آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ دی ۱۳۹۵

لی‌لی جوراب‌بلند

کارتون


اولدوز و لی‌لی | قسمت اول | من و کلاغ


 

 

تا ایستگاه میرداماد راه زیادی مانده بود. لی‌لی کتابش را از توی کیف درآورد و شروع به خواندن کرد.
چند دقیقه بعد زن میانسالی که کنارش نشسته بود، آرام پرسید: « قصه‌های صمد را دوست داری؟»
لی‌لی برگشت و به زن نگاه کرد. چقدر چشمهایش آشنا بود. انگار یک روزی یک جایی او را دیده بود.
جواب داد: « این قصه نیست. چیزی تو قلبم می‌گوید اولدوز و یاشار واقعی هستند، آن‌ها باید یک جایی همین دور و برها باشند.»
قطار در ایستگاه هفت تیر توقف کرد. آدم‌های زیادی پیاده شدند و آدم‌های زیادتری سوار شدند.
چشمهای زن میانسال پر از اشک شد. زیر گوش لی‌لی گفت: « می‌آیی با هم برویم یک جایی بنشینیم و یک قهوه بخوریم؟»
لی‌لی و زن میانسال در ایستگاه بعدی از قطار پیاده شدند.
هیچ کس نمی‌داند آن روز بین لی‌لی و آن زن ناشناس چه پیش آمد.
چند روز بعد لی‌لی به خانواده و دوستانش گفت عازم سفر است. سفر به جایی بسیار دور. همه می‌دانستند لی‌لی از آن شهر خسته شده. از آسمان پراز دود و آدمهایی بدون لبخند و سرزمینی که انگار هرچه بیشتر به دنبال آرزوهایت می‌دوی از آنها دورتر می‌شوی. به‌خاطر همین هیچکس از تصمیم لی‌لی تعجب نکرد.
وقتی با مادرش همه لباس‌ها و شال‌های رنگی و جوراب‌های ساق بلند پشمی و کلاه‌های منگوله‌دار را توی چمدان‌ها جای دادند و در چمدان را بستند، کلاغ غول پیکری روی ایوان خانه فرود آمد.
مادر بزرگ و دوستانش از راه رسیدند. مامان سبزی‌پلو و ماهی پخته بود. قبل از اینکه مهمان‌ها از راه برسند، برای کلاغ سبزی‌پلو ماهی کشید و به تراس برد. اما کاسپار فردریش گفت گیاهخوار است و ماهی نمی‌خورد. مادر خیلی تعجب کرد، چون تا آن روز هیچ کلاغ گیاهخواری ندیده بود.
آن شب همه با هم شام خوردند و تا صبح خاطره تعریف کردند، گریه کردند، خندیدند و سلفی گرفتند. نزدیک صبح کاسپار با نوک بزرگش به شیشه زد و اعلام کرد که وقت رفتن است.
بعد، از تراس پرواز کرد و در محوطه ورودی ساختمان منتظر شد.
لی‌لی با کمک دوستانش چمدان‌ها را پشت کاسپار گذاشت. مادر در آخرین لحظات خان‌داداش را به دستش داد و گفت: پدرت راضی نمی‌شد تنها بروی. خان‌داداش را با خودت ببر.
لحظه خداحافظی خیلی سخت بود. اما لی‌لی پشت کاسپار نشست. شیشه ترشی را که صدای خُرخُر آرام خان‌داداش از توی آن شنیده می‌شد، محکم توی بغلش گرفت و روی قلبش فشار داد.
کاسپار فردریش به پرواز درآمد.
قبل از اینکه اوج بگیرند، کاسپار به طرف یوسف‌آباد پرواز کرد. زن میانسالی از پشت پنجره ساختمان دراز و باریکی به آسمان خیره شده بود. کاسپار سرعتش را آرام کرد. لی‌لی و اولدوز برای هم دست تکان دادند.
کاسپار بالا رفت. آنقدر اوج گرفت که تنها سپیدی ابرها پیدا بود.