آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۲ دی ۱۳۹۵

شراگیم زند

طنز روز


ای وای هاشمی!


 

با نگاهی به شعر« ای وای مادرم» از شهریار

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
پیچید توی سالن تشخیص مصلحت
در فکر عاقبت کار خویش بود…
بی وقت مرده بود و دو صد کار ناتمام
او را هنوز در قم و تهران و کیش بود.
بیچاره هاشمی!

 

«مهدی» به حبس بود و به جز او کسی نداشت.
آزاد می‌شود؟
این «فائزه» که شور و شری داشت یک زمان
حالا دلش بدون پدر شاد می‌شود؟
او مرده بود، ولی چشم می‌دواند
تسلیم امر خدا گشته بود و باز
در دل رضا نبود…
آخر چرا اجل به سر جنتی نرفت؟
انصاف این نبود!
در ختم خویش حاضر و غایب ز چشم بود
در “کف” که اینهمه محبوب بوده است!
حتی پیام تسلیتی هم برای او
از سوی حضرت محمود! بوده است.
نه… پُر بدک نبود.

 

او «عاقبت به خیری» خود را به چشم دید.
بر روی دوش مردم و همراه حاکمان
تغسیل گشته و طاهر به «ری» رسید.
این بود قسمتش!
اما حسن کجاست؟
از صبح دلشکسته به دولت نشسته بود
صد قفل در برابر و در دست یک کلید!
در فکر عاقبت دولت امید…
ناگه گشوده شد آن درب روبرو
اکبر قدم نهاد و نشست در برابرش
لبخند بر لب و لباده‌اش به دوش
آنجا نشست و به او گفت زیر گوش:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بی‌نوا حسن!”

 

می‌خواست او به خنده در آید به اشتباه
اما خیال بود
ای وای هاشمی!