آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ اسفند ۱۳۹۵

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات کام | قسمت دهم | خانه تکانی در ملاء اعلی


 

میکائیل مشغول خانه تکانی است. درزهای بین کاشی‌های کف آشپزخانه را با دستمال آغشته به سفید کننده شسته، همه دیوارها را دستمال کشیده، دانه دانه کریستال‌های آویزان از لوستر را گردگیری کرده، غیرقابل پیش‌بینی‌ترین سوراخ سنبه‌ها را ضدعفونی کرده و حالا دارد دکورهای داخل ویترینش را گردگیری می‌کند. غاشیه و جراره هم آمده‌اند کمک.

یک مجسمه زن اروپایی با دامن پف پفی می‌کشد بیرون و شروع می‌کند با گردگیر پر شترمرغش تمیزش کردن.

میکائیل: «اینو خیلی دوست دارم. دامنش رو نگاه کن جراره. به نظر میاد پارچه‌ست ولی همه‌ش پورسلینه. برو تو کار ظرافت.»

جراره عینک را انداخته نوک دماغش و دارد پارگی‌های رومیزی قلابدوزی شده را می‌گیرد.

سرش همین‌جور که پایین است چشم‌ها را می دهد بالا و به مجسمه نگاه می‌کند: «خیلی ظریفه. رنگ بندیش چه قشنگه.»

جبرئیل در آشپزخانه دارد قاشق و چنگال و ظروف نقره را از داخل محلول آمونیاک در می‌آورد و برق می‌اندازد. اصلا حوصله تمیزکاری ندارد و اعصابش خرد شده است.

جبرئیل: «چیش قشنگه بابا؟ سمساری راه انداخته. تو ننه‌ت اروپاییه یا بابات که قلبت برای دامن پف دارش می تپه؟ بیافته بشکنه راحت بشیم.»

میکائیل: «خاک تو سرت کنن. تو هنر چه بفهمی؟ بدبخت این تاریخیه. ساخت آلمان شرقیه. می‌فهمی یعنی چی این چیزا؟»

غاشیه که دور تنش را دستمال خیس پیچیده‌اند و فرستادنش جاهای بد دست خانه را گردگیری کند از زیر مبل فریاد می‌زند: «آقای گورباچف، این دیوار را خراب کن… بچه ها این زیر پر ناخنه. کی ناخنش رو می‌شینه روی مبل می‌گیره؟»

میکائیل اشاره می‌کند به جبرئیل: «اوناهاش. اون جرثومه فساد توی آشپزخونه. همونجا می‌خوره، می‌خوابه، ناخن می‌گیره، کثافت دماغش رو می‌چسبونه زیر مبل، به خودش باشه همون جا هم می‌رینه.»

جبرئیل با خنده: «آره والله.»

میکائیل مجسمه را می‌گذارد داخل ویترین و یک نمکدان چینی طرح بلدرچین در می‌آورد.

جبرئیل: «میکائیل من واقعا دیگه نمی‌تونم. حالم از هرچی نقره‌ست به هم خورد. بیا اینا رو خودت تمیز کن. تازه فقط من چرا کار کنم؟ عزرائیل چرا نیست؟ اون چرا کمک نمی‌کنه؟»

میکائیل: «عزرائیل که رفته مسافر بیاره. دم عیدی نمی‌دونم چه خبره هی می‌ره اون پایین اتوبوس رو پر می کنه بر می‌گرده.»

جبرئیل: «اسرافیل چی؟ چیه؟ حساسه؟ اذیت می‌شه؟ روح اون از حریره روح ما از سنباده؟»

اسرافیل دم دستگاه گرامافون خیره به صفحه‌های ال پی ایستاده.

میکائیل: «اسرافیل هم کار می‌کنه. اسرافیل! ده ساعته می‌خوای یه موزیک بذاری. ماتت به چی برده؟ یه چیزی بذار بیا تو هم برو غبار فرش رو بگیر.»

اسرافیل: «نمی‌تونم تصمیم بگیرم ملوک ضرابی بذارم یا روحبخش.»

غاشیه از زیر مبل: «روحبخش بذار. (شروع می‌کند خواندن) گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیا، بیرون بیا، فصل بهاره ه ه ه ه…»

اسرافیل موزیک را می‌گذارد و خودش را می‌اندازد روی مبل.

جبرئیل با حرص: «بیا. ببین کار نمی‌کنه. منم کار نمی‌کنم.»

اسرافیل: «کار می‌کنه.»

جبرئیل: «اصلا اون هیچی. خدا چرا کار نمی‌کنه؟»

جراره لبش را گاز می‌گیرد: «ئه، بده. خجالت بکش.»

جبرئیل: «چرا؟ همیشه کارش همینه دیگه. سر تمیزکاری سال نو که می‌شه به بهانه برنامه‌ریزی برای سال آینده جیم می‌شه و می‌ره توی اتاقش می‌خوابه.»

میکائیل: «جبرئیل ذلیل مرده زشته. جلوی مهمون؟ این چه طرز حرف زدنه؟ زمان ما هر کی یکی دو سالم ازمون بزرگتر بود جلوش دولا راست می‌شدیم. بی ادب.»

