آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


چه‌قدر خوبیم ما


ابراهیم رها، پرفروش در بازار طنز

 

 

علی میرمیرانی که با نام ابراهیم رها در مطبوعات طنز می‌نویسد متولد ۲۰ آبان سال ۱۳۵۰ است. وی از دهه هفتاد کارش را با نشریات سینمایی مانند گزارش فیلم آغاز کرد و در اواخر دهه هفتاد در دوران خاتمی وارد طنز مطبوعاتی شد. علی میرمیرانی از دهه هفتاد کار نوشتن را آغاز کرد و از سال هفتاد و هفت پرکار و متصل نوشت.

این که چرا علی میرمیرانی نام مستعارش را ابراهیم رها گذاشته است، امری مبهم است، معمولا نام‌های مستعار به نحوی با نام اصلی مربوط می‌شود، البته هم مستعار و هم طنز قاعده خاصی ندارد. علی میرمیرانی در چلچراغ ستون طنز «دوئل» را می‌نوشت، این ستون گفتگوی طنز با افراد بود، من جزو نخستین افرادی بودم که با او گفتگو کردم، در واقع او با من گفتگو کرد. او پس از سال ۱۳۸۶ سه ستون روزانه طنز داشت، عنوان این سه ستون «خواب»، «جنگ سرد» و «پستخونه» بود. سومین ستون نامه‌های ابراهیم رها بود که با موفقیت بسیاری مواجه شد. او از هاشمی و قرائتی و مشایی گرفته تا خلیج فارس و امام حسین را هم جزو مخاطبان نامه‌هایش گذاشت، اگر بگویم تنها کسی که برایش نامه ننوشت خواجه حافظ شیرازی بود، درست نگفته‌ام، چون برای او هم نامه نوشت. از ستون‌های موفق دیگر او در چلچراغ ستون‌های «گاو خشمگین»، «چسب زخم» و «آدمکش» بود. ستون «گاو خشمگین» از نام فیلمی شناخته‌شده از مارتین اسکورسیزی برخوردار است و چنین نامی برای او که آشنای سینما بود طبیعی می‌نمود. علی میرمیرانی سال‌ها در نشریات سینمایی مانند گزارش فیلم کار کرده بود و بیش از هر چیز یک روزنامه‌نگار حوزه سینما به شمار می‌آمد. اگرچه محتوای مطالب ستون «گاو خشمگین» نه به سینما مربوط بود، نه به گاو، نه به خشمگین و نه به هیچ‌کدام از چیزهای دیگری که می‌توانید فکرش را بکنید.

 

در فاصله سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲

در فاصله سال‌های هشتادویک تا هشتادوپنج او کار طنزنویسی را به شکلی فعال و پرکار شروع کرد. عبارت «از اون بالا کفتر میایه» را همان سال‌ها در یکی از مطالبش نوشت که این اصطلاح باب شد و در جاهای مختلفی توسط افراد مختلف تکرار شد. علی میرمیرانی که با نام ابراهیم رها مطالبش را منتشر کرده‌است، پس از سال ۱۳۸۶ بر شدت و گستره کمی کارهایش افزود. در مقدمه کتاب «چه قدر خوبیم ما!» می‌گوید: «زمانی در مطبوعات بسیار پرکار بودم. یک رکوردی برای خودم دارم که اصلا نمی‌دانم رکورد هست یا نه! اما طی سال‌هایی در دهه هشتاد، مخصوصا سال‌های هشتادوشش و هشتادوهفت، تقریبا صد متن طنز چاپ شده در ماه در مطبوعات داشتم.» ابراهیم رها زمانی در سه روزنامه ثابت طنز روزانه می‌نوشت. از آن پس نیز کماکان تا امروز نیز همین کار را انجام می‌دهد و طنزنویس پرکاری است. اگر چه پس از آن دوران و در واقع پس از ۱۳۹۲ و تغییر ریاست‌جمهوری بیشتر کارهایش روی فیلمنامه‌نویسی و کارهایی عمیق‌تر و غیر روزمره‌تر متمرکز شد.

 

و کتاب چه قدر خوبیم ما!

