آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


ابراهیم نبوی

کتاب هفته


هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله


 

 

 

ابراهیم میرفخرایی در سال ۱۳۷۷ یکی از بهترین مجموعه اشعار گیلکی را گردآوری و منتشر کرده است. کتاب را از یکی از آشنایان و خویشاوندان گیلک بیرون ایران به دست آوردم، از همان‌هایی که سالهاست که در هر جای دنیا باشند، با فرهنگ بومی و مادری خودشان زندگی می‌کنند. کتاب ۲۸۴ صفحه است و مجموعه خوبی است از اشعار محمد علی افراشته، سیداشرف الدین معروف به شرفشاه، میرزا حسین خان کسمائی، ابراهیم رشتی ملقب به سراج الدیوان، ابراهیم فخرایی و و محمد بشرا معروف به درویش گیلانی. کتاب را انتشارات طاعتی گیلان منتشر کرده و میان دوستداران ادبیات گیلان به همین نام ادبیات گیلکی طاعتی معروف است.
از میان شش شاعر این مجموعه شرفشاه از قرن هشتم است و شاید آوردن نام و آثارش بیش از آن هر چیز ارزش تاریخی و نمادین دارد، اشعار شرفشاه بیش از هر چیز مرا به یاد بایاتی‌های ترکی می‌اندازد. شاه شرف یا به گویش مردمان گیلان شرف‌شاه همانند بسیاری دیگر از اهل فرهنگ آن دوران از عارفان است و اشعارش نیز به همین مایه است و به گفته فخرایی جزو نخستین شاعرانی است که به گیلکی شعری از آنان مانده است. « شاه شرفما، آبه سر را کونما/ وضو به دریا گیرما، نماز به کعبه کونما/ دوزخ چی سکه، کی من از او، واهیمه کونما/ شامحمد، پاجا، می‌ره، جاواکونما»( شاه شرفم، به روی آب می‌روم/ وضو به دریا می‌گیرم، در کعبه نماز می‌خوانم/ دوزخ چه سگی است که من از او واهمه کنم/ در جای پای محمد، برای خود جا باز می‌کنم.) جز اشعاری که مایه‌های عارفانه دارد، بسیاری از اشعار او شکوه از زندگی و فقر و سختی زیستن است.
میرزا حسین خان کسمایی نیز از شاعران قدیمی است و مربوط به سالهای آغازین قاجار است. متولد ۱۲۴۲ خورشیدی است و همانند بسیاری دیگر از شاعران آن دوران روحانی بوده و پس از سفر به فرنگ مشروطه خواه شده و پس از چندی لباس روحانیت را کنار گذاشته. کسمایی همانطور که اغلب آشنایان تاریخ می دانند، در جنبش جنگل حاضر شد و اشعارش به گیلکی جزو نمونه‌های عالی شعر گیلان است. سیدمحمد علی جمالزاده از او خاطراتی را در پاریس نقل کرده و غالبا این حکایات دلالت بر سختی زندگی او در غربت دارد. کسمایی که جزو نام‌های شناخته شده و معتبر در فرهنگ و سیاست گیلان است، در شعر گیلکی مقامی رفیع دارد و لحن طنز در اشعارش بسیار دیده می‌شود و همان شوخ طبعی اغلب شاعران گیلان را دارد. یازده شعر بلند از کسمایی در این مجموعه قرار دارد و با شعری درباره یکی از معاریف گیلان سروده شده که مطلع آن چنین است « چی بگم، ا جاکشا!»( به این جاکش چه بگویم؟»
سراج الدیوان نیز تقریبا هم عصر کسمایی است و در همان دوران شناخته شده بود. اشعار سراج که خود سواد چندانی هم نداشت جزو اشعار ناب گیلکی است. فخرایی درباره او نوشته است: « مردی بود خوش محضر و بذله‌گو، هرچند سواد درست و حسابی نداشت لیکن از قریحه شعر و شاعری برخوردار بود.» از سراج منظومه بلندی در این مجموعه منتشر شده است.
در این میان ابراهیم فخرایی که گردآورنده کتاب نیز هست، جایگاه ویژه‌ای دارد. نام او بر یکی از مهم‌ترین استاد تاریخی گیلان، کتاب سردار جنگل خورده است و همچنین آثار دیگری از جمله « گیلان در جنبش مشروطه» و « گیلان در گذرگاه زمان» و همین کتاب که اثری مهم در مورد شعر و ادب گیلان است. ابراهیم فخرایی نیز اشعاری به گیلکی دارد که چندین شعر خواندنی‌اش در کتاب آمده است. نوشته است: « وی چون خود را شاعر نمی‌دانست ولی علاقه‌ای مفرط به شعر و ادبیات و آثار نویسندگان شهیر داشت و خود نیز اشعاری می‌سرود که بخشی از آنها در این کتاب آمده است.» یکی از اشعار خوبش با عنوان « بوشو تی‌ره آدم بشناس»( برو آدمت را بشناس) همراه با چهار شعر دیگر از او در این مجموعه قرار دارد. شعر « گاسترونومی» او در مورد غذاهای گیلان هم برای هر گیلانی خاطره انگیز است و هم لحن دلچسب طنز گیلان را در خود آغشته دارد.
