشان بده، ببیند امروز برای ما چه پیش می‌آید. اطاعت کرده نزد منجم باشی بردم. بنده ابدا اطلاع نداشت که ادرار قبله عالم هم مانند قهوه از مضارع خبر می‌دهد. هر بار که شرفیاب می‌شوم چیزی به علم حقیر اضافه می‌شود. خدا روزی نیاورد که زنده باشم و زبانم لال کسالت ذات ملکوتی صفات را ببینم. ده کرور نوکر مثل من بلکه مافوق من فدای یک قطره ادرار قبله عالم.
دو از دسته رفته، ” ناظم خلوت” دستور حرکت داد. خاکی بلند شد که چشمم از دیدن عاجز بلکه کور شد. هر طور بود راه افتادیم.