آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


نورالدین زرین‌کلک

طنز روز


مدرسه اسدآبادی


نورالدین زرین کلک مجموعه داستان‌های خودش را نوشته است و برخی از این داستان‌ها، سرگذشت زندگی او نیز به‌شمار می‌آید. مدرسه اسدآبادی یکی از این داستان‌هاست؛ روایتی ساده و صمیمی از یکی دو سال تحصیل او در مدرسه اسدآبادی که از سال ۱۳۲۹ آغاز شد و تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت. یکی از شخصیت‌های این داستان « زمان زمانی» یکی از تصویرگران کتاب‌های درسی است که دیروز در خانه خودش در ارواین درگذشت. زمان زمانی استاد نقاشی زرین کلک و از نخستین تصویرگران انتشارات فرانکلین و سازمان کتاب‌های درسی بود و سال‌ها در حوزه تصویرسازی کتاب تلاش کرد. اولین هدیه او به زرین کلک یک نقاشی بود که در دفتر نورالدین کشید. آن نقاشی را در همین جا برایتان می گذاریم. دو سه ماه پیش از درگذشت زمان زمانی با زرین کلک به خانه اش رفته بودیم و استاد و شاگرد عکسی به یادگار گرفتند، این عکس و همچنین عکس زمان زمانی و پرویزکلانتری و زرین کلک را در ساختمان بنیاد فرانکلین در سال ۱۳۳۸ در همین جا می‌بینید. این داستان از سوی زرین کلک تقدیم می‌شود به زمان زمانی.

 

 

 

 

 