محمد بشرا، معروف به درویش گیلانی، متولد ۱۳۱۶ و همسن ابراهیم فخرایی است، اما هم جوان ترین شاعران این مجموعه است و هم جزو نخستین شاعرانی است که با اوزان نیمایی شعر گیلکی گفته است. اگرچه ممکن است کمی عجیب به نظر برسد، اما شاید چندان عجیب نباشد اگر به این توجه کنیم که خود نیما هم یک مازندرانی خالص است که بارها در اشعارش حال و هوای یوش و مازندران و زبان و ریتم زبان مادری‌اش مشهود است. برخی از اشعار نیمایی بشرا در این مجموعه منتشر شده است: « صوبه آفتاب»( آفتاب صبح)، « ابجی، خو، چوما، بوخورد»( مرغی که تخم نمی‌گذارد تخم‌اش را نمی‌خورد.)، « خوشکی‌سال»( خشکسالی)، « کویاشا، گورُختن؟»( به کجا می‌توان گریخت؟)، « ترا قوربان نی‌شیدی»( قربانت نمی‌روند.)، « هیچینه»( بیهوده است.)، « وای به خو، جانی»( هر کس به فکر خویش) اشعاری است که از محمد بشرا در این مجموعه آمده است.
از همه اینها مهم تر اینکه کتاب حاوی مجموعه مهمی از اشعار گیلکی افراشته است. افراشته که اشعار فارسی او اهمیت بسیاری از نظر زبان و بخصوص ادبیات طنز دارد، در اشعار گیلکی جزو سرآمدان این فرهنگ است. اشعار شناخته شده و بسیار معروف او آنقدر است که نیازی به تاکید ندارد. افراشته در سال ۱۲۸۷ شمسی متولد شد و به عنوان شاعری عدالت‌خواه با اندیشه چپ شناخته می‌شود و لحن عامیانه اشعارش موجب استقبال وسیع خوانندگان او چه از اشعار گیلکی و چه از اشعار فارسی او شد. بقول فخرایی « اشعار گیلکی اش، سلیس و روان و در خور فهم همگان و نمودار وضع اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کشور در آن ایام است.» روزنامه چلنگر افراشته یکی از موفق‌ترین نشریات طنز تاریخ ایران است. افراشته پس از کودتای ۱۳۳۲ از ایران گریخت و هفت سال پس از کودتا در بلغارستان در فقر و تنهایی و گمنامی درگذشت. در این مجموعه اشعار « کبلا سولیمان»، « ئیتا حکیم باشی سرگوذشت»، « گیله مرد، سحردمه»، « دس خاخوران»، « واجب الحج»، « سه‌جیل فاگیران»، « پابرانده گیله‌مرد»، « تاوستانه ره»، « پائیزه ره»، « هی تو بوگو فل فله کا شل شله»، « آخری گپ»، « زازلخه موشلّخه»، « دوواره خطاب»، « افراط و تفریط»، « موفت‌خور الاعیان»، « زرعته موسم»، « نداری و دست‌تنگی دوره»، « داش بازی وخت»، « کار و صونعته فیکر»، « دلالی کودن» و « خودکوشی کودن» در این مجموعه آمده است که این اشعار بهترین آثار گیلکی افراشته است.
شاید برای من که مادرم گیلک بود و پدرم ترک و هر دو در خانه هم به گیلکی و هم به ترکی حرف می‌زدند و بخاطر آشنایی خاله‌ام که یکی از بافرهنگ‌ترین انسان‌هایی بود که در همه زندگی دیدم، هم با اشعار گیلکی آشنا شدم و هم از بیست سالگی همیشه عاشورپور گوش می‌کردم، شیون فرمنی را همیشه یکی از نمونه‌های عالی شعر گیلان می‌دانم، تنها جای او در این مجموعه خالی است، اگرچه اگر به منظومه « گاب» شیون اگر گوش بدهیم یا آن را بخوانیم، فهرست بلندبالایی از شاعران گیلان را خواهیم شنید که شاید دوست داشته باشیم شعرهای‌شان را در چنین مجموعه‌ای بخوانیم.
یکی از ویژگی‌های این مجموعه این است که زیر هر مصرع از اشعار گیلکی ترجمه فارسی آن نوشته شده و این ویژگی خواندن را برای آنها که گیلکی نمی‌دانند یا گیلکی را می دانند ولی نیاز به خواندن مجدد و چند باره اشعار برای فهم آن و بر زبان و ذهن جاری کردن آن دارند، خواندن این شعرها را لذتبخش‌تر می‌کند. در پایان هر بخش و پایان کتاب واژه‌نامه‌ای به درک بهتر کتاب کمک می‌کند. بر اساس شناسنامه کتاب گزیده ادبیات گیلکی از نشرطاعتی، در سال ۱۳۷۷ به چاپ چهارم رسیده است.