غاشیه دستمال به سر بسته از زیر مبل می‌آید بیرون: «آخ خدا خفه شدم اون زیر… میکائیل جون، زیر مبلا تمیز شد. درز بین یخچال و کابینت رو هم حسابی پاک کردم. دیگه کجا؟»

میکائیل: «فدات بشم. دستت درد نکنه. بیا فقط یه کمک بده به اسرافیل غبار فرش رو بگیره.»

غاشیه عضلاتش را منقبض می کند تا مثل چوب سفت شود.

میکائیل غاشیه را بلند می‌کند و می‌گیرد جلوی اسرافیل: «بیا برو توی حیاط غبار فرش رو بگیر باید بشوریمش.»

اسرافیل: «اووو، فرش به اون بزرگی؟ پدرم در میاد. می دونی که مچم ضعیفه. یه چیزیش بشه دیگه نمی‌تونم ساز بزنم.»

جبرئیل اشاره می‌کند به جارو برقی: «پس بیا جارو کن.»

اسرافیل: «به خدا حالم بده. سرم گیج می‌ره نمی‌دونم چرا.»

میکائیل: « پس فقط من کار کنم؟»

اسرافیل: «خب تو هم نکن. وای، کنیز حاج باقر، چقدر غر می‌زنی.»

جبرئیل هم ظرف نقره دستش را می‌اندازد توی تشت محلول آمونیاک: «آقا اگه اینجوریه پس منم کار نمی‌کنم.»

میکائیل دیگر قاطی می‌کند. یک لگد می‌زند به جارو برقی و با غیظ می‌رود در حیاط و شروع می‌کند به حالت هیستریک، محکم با غاشیه به فرش آویزان از بالکن کوبیدن: «به درک جهنم. کار نکنین… تق، تق، تق… نبایدم بکنین… تق، تق، تق… نوکر باباتون اینجاست دیگه.»

غاشیه: «آخ کمرم. میکائیل مهره‌هام پرید.»

میکائیل: «تق، تق، تق… از صبح بشور، بساب، بپز… تق، تق، تق… اسیری آوردن…»

غاشیه فریاد: «بابا کمک، به خدا مردم.»

جراره بدو بدو خودش را می‌رساند به حیاط و میکائیل را آرام می‌کند و غاشیه را نجات می‌دهد.

جراره: «چته؟ هم خودت رو کشتی هم این بدبخت رو. آروم بشین.»

میکائیل خرناسه کشان در ایوان می‌نشیند.

جراره یک لیوان آب می‌دهد دستش: «چیزی نشد که. خودت رو به کشتن می‌دی.»

میکائیل می‌زند زیر گریه: «بابا خسته شدم. به خدا کلفت هم چند روز در سال مرخصی داره. هی من باید با اینا بکش نکش داشته باشم سر کار خونه. به خدا مریض شدم. رفتم دکتر گفت این تنگی نفسم مال اعصابه. گفت اگه مواظب نباشم، سکته می‌کنم. بیا، زدم غاشیه رو هم آش و لاش کردم. دستم بشکنه.»

جبرئیل و اسرافیل مثل دو تا بچه تخسی که خودشان فهمیده‌اند‌ گند زده‌اند، سرها پایین، کنار هم در چارچوب در می‌ایستند.

جراره با دو تا از دست‌هایش صورت میکائیل را می‌گیرد و یک ماچش می‌کند: «باشه. عصبانی نشو. خودشونم پشیمونن. اصلا تو دیگه کار نکن. همینجا بشین فقط نگاه کن الان این دو تا چطور برات فرش می‌شورن. (اشاره به جبرئیل و اسرافیل) بیاین بینم.»

سه تایی با هم فرش را می‌کشند وسط حیاط. جراره شلنگ آب را می‌گیرد روی فرش و بعد از این که حسابی خیس شد پودر شوما را روی فرش خالی می‌کند.

جراره: «بپرین اون وسط برقصین ببینیم کی از همه قشنگ‌تر می‌رقصه. (شروع می‌کند بشکن زدن) کی تو رو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده، کی تو رو عروست کرده، دختر لوست کرده.»

جبرئیل و اسرافیل خر می‌شوند. نیش‌ها باز خودشان را می‌رسانند روی فرش و شروع می‌کنند شلنگ تخته انداختن و پیچ و تاب خوردن. فرش حسابی کف می‌کند.

جراره: «آفرین. ببین جبرئیل چه قر قشنگی می‌ده… (بشکن) سمنو، آی سمنو، مال پای هفت سین سمنو… حالا اسرافیل لزگی برقصه. (بشکن) یازین اولینده گنجه چولونده، چیخیبدی گنده دیزه لاله لر، دیزه لاله لر… آفرین، قشنگ پا بکوب. به به، ببین چه هنرمنده… (اشاره به میکائیل) بیا، از صدتا شربت اوغلی بهتر می‌شورن… دست، دست.»

کم کم فضا عوض می‌شود. غاشیه می‌آید کنار دست میکائیل می‌نشیند و شروع می‌کند سوت بلبلی زدن. میکائیل هم خنده کنان دست می‌زند. اسرافیل و جبرئیل هم آن وسط از رقص خودکشی می‌کنند.

و قضیه ختم به خیر می‌شود تا سال دیگر همین موقع، یک بار دیگر مثل همیشه، همین بساط بگیر و بکش و ببند و شادی و خشم و اشک‌ها و لبخندهای انفجاری به راه شود.