کلاس ششم دبستان که در لشت‌نشای رشت تمام شد، به تهران کوچ کردیم و در سه‌راه طرشت ساکن شدیم. برای شروع درس در نزدیک‌ترین مدرسه یعنی دبیرستان اسدآبادی اسم نوشتم که در میدان رشدیه بود و دستکم دو سه کیلومتر یا بیشتر تا دبیرستان‌های دیگر فاصله داشت.
مثل همه بچه‌ها از این که دبیرستانی شده‌ام غروری پنهان در رگ و ریشه‌ام می‌دوید و هر بار که در حمامِ نمره جلوی آینه‌ی قدی، تنِ برهنه‌ی خود را می‌دیدم، از بزرگتر شدن عضلات ران‌ها و سینه و بازویم تعجب خوشایندی می‌کردم.
مدرسه اسد آبادی در شمال خیابانی بود که از میدان رشدیه جدا می‌شد و گمان نکنم برای مدرسه ساخته شده بود، چرا که در مقطع یا مقاطع دیگر دو خانه‌ی همسایه را خریده و به آن وصله کرده بودند. از این دو خانه یکی حیاط بزرگی داشت که ستاد مدرسه در آن قرار داشت؛ طبقه‌ی همکف اتاق دبیران و دفتر؛ و طبقه‌ی دوم اتاق مدیریت معظم و آبدارخانه خصوصی.
کلاس اولی بودن در دبیرستان مثل سرباز صفر بودن در پادگان است: تو کم‌ اهمیت‌ترین فرد پادگانی و همه‌ی دیگران از تو بالاتر یا خیلی بالاترند. مثل گروهبان‌ها، سروان‌ها و سرهنگ‌ها در پادگان! عوضش توی برنامه درسی‌ات اسم‌های جذاب تازه‌ای اضافه شده که هم ناشناسند هم مرموز، مثل شیمی، هندسه، جبر و فیزیک… که حتی تلفظ اسم‌شان هم توی خانه و وسط فامیل خیلی کلاس دارد!
اول که می‌خواستی وارد مدرسه شوی باید از دروازه‌ای پهن و بلند وارد دالانی می‌شدی به طول مغازه‌ی لوازم‌التحریر فروشی بغل مدرسه در یک سمت و کلاس‌های درسی پشت به خیابان، در سمت دیگر که در و پنجره‌اش به حیاط مدرسه باز می‌شد.
کلاس‌های دیگر در دو طبقه روبروی همین دروازه در شمال حیاط از شرق به غرب به صف شده بودند که در ساعت‌های درس از هر کلاس صدای یک معلمِ ناپیدا می‌آمد و تعدادی کله‌ی کوچک خاکستری که دائماً در وول خوردن بودند دیده می‌شد که سعی داشتند برگردند و توی حیاط را نگاه کنند و با دست و چشم و دهن، تازه وارد را دست بیندازند.
معلم شیمی ما مرد جوان پر حرارتی بود که سر و صورتی سوخته و روستایی داشت و اصرار داشت خیلی به ما شیمی یاد بدهد. به همین خاطر، هم خیلی جوش می‌خورد و هم خیلی سخت می‌گرفت. اما هر چه بیشتر جوش می‌خورد بهانه‌ی بیشتری به بچه‌های تُخس می‌داد که ادایش را درآورند و او را وادار کنند که از کلاس بیرون‌شان کند.
برعکس او آقای جلالی قاجار و آقای عدنانی آن قدر خوش‌رو، شیک پوش و با ابهت بودند که بچه‌ها بی¬اراده رام آن‌ها می‌شدند. آقای عدنانی بلندبالا و بسیار خوش‌تیپ بود؛ اما یادم نیست چه درسی می‌داد ، شاید تاریخ و جغرافی، ولی می دانم آقای جلالی قاجار فیزیک درس می‌داد. او روز اول که می‌خواست درس اوزان را شروع کند این‌طور آغاز کرد: اگر یکی برود دکان قصابی و بگوید یک کیلو گوشت بده قصابه نمی‌پرسد یک کیلومتر؟!…..همین گفتار شوخ و شنگ، هِرهِرخنده‌ی بچه‌ها را سبب شد که انگار نمی‌خواستند کلاس تمام شود.
وقتی رسیدیم کلاس سوم، زبان خارجی هم به درس‌هامان اضافه شد: از سه زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی می‌توانستیم یکی را انتخاب کنیم. یادم نیست آن دو زبان دیگر را کی درس می‌داد یا اصلاً داوطلب داشت یا نداشت؛ اما من که انگلیسی را گزیده بودم شدم شاگرد آقای دهگان که بچه ها او را آقای انگلیسی صدا می کردند.
آقای دهگان یک جنتلمن تمام انگیسی بود که صدای بلندش را کسی نشنیده بود. لباسش همیشه تمیز بود و وقاری بیش از سن خود داشت. در آن سن که ما بودیم مردان ۲۵ ساله هم به نظرمان مسن می‌رسیدند و آقای دهگان هم از همین دسته بود. به رغم شخصیت محجوبی که داشت، بچه‌ها سر به سر او نمی‌گذاشتند؛ شاید برای این که هم انگلیسی درس مهمی بود و هم آقای انگلیسی یک جنتلمن بود.
یک بار اواخر سال تحصیلی که چندتا کلمه انگلیسی یاد گرفته بودیم و خیال می‌کردیم دیگر شکسپیر شده¬ایم، سه چهار تا از همکلاسی‌ها -که از قضا بچه درسخوان‌های کلاس بودند- شیطنت علمی شان گل کرد و یکی را بین خود شیر کردند که برود سؤالی از آقای دهگان بپرسد تا ببینیم عکس‌العمل او چیست و کمی تفریح کنیم. آقای دهگان از کلاس در آمده بود و داشت بی‌شتاب می‌رفت به سمت اتاق معلمان که تهِ آن حیاط بزرگه قرار داشت. پسرک رفت و ما از دورآن¬ها را به دقت رصد می¬کردیم. آقای انگلیسی ایستاد و همشاگردی ما با کمی مِن مِن سؤال را با او در میان نهاد. هردو رو به روی هم و در وضعیت پروفیل ایستاده بودند و ما مثل پرده¬ی سینما آن‌ها را در مدیوم لانگ شات می¬دیدیم و به رغم این که همه‌مان در ساختن آن سؤال شرکت داشتیم با این همه سعی داشتیم همه‌ی جزئیات را لب خوانی کنیم. همشاگردی پرسش را به زبان آورد و منتظر جواب ماند.
آقای انگلیسی چند ثانیه فکر کرد و بعد چشم در چشم او دوخت و گفت: «برو پسرجان… از تو انتظار بیشتری داشتم»… و راهش را کشید و رفت و پسرک حتا جرات نکرد شکلک پشت سرش دربیاورد. سؤالی که سرِ هم کرده بودیم این بود: Go Chose a Goose و پیش خود خیال می‌کردیم با این شاهکار آقای انگلیسی را حسابی غافلگیر خواهیم کرد. اما آن که کِنِف شده بود ما بودیم.
مهم‌ترین و همیشه حاضرترین معلم‌های مدرسه، معلم جبر و مثلثات بود. آقای فره‌وشی که ضمناً ناظم مدرسه هم بود و هیچ کجا نبود که نباشد یا صدایش شنیده نشود. یک ترکه‌ی گیلاس همیشه دستش بود و با لهجه‌ی غلیظ ترکی داد میزد: اوهوی حسین جوادی: ولش کن!… آهای محسن حاجی‌قلی‌زاده: نزن بچَه مردم را… اِ لَ دَ چَرا نَمی‌ری سرِکَلاسَت پَسَر…پَه!
یا فرامین دیگر: بدو سر صف منوچهر رباط¬کریمی؛ یا: احمد خیری این ساعت آمدن مَدرَسَه است؟ محمد تجلی فرامرزی، این دفعه می‌بخشمت؛ اما دفعه دیگه سر و کارت با این چوبه ها،… آهای مَشَد عباس؛ در را ببند. کسی نذار برَه بیرون.
و اما اعظم مقامات مدرسه- طبعاً- مدیر مدرسه بود. مدیر مدرسه اسد آبادی در آن چهار سالی که من شاگردش بودم آقای حسن راعی بود. مدیردیگری را پیش یا پس از او به یاد ندارم شاید هم من و او هم-زمان به اسد آبادی رفته و از آن درآمده باشیم.
آقای راعی مردی کوچک‌اندام بود اندازه‌ی شاگردهای کلاس اول و دوم؛ اما آن قدِ کوتاه و دست و پای کوچولو را آن چنان با مهارت در لباس‌های سوپرشیک، کراوات‌های خوش‌رنگ و کفش‌های براق وِرنی گم می‌کرد که بیننده اصلاً خود آقای راعی را نمی‌دید!
آقای راعی در عوض مردی هوشمند و کارکشته بود و تا وقتی ناظم منظم و کارآمدی مثل آقای فره‌وشی داشت اصلاً خود را قاطی بچه‌ها و جزئیات مسائل مدرسه نمی‌کرد.
به یاد ندارم هرگز آقای راعی سر صف یا جای دیگر برای بچه‌ها سخنرانی کرده باشد. او مانند انوشیروان عادل در کاخ مدائن، یا مثل بخت¬النصر در کاخ بابِل بر تخت مدیریت می‌نشست و هرکس و البته نه هرکس، کاری داشت باید در پای تخت او می‌ایستاد و پادشاه حکمش را بر او می‌راند. آن‌چه من از دستگاه جبروتی اعلیحضرت حسن راعی یادم می‌آید یک دیدار دسته‌جمعی بود.