کتاب «چه قدر خوبیم ما!» کتاب خوب و مهمی است. به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین آثار ابراهیم رها باشد. کتاب همانند چند کتاب مهم دیگر در حوزه جامعه‌شناسی اخلاق و رفتار ایرانیان به بررسی خصوصیات رفتاری مردم ایران با زبان طنز پرداخته‌است. ابراهیم رها در مقدمه کتاب نوشته است: «کتاب «چه قدر خوبیم ما» کتابی در حوزه طنز است. هست و نیست! یعنی زبانش طنز است، لحن طنز است، نگاه طنز است، اما سعی کرده‌ام شوخی شوخی حرف‌های جدی بزنم. این‌ها به گمانم جدی‌ترین حرف‌هایی است که طی تمام این سال‌ها که دستی به قلم دارم و چندین جلد کتاب از من چاپ شده و در چندین و چند نشریه قلم زده‌ام، روی کاغذ آورده‌ام.»
نام کتاب از جمله عادل فردوسی پور مجری موفق برنامه تلویزیونی نود گرفته شده‌است: «اسم کتاب از کجا آمده؟ اگر بازی فوتبال ایران- آرژانتین را در جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل دیده باشید، در صحنه‌ای ما حمله‌ای بسیار خطرناک روی دروازه حریف نامدار راه‌راه‌پوش انجام می‌دهیم و در حالی که تا آن زمان ( اواسط نیمه دوم) گل نخورده‌ایم، روی‌مان را زیاد کرده و تا آستانه گل زدن هم پیش می‌رویم. در همان لحظه گزارشگر بازی ( فردوسی پور) جمله‌ای گفت که این بود: «… چه قدر خوبیم ما» یک زمان خیلی اصرار داشت مدام بگوید «چه می‌کند این…» بعد به دلایلی که بر ما پوشیده است از خیرش گذشت! اما این چه قدر خوبیم مایی که گفت خیلی خوب و درست و دقیق و بی‌واسطه بود. من وقتی این صفحات را می‌نوشتم دیدم هیچ اسمی در توصیف محتوای کتاب تا این حد گویا نیست و آن جمله را گذاشتم نام این کتاب.»
این کتاب که مقدمه آن به تاریخ ۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۳امضا شده است، به بررسی رفتارها و در واقع معایب رفتاری ایرانیان پرداخته‌است: «ما یکی از ایراداتی که داریم این است که خیلی زیادی از خودمان تعریف می‌کنیم. آن قدر که معایب مان را نمی‌بینیم و این ندیدن عیوب باعث شده است کم‌کم به این باور برسیم که کاملا و اصلا و اساسا و اصولا عیبی هم نداریم. من در این کتاب خواستم بگویم که عیب داریم، خوبشم داریم! یعنی همان طور که در ادب و فرهنگ و هنر و هوش و… مدعی هستیم زیادی‌اش را داریم، شکر خدا در عیب هم در حد صادرات هستیم و باور بفرمایید اگر از صدور آن درآمدی حاصل شود می‌توانیم همین امروز وابستگی‌مان به نفت را کلا قطع کنیم و با خیال راحت با درآمد همین مورد خاص از صادرات، کشور را مثل دسته‌ی گل بچرخانیم!» به گفته منوچهر حسن زاده، مدیر انتشارات مروارید که این کتاب را جزو مجموعه آثار طنز این انتشارات به بازار ارائه داده است، چه قدر خوبیم ما، در طول سال‌های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ هر ماه تقریبا یک بار تجدید چاپ شده و توسط مردم خریده شده است. کتاب «چه قدر خوبیم ما!» یا نقد ایرادات رفتاری ما به طنز در بیست و یک فصل کوتاه آم ده است. فصل‌های کتاب چنین نام دارند: و بس، پشت و رو، پول، تعارف، مادر اختراع و اکتشاف را، خواب و خوراک، مجازی‌ام مجازی، تاریخ، جوگیر، مد، نفت، دروغ، رانندگی، نق‌نق، خارج خر است، کتاب، روکم‌کنی، خاص، همسایگان، علی دایی و طلبکاری.
فصل‌های کتاب کوتاه و کل کتاب ۹۴ صفحه است و یک نفس می‌توان آن را خواند، بخصوص اینکه لحن و زبان علی میرمیرانی چنان جذاب و لغزان و صیقل‌خورده است که بدون هیچ سکته و دست‌اندازی اجازه می‌دهد خواننده به‌راحتی کتاب را بخواند. برای آشنایی بیشتر با کتاب ابراهیم رها، دو فصل آن را برای‌تان منتشر می‌کنیم. خواندن این کتاب را به همه ایرانیان و بخصوص آنهایی که زیادی احساس می‌کنند خوبند، توصیه می‌کنیم. این کتاب یکی از تاثیرگذارترین کتاب‌هایی است که خواندم و به‌طور جدی روی ذهن و فکر من تأثیر گذاشت. بخوانید و مطمئن باشید، چیزهای زیادی از آن یاد می‌گیرید.

