آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


کیومرث مرزبان

طنز روز


نامه‌هایی به خدا | ششم | الله و اکبر


 
خدایا!
یک زمانی یک همکار داشتم که یک ترم در دانشگاه داروسازی خوانده بود و بعد درس را رها کرده بود و همه‌جا خودش را دکتر معرفی می‌کرد…
عمق فاجعه اینجا نیست | عمق فاجعه آن‌جایی‌ست که سایرِ همکاران وقتی مریض می‌شدند برای درمان نزدِ ایشان می‌رفتند و ایشان هم برای همه نسخه می‌پیچیدند | از سرماخوردگی تا تکررِ ادرار… همه‌ی مشکلات را ایشان درمان می‌کردند…
بعد کم کم این آدم برای بعضی از همکاران تبدیل به سوژه‌ی خنده شد و رفته رفته تمامِ بیمارانِ ایشان هم به تیمِ تمسخرکنندگانش پیوستند…
فهمیدی چه شد؟ اگر بفهمی چه شد نود درصدِ مشکلات ما را می‌فهمی…

خدایا ما هیچکس را نمی‌توانیم بشناسیم | چون همه را در ذهن‌مان یا خیلی بالا می‌بریم…یا خیلی پایین..
در روابط‌مان یا عشق وجود دارد | یا نفرت … چیزی آن وسط معنا نشده… در واقع بهتر است بگویم “دوست معمولی” خیلی درست معنی نشده و مشکل اینجاست که خیلی از ما به دوستانِ معمولی‌مان هم نظر داریم…
گفتم دوستِ معمولی و یادِ آقای هاشمی رفسنجانی افتادم | نمی‌دانم چه ربطی داشت | فقط خواستم با این جمله آن بخش را به این بخش وصل کنم…
همین تازگی آقای هاشمی یا همان رفسنجانی یا همان بهرمانی فوت کردند | از نظرِ ملت ایشان یا امیر کبیر بودند | یا قاتلِ عوضی و یکی مثلِ خودشون و ریدم به قبرِ آخوندا…
یا هاشمی را چنان بالا می‌بریم که گندکاری‌هایش نادیده گرفته می‌شوند | یا چنان گندکاری‌هایش را بزرگ می‌کنیم که کارهای خوب‌اش دیگر به چشم نمی‌آیند…
نمی‌توانیم بپذیریم که یک آدمِ گند می‌تواند یک آدمِ خوب هم باشد و برعکس…
البته خودِ آقای هاشمی هم از این قاعده مستثنا نبودند | ایشان اسماً میانه رو بودند | ولی من به شخصه هیچ‌وقت نفهمیدم در ایران میانه کجاست؟
آقای هاشمی یا بد بودند یا خوب | معمولی نبودند | یک روز در یک سخنرانی همه را از خود بیزار می‌کردند و یک روز عاشق….

خدایا من به شخصه نود درصد از دوستانِ خوبم را در همین بحث‌های سیاسی از دست دادم | چون از نظرِ ما یک نفر حق ندارد نظرِ خودش را داشته باشد | یا طرف باید هم نظرِ ما باشد | یا بی‌سواد است | یا حقوق بگیر | یا وطن‌فروش | یا ساندیس‌خور…
همین می‌شود که وسطِ بحث از شدتِ سیاه وسفید بودنِ نگاه‌مان به همدیگر از هم دلخور می‌شویم و کار به ریموو و بلاک کشیده می‌شود…

همین خودِ تو…چنان بالایت می‌برند و داستان‌های باورنکردنی تعریف می‌کنند که آدم حالش از تو بهم می‌خورد | یا چنان فحشت می‌دهند که آدم ایمان می‌آورد…
اصلاً همین خودِ تو | یا به بهشت می‌فرستی یا جهنم | بینِ بهشت و جهنم یک پل گذاشتی و فکر کردی با این کارها میانه رو شده‌ای؟
خدایا…ولی تعادل و میانه روی یعنی اینکه طرف هم بتواند چای تازه دمِ جهنم را بخورد | هم از بهشت یک موز بردارد…

خدایا | لطفاً ما را متعادل کن
الهی آمین
تا نامه‌ی دیگر خودت نگه دارِ خودت و هر چی که هست…