 

 


آن سال‌ها، آزادی‌های اجتماعی کم نبود. یادش به خیر. اواخر دهه اول پادشاهی محمد رضا پهلوی بود و از او هنوز به عنوان شاهنشاه جوان‌بخت ¬یاد می‌شد. هنوز با ماشین شخصی در خیابان¬ها ظاهر می‌شد و حتی گاه با ماشین روباز و در حال رانندگی و خلاصه این¬که هنوز طعم دیکتاتوری زیر دندانش نرفته بود.
آزادی احزاب به داخل مدرسه‌ی فسقلی ما هم رسوخ داشت و در کلاس‌ها گاهی بحث‌های مثلاً اجتماعی مطرح می‌شد. مثلاً یک روز «نمسه چی» که یکی از همشاگردی‌های من بود در جر و بحث با آقای عدنانی صحبت از «حکومت مردم بر مردم» کرد، که معلوم بود در خانه شنیده بود و این اولین بار بود که من به این تعبیر از «دموکراسی» برخوردم که هم تعجب کردم و هم خوشم آمد.
معلم‌های ما اکثراً و شاید تماماً توده‌ای بودند و جَو مدرسه را همیشه همین توده‌ای‌ها می‌ساختند، اما به رغم قدرت قاهره‌ی توده‌ای‌ها، بچه‌های زیادی و از جمله من، طرفدار جبهه ملی و دکتر مصدق بودند.
رویارویی این دو گروهِ اصلی، نه تنها در کلاس‌ها- با معلم یا بی معلم- بلکه گاهی در زنگ‌های تفریح نیز در صحن حیاط ادامه داشت. دموکراسی اما؛ در همان قد و قواره در مدرسه حاکم بود و در حالی که گاه بحث‌ها چنان ملتهب و داغ می‌شد که صداها به فریاد می‌رسید؛ اما هیچ وقت خشونتی اتفاق نمی‌افتاد.
سال ۱۳۲۹ که من کلاس دوم بودم، بحث داغ مدرسه، ملی شدن نفت بود و کمتر وقتی و کمتر شاگردی بود که در این گرداب نمی‌چرخید. آن سال‌ها سرلشگر رزم‌آرا نخست وزیر شاه بود و مصدق که وکیل بود در مجلس شانزدهم روبرویش ایستاده بود.
روزِ آخر سال و نزدیک عید نوروز بود که ناگهان خبر ترور رزم آرا، نخست وزیر مثل بمب در مدرسه پیچید و بدون این که به نفس ترور فکر کنیم، آن را پیروزی مصدق تلقی کردیم! و با خوشحالی رفتیم تا سیزده روز تعطیل را با یک کوله‌بار مشق و درس و جریمه به عید نوروز و آجیل و شیرینی و گز عیدی برسیم و همه چیز را از یاد ببریم.
وقتی نوروز تمام شد و به مدرسه برگشتیم دیگرمدرسه، آن مدرسه‌ی سابق نبود. معلمین و شاگردان توده‌ای که تسمه پاره کرده بودند روزی نبود که صحن مدرسه و کلاس را محل سخنرانی و داد و فریاد نکنند.