 

 

“دو فصل از کتاب “چه‌قدر خوبیم ما

 

مد
یا مد لباس در جهان ارتباط تنگاتنگی با فاق شلوار دارد یا فاق شلوار کلا در ارتباطی تنگاتنگ، تنگاتنگ ها، با مد لباس در جهان دارد. قطعا در شیوه لباس پوشیدن ما طی دو دهه‌ی اخیر فاق شلوار از اهمیت به‌سزایی برخوردار بوده‌است. یعنی در این باره چنان سنسورهای حساسی داریم که کافی است یکی در سواحل مدیترانه به علت سهل‌انگاری خیاطش، یک سانت ‌و نیم خشتکش پایین بیاید. ما از فردا شلوارهایی به پا می‌کنیم که فاق شلوارش مماس با زانوی‌مان است! یا این که در کشورهای اسکاندیناوی به علت برودت هوا در فصل سرما و لابد پوشیدن دو تا شلوار گرمکن زیر شلوار کمی خشتک را آزادتر بگیرند، آن وقت با ساعت‌مان به وقت گرینویچ سه ربع طول نمی‌کشد که ما خشتک‌های مبارک‌مان زمین جارو می‌کند و دو نفر باید تنبان‌مان را حین راه رفتن بگیرند که از تن‌مان نیفتد به کلی.
این بلیه خشتکی حدود سه، چهار سال پیش دقیقا برعکسش آحاد ملت را به عذابی جانسوز و ایضا جان‌فشار و اندام بربادده گرفتار کرد که نگو و نپرس و متاسفانه بخشی از آن کماکان در حال فشردگی ادامه دارد. یعنی مد شده خشتک و اصطلاحا فاق شلوار کوتاه باشد. احتمالا آن سوی دنیا این بخش از شلوار یک سانتی‌متر آب رفت، این‌جا کل طول فاق شلوار شد یک سانتی‌متر! ای بگردم دقت نظر را. بعد اگر یک دوربین مخفی ثبت و ضبط می‌کرد شلوار پوشیدن غیورمردان هم‌وطن را جملگی شاهد بودیم که با چه والزاریاتی با خود چه‌ها که نمی‌کنند تا از مد عقب نیفتند. من الآن یک کلمه اضافه‌تر نمی‌توانم توضیحات بدهم، اما شما که می‌توانید تصورات کنید( تصورات را خوشبختانه تا آنجا که اطلاع دارم ممیزی نمی‌کنند.) خب، آها… آخ آخ… آها… آ خ خ خ … مد است دیگر.
چند سال پیش مردم در کوچه و خیابان نیت کرده بودند بنا به مد زبانه‌ی کفش‌های اسپرت‌شان را بکنند توی گوش و حلق و بینی همدیگر. حالا آن طرف دنیا این زبانه کفش را بالا زدن یک حرکت اعتراضی یا اجتماعی یا هر زهرماری بوده من نمی‌دانم، اما چون ما احساس می‌کردیم نباید یک لحظه‌ای از قافله‌ی مد جهان عقب بمانیم همه دست به زبانه شده بودیم ناجور. طرف کلا یک متروچهل سانت قدش بود، صد و پنجاه سانت زبانه کفش داشت مثل گرز شادروان رستم! از دیگر نکات قابل بیان در باب مواجهه ما( همه‌ی ما) با پدیده مد این