آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «… السلطنه» | قسمت چهارم


 

صبح خانه جناب آقا رفتم. خواب بودند. ندیدم. از آنجا خانه والده رفتم. فردا حرکت به سمت مازندران خواهد شد. پول ندارم نمی‌دانم چه خاکی بر سر بریزم. امروز هر حمال‌زاده و تون‌تاب‌زاده هزارتومان دوهزارتومان ماهیانه مداخل می‌کند. من که پدرم سالی صدهزارتومان خرج سفره داشت باید اینطور مفلس باشم. حکما از بی‌عرضگی خودم است. الحمدالله مال ندارم، علم دارم که آنهم برای عمه‌جان خوب‌است.
بعضی کارها راجع به سفر را صورت دادم. بعد خدمت شاه شرفیاب شدم. داشتند پنجول ببری‌خان را که در واقعه حرمخانه رنجور شده، می‌مالیدند. شکر خدا حالی داشتند. بنده را که دیدند به فارسی و فرانسه بقدری التفات فرمودند که از حال بیرون شدم. جان ما بندگان فدای این وجود رحیم. بعد به ببری‌خان فرمودند به فلانی اظهار تفقد کن. ابدا به روی مبارک نیاورد. نمی‌دانم این گربه با من چه پدرکشتگی دارد. می‌ترسم عاقبت بنده را از چشم قبله عالم بیندازد که آن‌وقت هرچه افعی در کاخ نیاوران و سلطنت‌آباد است، به‌جان مخلص می‌افتد. نمی‌دانم این صفت حسادت چرا آنقدر میان رجال ما شیوع دارد. جز ذات باری‌تعالی پناهی ندارم! خدا بخیر بگذراند!
منزل من عجالتا، منزل دلاک مخصوص است. شب حکیم طولوزان از سفر مراجعت نمود. آدم شام خوردم. راحت کردم. تا فردا شب چه شود.