 

 

 


یکی از روزها که اولِ ماه مِی و روز کارگر بود، درتمام صحن سه حیاطِ مدرسه شاگردان به استماع سخنرانی دعوت شدند و ما هم از خدا خواسته کلاس‌ها را تعطیل کردیم و زدیم به حیاط. دویست سیصد نفری شاگرد و ده پانزده نفری معلم جمع بودیم. یک چارپایه نزدیک دیوار شرقی مدرسه که همان حیاط مدیر بود گذاشته بودند و معلم‌‌ها به نوبت بالای چارپایه رفته سخنرانی کردند. از دهقانان و کارگران و پرولتاریا، که ما هنوز نمی‌دانستیم دقیقاً یعنی چه و پیشوای خلق‌های تحت ستم یعنی استالین و توده‌های تحت ستم و خلق‌های در بند که معنی آن را هم درست نمی فهمیدیم، آن قدر سخن راندند و دواندند و چپاندند تا عاقبت نوبت به آخرین سخنران رسید.
این سخنران به راستی یک ناطق زبردست و یک هنر پیشه‌ی توانا بود. حرف‌های او چنان بر دل می-نشست که من تا امروز بعد از شصت سال فراموش نکرده‌ام.
آن سال‌ها خیلی از پایان جنگ جهانی نگذشته بود و بوی خون و باروت هنوز در هوا حس می‌شد؛ اما چیزی که بیشتر از جنگ، هوا را انباشته بود «صلح» بود، البته صلح از نوع استالینی و جنگ سرد پنهان در پشت آن. سخنران که پیر مردی ۳۰ تا ۳۵ ساله (!) بود با موهای مشکی تاب‌دار و کت و شلوار شیک و قیافه‌ی جذابش بالای چارپایه رفت و از داستانی شروع کرد که دل همه را سوزاند: «همه می‌دانیم که مادر، همه‌ی مادرهای عالم، اعم از انسان و حیوان برای بچه‌اش هیچ کاری نیست که نکند، تا جایی که حتی جان خود را فدای او می‌کند تا او زنده بماند. میمون‌ها هم از این قاعده مستثنی نیستند و جان‌شان به جان بچه‌هاشان بسته است. اما در دوران جنایت‌بار آلمان نازی، هیتلر، این پیشوای منفور و متعفن تمام تاریخ، دستور داد تا میزان فداکاری میمون‌های مادر را آزمایش کنند. پس میمون‌های مادر را جمع کردند و آن‌ها را با بچه‌های شیرخوارشان در سالنی جا دادند. بعد آرام آرام کف اتاق را که زیرش کوره‌هایی گذاشته بودند گرم کردند. ابتدا میمون‌ها خوشحال شدند و روی زمین ولو شده شروع به بازی و شیطنت کردند؛ اما با گرم‌تر شدن کف سالن بچه‌هاشان را در آغوش کشیدند و به سینه چسباندند. زمین سالن به تدریج گرم‌تر و گرم‌تر شد و میمون‌های مادر جست و خیز را شروع کردند و با گرم‌تر شدن کف زمین کم‌کم بچه‌ها را رها کردند و فکر نجات خود افتادند. اما داغ شدن کف سالن باز هم بالاتر رفت طوری که دیگر جایی برای پاهای نسوخته نماند. پایان تراژدی سالنی بود پر از مادر بوزینه‌ها که روی بدن بچه‌های خود ایستاده بودند تا کف پاهاشان از گزند سوختن در امان بماند.» سخنران صدایش را بالا برد: «بوزینه بچه‌گان جَزَع می‌کردند، فَزَع می‌کردند، گریه می‌کردند، ناله می‌کردند… اما مادرها تنها فکر پاهای خود بودند…بوزینه بچه‌گان آن قدر زار زدند تا از حال رفتند و زیر پای مادرانشان مردند.» یک سکوت طولانی و بعدش یک کف زدن جانانه پاداشی بود که مستمعان جوان و نوجوان به این ادبیات دادند و او را به سخنرانی دراز اما موثر خود تشویق کردند و بعد سخنران را سرمست از چارپایه پایین آوردند.
شروع سال اول من در مدرسه اسدآبادی یک سال بعد از تیر خوردن شاه در جلوی دانشگاه تهران و انحلال رسمی حزب توده بود؛ اما کی به حرف شاه گوش می‌کرد؟ تبلیغ صلح که آن روزها مد بود و فرمانش از زیر سبیل کلفت استالین در کرملین جاری می‌شد از صبح تا شب ورد زبان کارگرها و باسوادها و بی‌سوادها و دانش آموزان و معلمان بود. من آن زمان از دانشجوها و روشنفکرها خبری نداشتم.
کلاس دوم که رفتم، معلم نقاشی‌مان آقای زمان زمانی بود که نسبت به معلمان دیگر جوان‌تر بود. آقای زمانی برای هر شاگردی که خوب نقاشی می‌کرد و ناگهان به وجدش می‌آورد، دفترش را می‌گرفت و تویش یک طراحی تند و تیز با مداد سیاه و معمولاً چهره‌ی یک زن جوان بی‌نهایت زیبا، می‌کشید. حالا خودتان فکر کنید چه کیفی می‌برد آن دانش آموز خوشبختی که دفتر نقاشی‌اش مزین به چنین گنج بادآورده¬ای می‌شد!
در کلاس ما پسری آذری بود با نام دلفانیان که نقاشی خوب می‌کشید. یک روز آقای زمانی توی دفتر دلفانیان صورت یک زن را کشید با موهای بلوند بلندی که ریخته بود روی شانه‌هایش و چه بگویم که دیگر دل و دین برای من نماند از بس که زیبا بود آن نقاشی.