بوده و هست که به… به… آها، به دکمه پیراهن‌مان هم نیست که این مدل لباس به ما می‌آید یا نه. فقط استحاله در مد می‌شویم از بیخ. یعنی شما توپر هستی، یعنی یک پر گوشت داری. یعنی یک آبی رفته زیر پوستت. یعنی… یعنی و درد! هی دارم خودم را سانسور می‌کنم. عیب که نیست. شما کمی چاقی. لباس می‌پوشی با راه‌راه عرضی چون مد سال است؟ خب این جوری که شبیه مبل می‌شوی! آن هم از این کاناپه‌های دو نفره. نپوش. شما مثل زندانیان قدیم راه راه عمودی سیاه سفید هم بپوشی این هیکل را پوشش نمی‌دهد، حالا از مد پیروی نکنی نمی‌میری. به ضمانت من.
یا مد شده جمعیت نسوان موهای‌شان زردنبو شود! نمی‌دانم اسمش بور است، اسمش بلوند است. اسمش… خانم محترم. بانوی هم‌وطن. شما که چهره‌ات در خوشبینانه‌ترین حالت با کلی ارفاق سبزه است هیچ تصوری از زیبایی‌شناسی چهره‌ی خودت نداری؟ خب تو که با این رنگ مو و این رنگ چهره شبیه عروسک مبارک در خیمه‌شب‌بازی می‌شوی. به هر حال این قدما که گفته‌اند هر چیزی به‌جای خویش نیکوست، یعنی موی بلوند زنان سوئد یحتمل قرابتی با چهره‌ی درد و بلا گرفته‌شان هم دارد. کله‌ی او را می‌گذاری روی تنه و صورت خودت، با ارفاق می‌شود بالماسکه. گور پدر مد اگر قرار است کاریکاتور بشوی.
صحبت مد شد، این برنزه‌کردن مرا کشته! یعنی ما بعد از نهضت ملی شدن نفت نهضتی به این فراگیری نداشته‌ایم. نهضت ملی برنزه‌سازی. مد شده همه، زن و مرد، پیر و جوان، خود را برنزه کنند. این مد حتی از « من دماغ عمل می‌کنم پس هستم» هم فراتر رفته. همه گویی بیش‌تر از تعداد دفعات مراجعه‌شان به دستشویی برای قضای حاجت در طول روز، به سولاریوم مراجعه می‌کنند جهت برنز شدن!( با همین اصطلاح و با کلی کجوکوله‌کردن دهان حین تلفظ.) سابقا در یک مسابقه ورزشی اگر سوم می‌شدی برنز می‌گرفتی الآن دیگر مد، مشکل را حل کرده. هیچ ورزشی هم نکنی برنز می‌شوی. طبق معمول باز هم برای ما مهم نیست که این رنگ پوست اصلا به ما می‌آید یا نه. گمان می‌کنید چرا مهم نیست؟ مگر قرار نیست زیباتر و جذاب‌تر یا… به نظر برسیم؟ نخیر قرار نیست. فقط قرار است مطابق مد رفتار کنیم.
دوستی داشتم که دیدم به تدریج دارد دندانهایش زرد می‌شود. از او پرسیدم چیه، سیگاری شدی؟ گفت نه، دیگه مسواک نمی‌زنیم. آخه مسواک نزدن مد شده! باور بفرمایید بی‌ذره ای اغراق می‌گویم.

