آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۶ دی ۱۳۹۵

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات‌کام | قسمت سوم | کمپین در بارگاه الهی


 

 

اسرافیل طبق معمول پدر موسیقی را درآورده. از صبح که از تخت بلند شده٬ با موی شانه نکرده و صورت نشسته و پیژامه به تن ایستاده وسط اتاق و کلارینتش را گرفته دستش. دارد روی کلارینت کنسرتوی کوپلن کار می‌کند. قرار است سه هفته دیگر با یک سری از رفقایش در تالار «ائوترپه» یک کنسرت خیریه برگزار کنند به نفع بچه-فرشتگان بی‌سرپرست. بعد از چند ساعت تمرین گلویش خشک می‌شود. کلارینتش را می‌گذارد روی تخت نامرتبش٬ خودش را کمی کش و قوس می‌دهد و از اتاقش می‌آید بیرون.

جبرئیل و شموئیل فرشته با هم نشسته‌اند دور میز گرد هال پای لپ تاپ‌هایشان.

جبرئیل: «آقا من کمپین آنلاین رو راه انداختم. به سلیمان مسج دادی؟»

شموئیل: «آره. گفت تو راهه. منم دارم تو توئیتر جواب منتقدای کمپینامون رو می‌دم.»

جبرئیل: «با خشونت نه ها. نه به خشونت. نشه قضیه پرومته که سر نامه هفته پیش یه سری از بچه‌ها شده بود اصغر ترقه و گرز گرفته بود دستش رفته بود توی محله‌شون عربده‌کشی. حالا خوبه ما هی می‌گیم صلح و گفتمان.»

اسرافیل غرق در افکار خودش وارد هال می‌شود و چند قدم که بر می‌دارد پایش می‌گیرد به یک چیزی٬ سکندری می‌خورد و مثل لواشک پهن زمین می‌شود. جبرئیل و شموئیل مات نگاهش می‌کنند. سرش را می‌چرخاند و می‌بیند پایش گرفته به یک جفت بال. مال جبرئیل است. طبق معمول درآورده و انداخته روی زمین.

بلند می‌شود یک لگد می‌زند به بال‌ها. یک دسته پر می‌پرد هوا.

اسرافیل: «بابا بالاتو در می‌آری آویزونشون کن. این صد بار. این همه چوب رختی توی این خونه. همینجوری ولشون می‌کنی رو زمین آخه؟»

شموئیل آرام به جبرئیل: «یا قمر بنی‌ هاشم٬ صاحابش اومد.»

جبرئیل: «باشه باشه٬ ببخشید. راست می‌گی. کار داشتم٬ سرم شلوغ بود٬ وقت نکردم.»

اسرافیل دلخور می‌رود در آشپزخانه و در یخچال را باز می‌کند و آب بر می‌دارد.

شموئیل: «سلام استاد. خوبی؟ بابا قهر نکن.»

اسرافیل: «قهر نیستم. آخه کار هر روزشه. هی هم می‌گه کار دارم. حالا کارت چی هست اصلا؟»

جبرئیل: «آخه من چطوری به تو توضیح بدم؟ تو اصلا می‌دونی هشتگ چیه؟ ترند توییتری چیه؟ فالوئر چیه؟ می‌دونی همین هشتگای ما کلی آدم نجات داده تا الان؟ نمی‌دونی دیگه. هی نشستی ساز می‌زنی. (یک چشمک به شموئیل می‌زند) پدر جد مقنی منم از این بوقا بلد بود بزنه.»

شموئیل با خنده: «اِ٬ نگو اینجوری. خیلی هم هنرمنده. آقا همدیگه رو دوست داشته باشین (با دو انگشت اشاره و میانی هر دو دستش در هوا علامت هشتگ می‌دهد.) هشتگ عشق. هشتگ دوستی.

اسرافیل: «نه بابا بذار بگه. از این حرفا من ازش زیاد شنیدم. حداقل من همین یه بوق رو بلدم بزنم و باهاش به جامعه ملکوت خیر برسونم. تو چی؟»

جبرئیل با خنده: «خب چیکار کنم که من مثل تو هنرمند نیستم و ساز بلد نیستم بزنم؟ می‌خوای بریم سر چهارراه من روی لگن رِنگ بگیرم شموئیل برقصه پول جمع کنیم بریم اسکلت مرغ بخریم برای سگای ولگرد جهنم؟»

شموئیل غش می‌کند از خنده. اسرافیل هم از تصور صحنه خنده‌اش می‌گیرد.

اسرافیل با خنده: «واه واه٬ نمی‌خواد. غلط کردم.»

اسرافیل برای خودش چای می‌ریزد و می‌آید می‌ایستد دم میز گرد. از ظرف نخودچی کشمش دو تا کشمش سوا می‌کند و پرت می‌کند در دهنش.

اسرافیل: «حالا چیکار می‌کنین؟»

جبرئیل: «یه سری از این برزخیا اعتصاب غذا کردن که چرا به پرونده ما رسیدگی نمی‌شه. رئیس دفتر برزخ هم از لجشون دفتر رو تعطیل کرده رفته نشسته تو خونه‌ش. اینا هم هی می‌میرین و زنده می‌شن و دوباره اعتصاب غذا می‌کنن.»

شموئیل: «آخه بابا نامردیه. یه سریشون الان ۵ هزار ساله پرونده‌شون رو هواست. خب اینا هم زندگی دارن. حالا ما داریم می‌ریم دم خونه رئیس دفتر برزخ تجمع اعتراضی بکنیم.»

اسرافیل اصلا گوش نمی‌کند. همینطور ماتش برده به پنجره و الکی «عجب٬ عجب» می‌کند.

شموئیل که متوجه می‌شود اسرافیل اصلا حواسش نیست می‌گوید: «آقا اینا رو اصلا ول کن. شما که اهل موسیقی‌ای (گوش‌های اسرافیل تیز می‌شود. با علاقه به شموئیل نگاه می‌کند)٬ جانت جکسون چطور سر ۵۰ سالگی زایید؟»

با جبرئیل می‌زنند زیر خنده. اسرافیل سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد و به سمت اتاقش راه می‌افتد.

همینطور که شموئیل پرینت شعارها را جمع و جور می‌کند٬ سلیمان مسج می‌دهد که دارد می‌رسد دم در. جبرئیل سریع بال‌هایش را از روی زمین بر‌می‌دارد و می‌پوشد. پرهایی که روی زمین ریخته را هم می‌گذارد در جیبش که ببرد بدهد به ایکاروس.

سلیمان با یک قالی بزرگ لچک ترنج شاه عباسی دم در ایستاده. سلام علیک می‌کنند.

شموئیل: «به به آق سلیمان. بده با قالیت دو تا بوق بزنیم.»

جبرئیل: «آقااااا٬ تا پارسال قالیچه می‌روندی. الان دیگه زدی تو کار ۲۴ متری. وضع خوبه‌ها. ما یه پادری هم نداریم.»

سلیمان: «نه والله. اون یکی دیگه خیلی وضعش خراب بود. دریچه ساساتش ایراد داشت. هم ریب می‌زد٬ هم زمستونا روشن نمی‌شد. فروختمش به یکی از هپروت٬ یکم پول گذاشتم روش و اینو گرفتم. در رو ببند راه بیافتیم. شموئیل کمربندت رو ببند.»

بعد هم گازش را می‌گیرد و راه می‌افتند. سر راه عزرائیل هم با مسافرهای نایت کلاب رِینا بهشان می‌پیوندد و باهم می‌روند تا هشتگ «نه_به_بوروکراسی» و «حق_حیات» را ترند کنند.