آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


محسن نامجو

رادیو


روزنامه‌ی خاطرات «… السلطنه» | قسمت سوم


 

امروز هیچ معلوم نیست بنده را چه می‌شود. ابدا حال خودم را نمی‌فهمم. دلم گواهی می‌دهد که بلائی نزدیک است. خداوند عاقبت همه ما را بخیر کند. گفتم حمام بروم، شاید به‌میزانی سبک شوم که حال خدمت‌گذاری قبله عالم را داشته باشم. در راه که می‌رفتم ” میرزا کمال نسقچی‌باشی” را دیدم. نمی‌دانم چطور است که هر وقت این مردکه را می‌بینم تمام موهایم از خوف سیخ می‌شود. گرچه مادون من است، عرض ادب کردم. سری خم کرد و سبیل‌های ابلیس ترسانش را تاباند. گفت فلانی کجا؟ گفتم حمام می‌روم. گفت با هم برویم. هر چند مایل نبودم، چاره نبود.
فکر نمی‌کنم در تمام عالم نقطه‌ای کثیف‌تر از این حمام بازارچه ” شیخ هادی” یافت شود. آدم که وارد می‌شود، حکما باید شهادتین را به زبان جاری کند، خصوصا امروز که در معیت نسقچی‌باشی هستم. پای‌مان را که روی پله‌های لیز و لجن‌گرفته حمام گذاشتیم، نعره نسقچی‌باشی آسمان رفت. گفت فلانی دریاب! تا به‌خود بیایم، نسقچی‌باشی رسیده بود به اسفل‌السافلین.
با احتیاط خودم را رساندم بالای سرش، حالی برایش نمانده بود. ناله سر داد که ” رحیم کاشی” را بگوئید بیاید قولنج ما را در کند. رحیم کاشی که رسید چیزی به سفر آخرت آن بنده خدا نمانده بود. ماشاء‌الله چنان قولنجی از نسقچی در کرد که صدای استخوان‌هایش در حمام پیچید. بیچاره نسقچی فقط توانست بگوید « فلانی! ما را کشت.» دلاک آینه آورد گرفت مقابل دهانش. گفت: الحمدالله طوری‌شان نیست. گفتم: پدرآمرزیده! نسقچی را کشتی. این بخار حمام است. جای ماندن نبود. تن نشسته دربخانه رفتم. قدری آرام شده بودم. دانستم آنچه دلم گواهی می‌داد به آخر رسید. شکرخدا بنده جانی در برد.
خاطر همایونی را پریشان دیدم. جرات سئوال نداشتم. سبیل قبله عالم می‌لرزید. نگاهی به چاکر فرمودند. از خوف میل به مبال کردم.چیزی نمانده بود رعشه بر من مستولی شود. فرمودند ببری خان از صبح گم شده. تمام قشون را بسیج فرموده‌اند. انشاء‌الله که بلا دور است. چند سیخ کباب که میل فرمودند، قدری اخم‌های مبارک باز شد. دل یافته عرض کردم سواری تشریف ببرید، بد نیست. فرمودند بدون ببری خان سواری چه فایده؟ دیدم درست می‌فرمایند.
ناگاه از حرم خبر آوردند که ببری خان از پی موش ” انیس‌الدوله” وارد حرم شده و چون موش را نیافته غضب کرده، صورت خواجه‌باشی را چنگول کشیده، یک چشم خواجه را از کاسه بیرون کشیده. قبله عالم خیلی مشعوف شدند. فرمودند سرباز داخل حرم بریزد و هرطور هست موش را یافته خدمت ببری خان بیاورند. هرچه خانم به سروصورت خود کوبیدند و غش و ضعف فرمودند، مفید نیفتاد. معلوم نیست که سرباز در حرمخانه مبارکه چه بی‌رسمی‌ها بکند.
عاقبت خانوم هزار تومان پیشکش فرستادند که قبله عالم از خون موش ایشان بگذرند. پول را قبول فرموده، باز هم سرباز فرستادند. مغرب مراجعت به خانه نمودم.