 

یک فصل دیگر: مجازی‌ام مجازی
ما گند همه چیز را درمی‌آوریم. در بهترین حالت شور همه چیز را درمی‌آوریم از جمله میزان و شکل حضور در فضای مجازی را. به عبارتی ما با فضای سایبری همان کردیم که اسکندر با تخت‌جمشید کرد! می پرسید چه‌جوری؟ جواب می‌دهم: این‌جوری! حالا اگر حرکات موزون‌تان گرفته باشد می‌توانید این سئوال و جواب را هی ادامه بدهید و خودتان را بجنبانید اما موضوع چیز دیگری‌ست. در فضای مجازی و گروهها و گعده های مختلفش رسما تپه‌ای باقی نمانده که ما گلکاری نکرده باشیم. یکی از بی مزه‌ترین چیزهایی که جملگی آن را همچون تکلیف شب به عهده گرفته‌ایم بامزه‌بودن در اظهارنظر ها در کامنت‌ها یا استتوس یا پست گذاشتن‌های‌مان در جهان اینترنتی است. این مورد کاملا واضح و مشهود است، اما برای آن که خودمان را به رخ بکشیم کمی مرور بد نیست. مثلا طرف آمده یک متنی در مورد کم‌آبی کشور گذاشته یا آن را به اشتراک نهاده‌است( شیر کرده دیگه) کامنت‌ها را با هم بخوانیم. خیس نشی الهی. آب‌بازی آب‌بازی خدا منو نندازی. من تفنگ آب‌پاشمو گم کردم ندیدیش؟ این روزها همه از کم آبی حرف می زنند شما چطور؟ چه‌قدر این پست آبکیه بچه‌ها و… به همین لوسی و در همین درجه از بی‌مزگی، بی‌ربطی و بی سروته البته. فرقی نمی‌کند کسی که آن متن یا جمله یا مطلب را گذاشته چی گفته و نوشته، ما برخود فرض می‌دانیم هر طور شده یک کامنت بامزه بگذاریم. این بیماری مهلک خودبامزه پنداری به طرز عجیب و البته فجیعی در فضای مجازی مجال بروز و ظهور پیدا کرده، گویی اگر کسی بخواهد کامنتی برای پستی یا عکسی در اینستاگرام یا… بگذارد و به خودش به شکلی کاملا بی‌ربط و بی‌دلیل فشار نیاورد که حرفش بامزه و طنزآمیز باشد، کفر گفته و اشتباه کرده و دور از جان شکر خورده.
یکی آمده عکسی گذاشته از گرسنگان آفریقایی و گفته این جمعیت کثیر غذا ندارند. بعد دوستان « جمعیت کثیر» را گرفته‌اند و در باب این که این جمعیت کثیر چه طور درست شده کلی شوخی چیپ ردیف کرده‌اند که اصول اولیه اروتیک‌نویسی و یا شوخی فلان‌جور را هم ندارد و در فضای واقعی هیچ کس آن‌را خطاب به هیچ صاحب شعوری آن هم با این شکل عاری از ظرافت و طنز نمی‌گوید.
از دیگر آفات حضور میلیونی ما در فضای سایبری « تمام جهان را فرندزلیست خود پنداری» است. این درد و مرض از آن قبلی هم وحشتناک‌تر است. یعنی عزیز نور دیده یک اظهارنظر باربط یا بی‌ربط می‌کند و بعد هم واکنش تمام هستی را به نظرش همان چهار تا لایک یا نظرات تاییدی دوستانش در آن گعده‌ی خاص می‌شمرد و بر این اساس توهماتی می‌زند که شاهان قاجار با تملق‌های صدتا یک غاز اطرافیان‌شان هم نمی‌زدند! شما را می‌بیند؛ وای واااای فلانی یه چیزی گفتم ترکوندم همه رو. شما جدی نگیرید چون کافی است کمی توضیح بدهد. اول می‌بینید چیزی که گفته همان چیز بوده یا چیزک حتی! بعد هم تمام این وای وای کردنش مال بیست و هفت تا لایک است و نوزده تا کامنت یا در باب افزایش فالوئرها از فلان تعداد به بهمان عدد. برای روشن‌شدن قضیه و رفع سوء‌تفاهم کار سختی پیش رو ندارید. کافی‌ست به پیج یکی از همین دوستان لیست‌تان که خانمی وجیهه هستند سری بزنید و مشاهده و احساس کنید که وقتی دیروز عکس تازه از خویشتن خویش! گذاشته و خیلی هم پوشیده نبوده، لایک ها چه‌طور از سروکول هم بالا رفته‌اند و کامنت‌ها کاری کارستان کرده‌اند رستم خصال!
