آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


شراگیم زند

طنز‌‌پژوهی


شرح مصائب یک مصاحبه زنده


معمولا قرار نیست طنزنویسان حلزون درباره خودشان و مسائل شان بنویسند، مگر اینکه یک جوری بنویسند انگار درباره یکی دیگر نوشته اند، البته این نوشته شراگیم مثل این می ماند که آدم درباره خیلی آدمهای دیگر نوشته باشد. بخصوص اینکه طنزنویس در شرایطی باشد که بمبی، توفانی، سیلی، آواری روی سرش بیاید.

 

 

وقتی از من خواسته شد به عنوان طنزنویس، همراه با مانا نیستانی در برنامه افق نو از شبکه تلویزیونی صدای آمریکا شرکت کنم و در مورد طنز در ایران حرف بزنم بدون تردید قبول کردم… به هر حال ما طنزپردازانی که عمده فعالیت‌مان نوشتن در فضای مجازی و مطبوعات بوده، متاسفانه کمتر فرصتی برای حضور فیزیکی و دیده شدن در انظار عمومی داشته ایم… آثارمان همه جا هست و خودمان هیچ جا نیستیم… به قول دوستی سلبریتی‌های گمنامیم… این دیده شدن فیزیکی مساله مهمی‌ست… فلان بازیگر درجه دوی کارهای طنز، یک خیابان را از سر تا ته برود بیست نفر می‌ایستند با او عکس یادگاری می‌گیرند و ماچش می‌کنند و قربان صدقه اش می‌روند، ولی با معروف‌ترین طنزنویسان ایرانی هم متاسفانه چنین برخوردی هیچگاه در خیابان نمی‌شود…ماهی سالی یک بار کسی دستی تکان بدهد و بگوید:
“شما آقای فلانی نیستید؟ من بعضی کارهایتان را خوانده ام…” همین…!

اینها دردهایی‌ست که طنزنویس را از درون می‌خورد و خراش می‌دهد و البته چندان قابل بازگو کردن هم نیست…بگذریم… اینچنین بود که من پیشنهاد رفتن روی آنتن زنده‌ی صدای آمریکا را قبول کردم و داستان از همین‌جا شروع شد.
از چند روز قبل در مورد موضوع برنامه و حدود سوال‌ها تا حدودی توجیه شده بودم… برای همین شروع کردم به تحقیق و جمع آوری مطلب… بی اغراق به اندازه‌ی چهار برابر همین متن که پیش روی شماست جزوه نوشتم و مطلب گردآوری کردم… اصلی‌ترین نگرانی‌ام گم‌کردن سر رشته‌ی کلام در خلال صحبت‌هایم بود… استعداد عجیبی در این مورد دارم… کم پیش می‌آید در خلال بحث و گفتگو با یک دوست، یکهو نپرسم “چی می‌خواستم بگم به اینجا رسیدم؟”… برای همین نموداری کشیدم و بحث را به صورت پلکانی ترسیم کردم که هر جا در خلال مصاحبه خواستم به این نقطه برسم با یک نیم نگاه به نمودار مسئله حل شود…

