آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱ دی ۱۳۹۵

کیومرث مرزبان

طنز روز


نامه‌هایی به خدا | سوم | حداقل این گوز را از ما نگیر


 

خدای عزیز!

می‌خواهم از تو یک خواهش کنم.
اولا نه نیاور | دوما خودت را مثل خیلی‌ها برای ما نگیر … سیل و زلزله هم نیاور…

تو که ما را در همه جا دیدی و در جریان هستی | از هر کسی آدم گوزیدن خودش را قایم کند| از تو که قایم نباید بکند | توضیح دادم که خجالت‌مان از هم بریزد….
ولی خدایا…جدی تو عجب صبری داری… تو همه‌ی ما را در حال گوزیدن می‌بینی…گلاب به رویت ..ولی تو حتی ما را در مستراح هم می‌بینی…یعنی مثلاً قرائتی و حسن نصرالله را هم در مستراح می‌بینی…. جل‌الخالق…
خدایا می‌خواهم از تو خواهش کنم | هرچه را از ما خواستی بگیری بگیر ولی این گوزیدن را نگیر.

یک‌بار بچه بودم | برای اولین بار پایم گرفت | از شدتِ درد هل شدم و داد زدم:”آی پااام…” با گفتنِ هر آی پام هم یک بار می‌گوزیدم…

پدر و مادرم از شدت خنده نمی‌توانستند کمکم کنند و خودم خنده و درد و خجالتم با هم قاطی شده بود و قاطی شدنِ این سه عنصر با یکدیگر ماجرا را خنده‌دار تر می‌کرد…

یا مثلاً اولین بار که تصمیم گرفتم روزه بگیرم | سحر با خواهرم بیدار شدیم و حسابی سحری خوردیم و بعد برای نماز صبح کنار مادر ایستادیم | هنگام سجده کردن چادرِ خواهر زیر پایش گیر کرد و با سر زمین خورد | بعد قاه قاه زدیم زیر خنده | من از شدتِ خنده گوزیدم | ولی جالب اینجاست که همچنان با جدیت به نماز خواندن ادامه می‌دادیم…

مادرم نمازش را شکست و گفت مرده‌شور ترکیب‌تان را ببره … نمی‌خواد نماز بخوانید…

یک بار با پسر عمه‌ام در شمال داشتیم شطرنج بازی می‌کردیم | فقط من و پسرعمه و پدرم بودیم…پدر پشتِ من دراز کشیده بود…
پسر عمه آمد پوزیشنِ نشستنش را تغییر دهد | هنگام پا عوض کردن تلنگش در رفت | آنقدر صدایش زیاد بود که خواب از سرِ پدر برید و نیم‌خیز شد و با تعجب ما را نگاه کرد…
پسرعمه از خنده و خجالت سرخ شده بود | آنقدری که نمی‌توانست عذرخواهی کند…
از شدت خنده دویدیم رفتیم سمتِ اتاق و با خیال راحت خندیدیم…
صبح روز بعد پسرعمه یک نامه روی کیفِ پول پدر گذاشت و در نامه نوشت:”بابتِ اتفاقِ دیشب معذرت می‌خوام” و زیرِ “اتفاق” دو تا خط کشید…

البته خداجان! اینها را برایت توضیح دادم| ولی حتما می‌خواهی بگویی که خودت در جریان دقیق هستی و اگر هیچ کس از راز و گوز ما خبر ندارد | بخاطر ستار العیوب بودن توست | آنها سر جای خودش | ولی عمرا خواهش می‌کنم این یک گوز را از ما نگیر.

این را گفتم… لزومی هم نداشت… چون الان بزرگ‌ شدیم و معقول شده‌ایم و دیگر نمی‌گوزیم و به جایش پسته می‌خوریم…
ولی خودمانیم… از این مدل خاطرات در خانواده‌های ایرانی فراوان است | هر کس بگوید نه دروغ گفته‌است…
خیلی از ما بخشِ قابل توجهی از خاطراتِ بامزه‌ و با نشاط‌مان را مدیونِ گوز هستیم..
فکر می‌کنی چرا برای غربی‌ها گوز آنقدرها نشاط آور نیست؟ چون همه‌جور نشاط دارند و گوز اصلاً به چشم نمی‌آید…

ولی خدایا! خوت قبول کن گوز برای ما ملت ایران خیلی با سایر جهان فرق می کند.

ولی برای ما موسیقی را که حرام کرده‌اند | رقص هم که ممنوع است | عرق‌خوری هم که جرم است | میهمانی و پارتی هم که اصلاً حرفش را نزن…

این وسط برای‌مان یک گوزیدن می‌ماند | خواستم بگویم تو را به جانِ جبرئیل قسم | حداقل این گوز را از ما نگیر…
بگذار دلمان به صدای غافلگیرانه‌اش خوش باشد…

 

ممنون
خودت نگهدارِ خودت

 

نامه‌ی دوم را از این‌جا بخوانید