از دیگر نکات حضور ما در این فضا همین میزان حضور است. طرف کل زندگی‌اش چند بخش مهم دارد: فیسبوک، اینستاگرام، تانگو، لاین، تلگرام، وایبر… باقی مواقع هم یا هات‌میلش را چک می‌کند یا جی‌میلش را. خلاص!
بعضی‌ها رسما می‌افتند روی اینترنت و از طریق A.D.S.L. نفس می‌کشند. طوری‌که اینترنت پرسرعت‌شان قطع شود، انگار اکسیژن در اتاق‌شان تمام شده و در این میان بعضی‌ها هم‌چنان حضور فعالی دارند و مخصوصا در فیس‌بوک آن‌قدر مطلب‌های کوتاه و بلند می‌گذارند که من تقریبا یقین دارم از شخص زاکربرگ برج به برج، سی‌ام به سی‌ام، حق التحریر می‌گیرند!
ما در اینترنت کارهای بزرگی کرده‌ایم. یکی از بزرگترین‌شان به هم پیوند دادن خواهر و مادر کپی‌رایت است. ای صلوات به قبر عمه‌ی کسی که دانلود را یاد ما داد. یعنی موسیقی و فیلمی نیست که به حقوق صاحب اثرش با تمام توان تجاوز نکنیم با این دانلود. گاهی فیلم یا سریال یا آلبوم یا… را هم نه می‌بینیم و نه می‌شنویم، فقط مانند یک وظیفه آن را به شکل غیرقانونی دانلود می‌کنیم، نکند خدای ناکرده دانلود نکرده از دنیا برویم! فلان خواننده که دوستش هم داریم ساعت ده و بیست و پنج دقیقه در استودیو دهانش را باز کرده فلان ترانه را خوانده برای آلبومش. ما همان روز ساعت یازده و بیست و پنج دقیقه آلبوم هنوز به بازار نیامده‌ی او را با دانلود غیرقانونی به وصال خود درآورده‌ایم طوری‌که هیچ جوره نمی‌شود طلاقش هم داد!
می‌پرسی چرا کتاب نمی‌خوانی؟ می‌گویند این روزا با اینترنت دیگه کی می‌ره تو غار؟ خب یعنی در اینترنت کتاب می‌خوانی؟ نه، بیکارم مگه، پنج تا پنجره با هم بازه دارم حرف می‌زنما… این دیالوگ را عجالتا تا قیام قیامت می‌شود ادامه داد. اصرار عجیبی داریم که در فضاهای مجازی هر کاری بکنیم جز کارهای به‌دردبخور. قرار نیست در آبشارهای اطلاعاتی امروز جهان چیزی به اندازه یکی دو لیوان هم به ما اضافه شود. به جایش آن جا آیین دوست‌یابی را به اعلی درجه‌ی ممکن به اجرا می‌گذاریم، چنان که دیل کارنگی بیاید از روی دست ما شبانه‌روز مشق کند.
از دیگر اقدامات فرخنده ما در این فضا، خالی‌بندی است! چنان به این امر اهتمام می‌ورزیم که گویی یک لحظه غفلت از آن یک عمر پشیمانی ببار خواهد آورد. در حد، خالی می‌بندم پس هستم. شما می‌روید اطلاعات پیج دوست خودتان را می‌بینید. او انسانی است که در روز یک پاکت و نیم سیگار می‌کشد. حال خاراندن در حالتی مودبانه سر خود را هم ندارد. یک ترم علمی کاربردی خوانده و ول کرده، هر روز حدود دوازده ظهر از خواب بیدار می‌شود. در موسیقی با تتلو حال می‌کند، سلیقه غذایی‌اش بین فلافل و سمبوسه در نوسان است. آخرین کتابی که خوانده سیزده سال پیش بوده که یک جلد از تن‌تن را نیمه‎‌کاره رها کرده و …. رفیق شماست. خب، او را دقیق می‌شناسید. حالا پیج مبارک را از نظر می‌گذرانید. بعد از سه دقیقه اگر کسی از روبه‌رو شما را نگاه کند، خواهد پنداشت که عن‌قریب جان به جان‌آفرین تسلیم خواهید کرد. دهان‌تان نوزده سانت از هم باز شده و به همان حالت مانده. رنگ‌تان هم پریده و با چشمانی کاملا گرد دارید برای بار چهارم می‌خوانید که دوست‌تان چگونه آدمی است. او آن‌جا ورزشکاری‌ست که حتی عضلات گردنش هم سیکس یک دارد! پرنشاط و سرزنده است. سراسر هیجان و انرژی است. از دود و دخانیات و مخدرات تمام عمر دور بوده. همیشه سالم زندگی کرده، صبح به صبح با طلوع در چشمان