یکی از اشعار افراشته را به عنوان نمونه از کارهای این کتاب برایتان می‌آورم. عنوان شعر چنین است: « هی تو بوگو فل فله کا، شل شله» این تکیه‌کلام گیلکی به این معنی است که « باز همان آش است و همان کاسه» و چیزی تغییر نمی‌کند و « خر همان خر است فقط پالونش عوض شده.»

 

هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله

 

کبلا حسن رشت کرا، خوب بون دره
کربلایی حسن! رشت دارد خوب می‌شود.
فقر و فلاکت، جه میان شون دره
فقر و فلاکت دارد از میان می‌رود
حاصیله تازه کرا امون دره
محصول تازه دارد به بازار می‌آید
غوصّه نوخور، توشکه دِ، واون دره
غصه نخور، گره دارد باز می‌شود
هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

دینی اوتورمیل، چی فراوانا بو
می بینی اتومبیل چقدر فراوان شده
ناز و نیامت، همه ارزانا بو
نازونعمت همه ارزان شده
شون وامون یکسره آسانابو
رفت و آمد یکسره آسان شده
دوزده دغل هرکی بو پنهانا بو
دزد و دغل، هر کی بود، پنهان شده
هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

تی جانا روزه شب پایه نظمیه
شهربانی شب و روز از جانت محافظت می‌کند
و ناله زور بگه ترا، عدلیه
دادگستری نمی‌گذارد کسی به تو زور بگوید
تی میلکا آباد خایه امنیه
ژاندارم مملکت را آباد می‌خواهد
د، تی غمه غوصّه نانم کی چیه
دیگر نمی‌دانم چه غم و غصّه‌ات چیست؟
هی تو بوگو، ف فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

نانم او ایام ترا خاطره دره؟
نمی‌دانم آن روزها در یادت هست؟
کورده زاکان سلندر و شندره
بچه‌های ترک با لباس پاره و نیمه لخت
دی بید آ بازاره میان یکسره
در سرتاسر بازار ریخته بودند
خیریه همّاکرا، داشتان دره
خیریه دارد از همه‌شان نگهداری می‌کند
هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

ئیمروز بوشو سربازخانه حظ بوکو
امروز برو سربازخانه حال کن
جاهیل جوانان دریدی او دورون
جوانان کم سن آنجا هستند
آشانی دیمه کول به عینه آخون
گونه‌هایشان به رنگ خون است
هر کی نتانه بیدینه سرنوگون
هر کسی چشم ندارد ببیند سرنگون
هی تو بوگو فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک
جغلانا من اوسه کونم مدرسه
بچه‌ها را به مدرسه می‌فرستم
آن همه زاکان شیدی ئیچی ئیسه
این همه بچه‌ها می‌روند، چیزی هست
نه ترس دارم نه خوف و نه وسوسه
نه ترس دارم نه خوف و نه وسوسه
اون کی مه را بترسانه، کو؟ کی سه؟
آن که مرا بترساند کو؟ کیه؟
هی تو بگو فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

می پیله زای، روزنامه خانه خوره
پسر بزرگم برای خودش روزنامه‌خوان است
تومامه دونیا خبرانا داره
خبرهای تمام دنیا را دارد
حیف کی نتانم بخانم من می‌ ره
حیف که خودم نمی‌توانم بخوانم
هر کی سواد داره مگر غم داره؟
هر کسی سواد دارد مگر غم دارد؟
هی تو بگو فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

هر شب ئی‌سیطیر دوسیطیر، درس خانم
هر شب یک سطر دو سطر درس می‌خوانم
حواس نارم، ولی بازم پی کونم
حواس ندارم ولی باز هم پی می‌گیرم
الآن کیتابه اولّا خوب دانم
الآن کتاب اول را خوب می‌دانم
اگر نمردم خانمه تا تانم
اگر نمردم تا می‌توانم می‌خوانم
هی تو بوگو فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک

شال و کمر چینا بیگادم کنار
شال و کمرچین را کنار گذاشتم
نیمتنه شلوار دوکودم با وقار
کت و شلوار پوشیدم با وقار
کولایه پاله وه کونم ئیفتخار
به کلاه پهلوی افتخار می‌کنم
ترا بوخودا، قشنگ نوبوستم برار؟
ترا به خدا، قشنگ نشدم، برادر؟
هی تو بوگو، فل فله کا، شل شله
تو هی بگو فل فلک و شل شلک