آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


کیومرث مرزبان

طنز روز


نامه‌هایی به خدا | پنجم | “خدایا شبپره گوش کن”


 

 

خدایا چرا انقدر خشکی؟ چرا انقدر بداخلاقی؟ چرا انقدر خشنی؟ چرا انقدر بی‌اعصابی؟
چرا همش تهدید؟ چرا همش تحقیر؟ چرا همش فحش؟ چرا همش منت؟
خدایا… تو به روحیه احتیاج داری… احساس می‌کنم حال روحی‌ات مناسب نیست | تازه آن زمان که کتاب می‌نوشتی دنیا انقدر شلوغ نبود… خبری از بمب و موشک نبود…
ته ته‌اش می‌رفتند درِ خیبر را از جا می‌کندند…یا مثلاً با شمشیر همدیگر را نصف می‌کردند…
ولی الآن چی؟ قطعاً الان افسرده تر شده‌ای…
ببینم…خدایا…سیگار می‌کشی؟ من جای تو بودم تریاکی می‌شدم… نکند تریاکی شده‌ای؟ خدای تریاکی چقدر خدای عجیبی‌ست…

خدایا… شهرام شب‌پره را می‌شناسی؟ بدونِ شک یکی از بهترین مخلوقات توست…
خدمتی که او به ملت کرده آتش نکرده…
در تمامِ خاطراتِ خوبِ ما شهرام شب‌پره نقشِ بسزایی دارد | از عروسی بگیر تا جشن تولدهای جزئی…
اصلاً مگر می‌شود جشنِ تولد یا عروسی را بدونِ او تصور کرد؟
از سر و روی بعضی از شعرهایش انرژی مثبت می‌بارد | مثلاً آن‌جایی که می‌گوید:” دلم می‌خواد راهی بشم بهارو من بیارم | دست ببرم تو ابر و مه خورشید و در بیارم | کوه بشم و رو قلب هر چی سنگه پا بذارم | خنده بشم رو لب غم گریه شو در بیارم”.
خدایا تو تازه این را با یک ریتمِ شش و هشت تصور کن و ببین چه می‌شود…

یک زمانی هر روز صبح شب‌پره گوش می‌کردم و آن روزها روزهای اوجِ زندگیِ من بود | پر از انرژی و نشاط بودم …
خاطرم هست یک بار داشتم مریض می‌شدم | رفیقم برایم شهرام شب‌پره گذاشت و حالم خوب شد | یعنی تاثیراتِ علمی هم دارد…
تازگی یک مدت بود احساس می‌کردم حالم خوش نیست | غمگینم | بی انگیزه‌ام…
یک روز هنگام بازگشت از محل کار به خانه اسپاتی‌فای رفت روی شب‌پره | خدایا… تو که شاهد نیستی…ولی کاش شاهد بودی و می‌دیدی چگونه دوباره به زندگی امیدوار شدم…
اصلاً دلیل افسرده شدنم کم شدنِ عنصرِ شب‌پره از زندگی‌ام بود…

می‌خواهم به تو شب‌پره تجویز کنم …
صبح‌ها که از خواب بیدار شدی شب‌پره گوش کن | البته نمی‌دانم می‌خوابی یا نه… خدا می‌خوابد؟ | البته یک عده می‌گویند خوابی…
خلاصه هر وقت بیدار شدی شب‌پره گوش کن | بعد که گوش کردی قطعاً دنیا دنیای بهتری می‌شود | کتاب‌هایت هم شادتر می‌شوند…
چه می‌شد اگر در کتاب‌هایت جوک تعریف می‌کردی؟ چیزی از خدایی‌ات کم می‌شد؟

خدایا…اتفاقاً چند ماه پیش شب‌پره را از نزدیک دیدم | خیلی آدمِ خوبی بود | ولی او هم دلش گرفته بود | از دستِ برخی از مردم و برخی بی‌معرفتی‌ها ناراحت بود…
بعد فکر کن آدمی که یک عمر دل یک ملت را شاد کرده نمی‌تواند کنارِ مردم باشد و باید در غربت بماند…
این می‌دانی یعنی چه؟ یعنی وای از آن روز که بگندد نمک…

خدایا…تا همه‌ی نمک‌های دنیا نگندیده‌است به خودت بیا و به پیشنهادم فکر کن…

مراقب خودت باش
ساعت بگذار و بیدار شو…

خودت حافظِ خودت…