خورشید زل می‌زند و در باشگاه انقلاب ورزش می‌کند. یوگا هم کار می‌کند. تحصیلاتش را تمام کرده و تز فوق‌لیسانس‌اش آماده‌ی دفاع است. همیشه با گوش‌سپردن به سمفونی نمی‌دانم شماره‌ی چند بتهوون به خواب می‌رود. کتاب‌خوان و اهل فرهنگ است به شدت و یوسا را ماریو صدا می‌زند و ساراماگو را ژوزه! اهل فضل است… خلاصه ترکیبی است از آرنولد، گابریل گارسیا مارکز، پاواروتی که یانی برای آمدن و نیامدنش به ایران با او مشورت کرده و رستوران‌های پنج ستاره غذاهای‌شان را می‌دهند او تست کند و اگر بگوید وری دلیشز تا یک هفته جشن می‌گیرند. مدام هم نایس و کول استفاده می‌کند. اگر هم از چیزی تعجب کند یک W می‌گذارد هفت تا O دنبالش و یک W دیگر که یعنی WOWو…
نمردی این قدر خالی بستی؟ یعنی هنوز در قید حیاتی؟ یعنی مگر ممکن است یک فقره، فروند، دستگاه… حالا هر چی، آدمیزاد بتواند ادعا کند در حالی که در تمام خاندانش حتی یک نفر نیست که اسمش موجه‌تر از غلام باشد، بگوید اسم شناسنامه‌ای‌اش پّژهان است( به معنی امید و آرزو) و البته در خانه او را آبراهام لینکلن صدا می‌زنند!
از خصایص مجازی دیگر ما( یعنی همین من و شما) این است که هر کسی چیزی بگوید که ما نمی‌پسندیم تمام فحش‌هایی را که از چهارسالگی تا امروز آموخته‌ایم با فصاحت و بلاغت تمام نثارش می‌کنیم. خواننده‌ای که ما دوست داریم فوت می‌کند یک نفر خدای نکرده، خدا رحمتی را آنجا کمرنگ می‌نویسد. در اقدامی عمومی برای تمام اقوامش آرزوی سرطان و ایدز می‌کنیم و نه تنها خواهر و مادر که دخترخاله‌ها و زن‌عموها و دختردایی‌ها و دخترعمه‌ها و عمه‌ها و زن…. تمام نسوان تاریخ او را در وسعتی به اندازه تمام جغرافیا از نزدیک با گاندی آشنا می‌کنیم. از خیلی نزدیک! اصلا انگار می‌گردیم ببینیم چه کسی با ما سلیقه‌اش یکسان نیست، بعد یا پاچه‌های‌مان را فرو می‌کنیم توی چکمه یا چادرمان را به کمرمان می‌زنیم و وارد گود شده تمام ناموس طرف را گودبرداری می‌کنیم و چارواداری‌های داشته و نداشته ذهن‌مان را در فضای مجازی می‌پراکنیم و بعد از این عطرافشانی‌ها و گل‌کاری دل‌انگیز، تازه می‌رویم سراغ یکی دیگر! خسته نباشید کلا.
دست به عاشق شدن‌مان که کلا خوب است. در فضای مجازی هم که دیگر به شکوفایی می‌رسد هولناک! یعنی عکس سوم طرف را که می‌بینیم و یک احوالاتی را متصور می‌شویم معلوم نیست چرا مظلوم‌تر از تعبیر « عشق» پیدا نمی‌کنیم. سریع برای صاحب عکس پیغام عاشقانه می‌گذاریم و می‌گوئیم در عمق نگاهش گم شده‌ایم و خلاصه باید هر طور شده برای آن که در تب این عشق جان نسپاریم، تا فردا بعد از ظهر با طرف در کافه‌ای قرار بگذاریم و غروب نشده با او ازدواج کنیم به‌شدت! شکر خدا عشق که در تمام طول زندگی گهربارت نتوانسته پای تو را وسط بکشد. تو چه کار به کارش داری؟ از محسنات فضای اینترنتی برای ما یکی همین دسترسی آسان به عشق است. با یک کلیک عاشق شوید!
واقع امر این است که در باب حضور ما و عادات حضور ما و شکل و شمایل حضور ما در فضای سایبری به شکل جداگانه می‌شود یک کتاب نوشت، اما فعلا همین‌قدر که به آن پرداختیم را در حد اشانتیون بپذیرید و اجازه بدهید برویم سراغ بقیه خصلت‌های فراگیر ما. این ما که می‌گویم دقیقا یعنی من و دقیقا یعنی شما. محض تعارف هم نمی‌گویم. گاهی بد نیست آدم جلوی خودش آینه بگیرد. اگر حال‌مان بد شد به آینه لایک، بدون کادر دورش نشان ندهیم!