 

 

تصویر نقاشی شده زمان زمانی بیست ساله معلم نورالدین در دفتر نقاشی او که دل نورالدین سیزده ساله را برد

 

 

خدا می‌داند که این نقاشی سیاه قلم چگونه مرا تکان داد؟ ….نه! این جایزه اگر حق دلفانیان است حق من هم هست. من هم نقاشی‌ام به پای آقای زمانی نمی‌رسد؛ اما از دلفانیان قطعاً و حتماً بهتراست. باید هر طور شده خودم را نشان بدهم و از دلفانیان عقب نیفتم. حسابی گذاشتم پشت طراحی و هر هفته آن¬ها را به آقای زمانی نشان دادم تا عاقبت اتفاقی افتاد که حسرتش را داشتم. دست‌های آقای زمانی در کشیدن نقاشی درنگ نمی‌کرد. آقای زمانی دفتر را از دست من گرفت، نشست روی نیمکت من و به‌سرعت صورت دختری را کشید که من نزدیک بود غش کنم. هم برای جایزه و هم برای عشق آن ماهرو! این طراحی را شصت سال¬ست نگه داشتم.
سال‌ها بعد یعنی سال ۱۳۴۰ که دانشجوی دانشگاه تهران بودم از مؤسسه انتشارات فرانکلین برای تصویرسازی کتاب‌های درسی دعوت به کار شدم. کسی که از من آزمون ورودی گرفت همان آقای زمانی بود همراه با پرویز کلانتری. از آن سال ما با هم همکار، هم‌اتاق و دوستانی نزدیک شدیم و تا ۱۳۴۸ که رفتم اروپا با هم کار کردیم. زمان زمانی خوشبختانه هنوز در لوس‌آنجلس و سلامت و شاداب است و هر بار که فرصت دست بدهد به دست¬بوسش می‌روم. عمرش دراز باد.
یکی دیگر از معلم‌های ادبیات مدرسه اسدآبادی مردی بود کشیده¬اندام و استخوانی با پوستی به سفیدی گچ. آنقدر لاغر بود که استخوان گونه‌اش و سیب آدم زیر گلویش دل آدم را می‌سوزاند. گمانم او شبها ریاضت می‌کشید و به خاطر «خلق ستم دیده و توده¬های محروم» رژیم غذایی گرفته بود. این معلم بسیار محترم که همیشه دفتر و جزوه پلی¬کپی زیر بغلش بود نامش «خطیب رهبر» بود. شاگردها هیچ‌وقت در نمی‌یابند معلم‌شان ممکن است مرد بزرگی باشد و وقتی سال‌ها بعد، او را در مقام بلندی می‌بینند به شاگردی او افتخار می‌کنند. اصلاً از خود نمی پرسیدیم کسی که نامش هم خطیب باشد و هم رهبر؛ می‌تواند مردی عادی باشد؟ یا کسی که نامش کاوه و فامیلش دهگان و نه دهقان، باشد؟

