آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳۰ آذر ۱۳۹۵

محسن نامجو

رادیو و تلویزیون


روزنامه‌ی خاطرات «… السلطنه» | قسمت دوم


 

 

امروز قدری کسالت دارم. دست راستم هم از اسید معده قبله عالم سوخته. دربخانه می‌رفتم که ” ببری خان” را دیدم. معیت دو سه فراش تفرج می‌فرمودند.
عرض سلام کردم، ابدا به‌روی مبارک نیاوردند. این گربه از وقتی سوگلی شاه شده خیلی خودش را می‌گیرد. البته قبله عالم هم زیاد او را میدان می‌دهند. اگر من هم بودم شاید بدتر می‌شدم. فراش‌ها هم دل خونی دارند. خوف دارم عاقبت موش مسموم در قهوه‌اش بیاندازند و مادرمرده را ضایع کنند.
دربخانه که رسیدم، گفتند قبله عالم سواری خبر کرده‌اند. گویا شکار تشریف می‌برند. فرمودند فلانی در رکاب باش. اطاعت کردم.
نیم فرسخ که از سلطنت آباد دور شدیم، شاه تفنگ انداختند. الاغ شاگرد آبدارخانه را حرام فرمودند. آقایان خیلی تشویق کردند ولی قبله عالم بقدری مکدر شدند که مافوق نداشت. فرمودند فلانی به این پسره احمق بگو که دم توپ می‌گذاریمش. چرا الاغ را دم تفنگ ما رها کرده؟ اگر الاغ مانع نمی‌شد، معلوم نبود تیر ما خطا برود. عرض کردم قربان تصدیق بفرمائید، بیشعوراند. شکار چه می‌دانند چیست؟
با انگشت چیزی از دماغ مبارک بیرون آوردند و مالیدند به شال کمر بنده. خیلی وقت بود که به بنده اینطور التفات نفرموده بودند. لذت داد. تا فردا چه پیش آید.

 

مقدمه و قسمت اول را از این‌جا بشنوید