دغدغه بعدی سر و وضع خودم و البته لوکیشن بود… اگر خانه خودمان در ایران بودم می‌توانستم یک کتابخانه چهار متر در دو متر پر از کتابهای کت و کلفت را بکنم توی چشم مخاطب… ولی آن کتابها همه در انبار امروز دارند خاک می‌خورند و من در ترکیه ام… همان بیست – سی جلد کتابی که اینجا داشتم را به‌ردیف چیدم روی طاقچه‌ی پشت سرم و یک گلدان بزرگ پر از گل را هم گذاشتم کنارش…بد نبود… لوکیشن بی‌رونق اما باصفایی آماده شد… می‌خواستم چند ساعت مانده به شروع برنامه دوش بگیرم و صورتم را صفایی بدهم که اولین نشانه عذاب الهی نازل شد… از صبح آب قطع شد و دیگر نیامد که نیامد… بد نیست بدانید که در این دو سال و نیمی که ما ترکیه هستیم کلا سه یا چهار بار قطعی آب داشته ایم… چاره ای نبود… با همان موهای وز کرده و صورت نتراشیده، آیت الکرسی خوانان نشستم مقابل اسکایپ در انتظار شروع برنامه.
نیم ساعت قبل از شروع برنامه تماسی برقرار شد و مسائل فنی را با کارشناس ارتباطات صدای امریکا مرور کردیم… هرچه به ساعت پخش برنامه نزدیک‌تر میشدیم استرسم بیشتر می‌شد… هرچه جزوه نوشته بودم و هایلایت کرده بودم جلویم پهن بود و نمی‌دانستم سرش کجاست و تهش کجاست… همانجا احساس کردم گندی بالا خواهم اورد که درس عبرت تمامی طنزنویسانی بشوم که شهوت شهرت و دیده شدن دارند… گلویم خشک شده بود و ذهنم مثل سیم تلفن‌های زمان گُرگُرمیرزا در هم پیچیده بود… کاغذها را پخش زمین کردم…قطعا به کارم نمی آمد… در همین حیص و بیص برنامه شروع شد و مجری برنامه از مانا نیستانی دعوت کرد که در مورد طنز در ایران به عنوان نفر اول صحبت کند… ماهواره مقابلم با صدای کم روشن بود… چیزی که می‌دیدم را باور نمی‌کردم…
دکوراسیون من و بک‌گراندی که با کتاب و گلدان درست کرده بودم در برابر چیزی که پشت سر مانا نیستانی قرار داشت آفتابه لگن محسوب می‌شد… نمای کامل پاریس و برج ایفل با خورشیدی که در دوردست‌ها غروب می‌کرد… مانا درست مانند یک مجری خبر حرفه‌ای با فاصله‌ی معقولی از دوربین نشسته بود و بدون آن‌که پلک بزند خیره به مخاطبانش صحبت می‌کرد… خودم را در صفحه اسکایپی که جلویم روشن بود برانداز کردم… آه… یعنی مخاطب من‌را با همین شکل و شمایل می‌بیند؟ چه دکور مسخره‌ای! خودم که آنقدر نزدیک دوربین بودم که حس کردم موهای دماغم هم مشخص است… چشمهایم وق زده بود و لبهایم خشک شده بود…تب‌خال قشنگی که چند روز پیش زده بودم و امیدوار بودم با کرم پودری که شمسی (همسرم) روی آن زده بود دیده نشود، به طرز بدی خودنمایی می‌کرد… سعی کردم مثل مانا بنشینم و کمی دور شوم از دوربین که این جزئیات منزجر کننده کمتر به چشم مخاطب بیاید… ولی بعد یادم افتاد با دور شدن از دوربین صدا ضعیف می‌شود… مانا در استودیوی سلطنتی پاریس نشان خود با افق زاویه‌ی بدن یک سلطان نشسته بود و مثل بلبل حرف می‌زد… اعتماد به نفسم داشت به صفر مطلق نزدیک می‌شد… ماهواره را خاموش کردم تا فقط صدا را از طریق اسکایپ بشنوم… وقتی که مجری برنامه اسم من را آورد هنوز درگیر این مسائل بودم و تمرکز چندانی نداشتم… ولی به هر حال نوبت من بود.

فکر می‌کنید در این شرایط چه اتفاقی باید می‌افتاد که کلکسیون بدبختی من تکمیل می‌شد؟ سیل؟ نخیر…زلزله؟ بله…در حدس دوم زدید وسط خال…! در همان لحظه که من باید خود تکه تکه شده‌ام را جمع و جور نموده و صحبتهایم را شروع می‌کردم، زمین زیر پایم شروع کرد به لرزیدن… شمسی هراسناک، ولی در سکوت دوید به سمت در اتاق… اما من همانجا نشسته بودم و فکر می‌کردم به اینکه خدا واقعا چقدر نشانه برای یک بنده‌اش باید بفرستد که آن بنده به راه راست هدایت شود و مصاحبه با رسانه شیطان بزرگ را متوقف کند؟…خواهش می‌کنم فکر نکنید این قضیه زلزله و اینها شوخی‌ست… همین الان بروید در این سایتهای معتبر لرزه‌نگاری و ثبت زلزله‌ای با قدرت چهارودودهم در مقیاس ریشتر را در ساعت هفت و چهل دقیقه به وقت ترکیه مشاهده فرمائید.
هرچه که بود من در برابر اراده الهی و خشم طبیعت و بدبختی خودم ایستادم و مصاحبه ام را تا انتها قهرمانانه انجام دادم… حالا گیرم با تپق و گم‌کردن رشته کلام و دودو زدن چشمها و افتادن به حالت خفگی وسط حرف زدن… هرچه بود تمام شد… اما هنوز آن چهره‌ی مصمم و جدی مانا نیستانی جلوی چشمم است و آن کلماتی که مثل آبشاری تمام‌نشدنی از دهانش روان بود در گوشم طنین انداز است…و آن کلاه شیکی که به سر داشت که به چهره و عینک و آن بک‌گراند پاریسی زیبایش خیلی می‌آمد.