 

زمان زمانی و نورالدین زرین کلک چهارماه قبل در ارواین کالیفرنیا

 

این فضای پر ولوله‌ی سیاسی در سال های ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ در بستر دموکراسی دوران مصدق طوری بالا گرفت که حتی شاگرد کم‌روی دست و پا چلفتی‌ای مثل من هم از سیطره آن رها نبودم و سخنرانی‌های پر حرارتی را که روی میزهای کلاس می‌کردم- و خدا می‌داند چه مهملاتی می‌گفتم!- هنوز اسباب تعجب خودم است.
یکی از معلمان دیگر را که جا دارد یادی از او بکنم آقای نجمی معلم فقه و شرعیات ما بود.
آقای نجمی حقیقتاً پیرمرد بود یعنی حتما ۴۵ سال بالاتر داشت. آقای نجمی، مردی آرام و بانزاکت بود و تنها یک عبا و عمامه و یک زبان دراز و صدای انکرالاصوات کم داشت تا یک ملای کلاسیک شود. اگر شما فکر کنید کسی درس فقه و شرعیات را جدی می‌گرفت حتماً خودتان این کلاس را نداشته‌اید. در عوض هر چه بخواهید این درس فرصت می‌داد تا بَرو بچه‌های یک الف قد و بالا، آقا معلم پیر محترم را در سه کنجی گیر بیاندازند و او را با سؤال-های بی جواب مستأصل کنند:
– آقا اجازه: آقا خدا چرا شیطان را به دست خودش آفرید تا این همه دردسر برایش درست کند؟
– آقا برای چی باید امام دوازدهم برود توی چاه و هزار سال صبر کند تا ظهور کند؟
– آقا آیا خدا می‌تواند ستاره‌ای -سنگی- چیزی بیافریند که نتواند خودش بلند کند؟
– آقا، آقا، آقا…و بیچاره پیرمرد بی‌زبان – با آن لهجه‌ی ترکی‌اش از دست این زبان نفهم‌ها کلاس را ترک می‌کرد و… هورای بچه‌ها به هوا می‌رفت!
از دوستان آن دوره محمد تجلی، جوانشیر، ناصر سیاح، منصور شحنه، ایرج فلاح، زین العابدین ورشوچی معروف به زینال، احمد خیری، سهیل خرده پز، سیروس راستی را یادم مانده که هرکجا هستند خدایا به سلامت دارشان.
رفیق گرمابه و گلستان من اما منصور شحنه بود که از همان سالهای نوجوانی مثل مردان بزرگ خوددار، عاقل و معقول بود. از همان سالها به موسیقی علاقمند شد و اول سنتور را آموخت و بعد به پیانو رسید و شاگرد یکی از استادان بنام پیانو شد که نامش را فراموش کردم؛ پایان عشق او به پیانو و موسیقی غربی اما تراژدی مصیبت باری شد که منصور را به تلخکامی انداخت، طوری که بکلی دست از ساز کشید، اما دست از موسیقی کلاسیک نه. منصور شحنه با من وارد دانشگاه شد، اما من داروسازی را برگزیدم و او سراغ حقوق رفت و با حسن حبیبی و ابوالحسن بنی صدر همکلاس شد. مدتی منصور سنتور زدن را به من آموخت، اما بعد از انقلاب دیگر به ایران بازنگشت و زندگی در شیکاگو و مجید روشنگر را برگزید. آیا بار دیگر او را خواهم دید؟